eitaa logo
مرکز نزدیکی به خـدا
1.1هزار دنبال‌کننده
7.2هزار عکس
3.2هزار ویدیو
256 فایل
👤 لیست پاکی @Listpaki_mosabeghat 👤پل ارتباطی @ysz869 👤 تبلیغ و تبادل @tabadol_tobe94 📻 رادیو توبه۹۴ @tobe94radio 🍃به سایتمون هم سر بزنین😌👇 tobe94.com 🌷آیدی ما در اینستاگرام👇 tobe94com 🌻سروش و تلگرام👇 tobe94 🌱 روبیکا👇 tobe94_tobe
مشاهده در ایتا
دانلود
949.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همیشه پشت هر سختی، یه حکمت قشنگی پنهونه... یه حس قشنگی که شاید اولش تلخ باشه، ولی بعد شیرینیش رو بهت هدیه میده! حتی تو تاریکترین لحظه ها، یه دلیل برای امید هست پس صبر داشته باش، چون گاهی صبر، خودش بزرگترین تلاشه! خدا حواسش به همه چیز هست...💛 @tobe94
✍️ضربان قلبم به شدت تند شد. تمام بدنم می لرزید به حدی که حتی نمی تونستم علامت سبز رنگ پاسخ رو بکشم‌‌... - بفرمایید - کجایی مهران؟ بغضم ترکید.‌. صدای سید عبدالکریم بود از بین همهمه عزاداران😭 - چیزی به ظهر عاشورا نمونده . سرم گیج رفت... قلبم یکی در میون می زد. گوشی از دستم افتاد. دویدم سمت در... در رو باز کردم. پله ها رو یکی دو تا می پریدم... آخری ها رو سُر خوردم و با سر رفتم پایین. از در زدم بیرون، بدون کفش روی اون زمین سرد و بارون زده مثل دیوونه ها دویدم سمت خیابون اصلی... حس کربلایی رو داشتم که داشتم ازش جا می موندم و این صدا توی سرم می پیچید « - کجایی مهران؟ چیزی به ظهر عاشورا نمونده !!! » خیابون سوت و کور بود. نه ماشینی،نه اتوبوسی... انگار آخر دنیا شده بود، دیگه نمی تونستم بایستم، دویدم تمام مسیر رو تا حرم... رسیدم به شلوغی ها و هنوز مردمی که بین راه و برای پیوستن به جمعیت، می رفتن ... بین جمعیت بودم که صدای اذان بلند شد و من هنوز، حتی به میدان توحید نرسیده بودم چه برسه به شهدا... دیگه پاهام نگهم نداشت. محکم، دو زانو رفتم روی آسفالت... اشک هام، دیگه اشک نبود...ضجه و ناله بود😭😭 بدتر از عزیز از دست داده ها موقع تدفین گریه می کردم. چند نفر سریع زیر بغلم رو گرفتن و از بین جمعیت کشیدن بیرون ... سوز سردی می اومد. ساق هر دو شلوارم خیس شده بود،من با یه پیراهن و اصلا سرمایی رو حس نمی کردم. کز کردم یه گوشه خلوت تا عصر عاشورا. توی وجود من، قیامت به پا بود... - یه عمر می خواستی به کربلا برسی کی رسیدی؟ وقتی سر امامت رو بریدن؟ این بود داد کربلایی بودنت؟ این بود اون همه ادعا؟ تو به توحید هم نرسیدی😭😭😭 اون لحظات دیگه اینها واسم اسامی خیابان نبود... میدان توحید، شهدا، حرم... برای رسیدن باید به توحید رسید و در خیل شهدا به امام ملحق شد....... تمام دنیای من روی سرم خراب شده بود. حتی حر نبودم که بعد از از راه شهدا به امامم برسم😭 عصر عاشورا تمام شد و روانم بدتر از کوه ها که در قیامت چون پنبه زده شده از هم متلاشی می شن... پام سمت حرم نمی رفت، رویی برای رفتن نداشتم. حس اونهایی رو داشتم که ظهر عاشورا، امام رو تنها گذاشتن. من تا صبح توی خیمه امام بودم...اما بعد... رفتم سمت حسینیه چند تا از بچه ها اونجا بودن داشتن برای شام غریبان حاضر می شدن ... قدرتی برای حرف زدن و پاسخ به هیچ سوالی رو نداشتم ... آشفته تر از کسی که عزیزی رو دفن کرده باشه یه گوشه خودم را قایم کردم. تا آروم می شدم دوباره وجودم آتش می گرفت. من امامم رو تنها گذاشته بودم😭 همیشه تا 10 روز بعد از عاشورا توی حسینیه کوچک مون مراسم داشتیم. روز سوم بود، توی این سه روز قـوت و غذای من اشک بود حتی زمانی که سر نماز می ایستادم ... نه یک لقمه غذا نه یک لیوان آب..‌ هیچ کدوم از گلوم پایین نمی رفت تا چیزی رو نزدیک دهنم می آوردم دوباره بغضم می شکست ... - تو از کدوم گروهی؟ از اونهایی که نامه فدایت شوم می نویسن و نمیرن؟ از اونهایی که نامه فدایت شوم می نویسن ولی... یا از اونهایی که... روز سوم بود و هنوز این درد و آتش بین قلبم، وجودم رو می سوزوند. ظهر نشده بود، سر در گریبان زانوهام رو توی بغلم گرفته بودم تکیه داده به دیوار برای خودم روضه می خوندم. روضه حسرت... که بچه ها ریختن توی حسینیه دسته جمعی دوره ام کردن که به زور من رو ببرن بیرون. زیر دست و بغلم رو گرفته بودن ... نه انرژی و قدرتی داشتم، نه مهر سکوتم شکسته می شد... توان صحبت کردن یا فریاد زدن یا حتی گفتن اینکه "ولم کنید" ... رو نداشتم ... آخرین تلاش هام برای موندن و چشم هام سیاهی رفت دیگه هیچ چیز نفهمیدم... 👈نویسنده:شهیدسید طاها ایمانی ⏪ ... الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج💚 @tobe94 ‌ ‌ 🌸 🌿🍂 🍃🌺🍂
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینکه میگم بهش فکر کن اتفاق میفته رو مولانا قشنگ تر میگه: ‏اندیشه‌ات جایی رَوَد، وآنگه تو را آن جا کِشَد... 🤎🌞🍂 @tobe94
جوابِ سلام، واجب است! پس بیایید... هر روز صبح... به او سلام کنیم!....سَلامٌ عَلَىٰ آلِ یس....💚 @tobe94
زیارت آل یاسین.mp3
زمان: حجم: 5.8M
جوابِ سلام، واجب است! پس بیایید... هر روز صبح... به او سلام کنیم!....سَلامٌ عَلَىٰ آلِ یس....💚 @tobe94
729.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر کارت گیره اینجا _زمانت رو صدا بزن بگو یا صاحب الزمـان ادرکنی متن زیر، بهترین ذکر برای توسل به امام زمان (عج) است که در روایات مختلفی به آن توصیه کرده‌اند. در منابع اسلامی گفته‌اند که این ذکر را روزی صد مرتبه، در مکانی ساکت با خلوص نیت تکرار کنید؛ در تمام مدت، حاجت خود را مد نظر داشته باشید تا انشاءالله روا شود. اگر حاجت شما در نظر محال است و بسیار آشفته هستید، علاوه بر حضرت مهدی (عج)، توسل به نرجس خاتون که مادر ایشان هستند نیز بسیار موثر خواهد بود. یا اللهُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا فاطِمَه یا حسنُ یا حسینُ یا صَاحِبَ‌الزَّمان اَدْرِکنی وَ لا تُهْلِکْنی❤️‍🩹 @tobe94
🌙 روز دهم مسیر ترک خودارضایی | ساختن عادت‌های تازه 🤎 جمله‌ی امروزت: «من لازم نیست هر روز با وسوسه بجنگم تا ثابت کنم قوی هستم. قدرت من در اینه که خودم رو بهتر بشناسم، برای لحظه‌های سخت آماده باشم و حتی وقتی تغییر دشوار می‌شه، با خودم مهربون بمونم. من با هر انتخاب آگاهانه، فرصت تازه‌ای برای ساختن زندگی دلخواهم دارم. قرار نیست کامل باشم؛ قراره قدم‌به‌قدم پیشرفت کنم.» 🫂 رفیق، به روز دهم خوش اومدی\! نه روزه که برای تغییر یک عادت تلاش می‌کنی. شاید بعضی روزها راحت‌تر گذشته باشن و بعضی روزها با فکرهای جنسی یا وسوسه‌های بیشتری روبه‌رو شده باشی. هر دو حالت طبیعی‌ان و به‌تنهایی نشون نمی‌دن که چقدر موفق بودی. امروز قراره یک مهارت مهم رو تمرین کنیم: جایگزین کردن عادت قبلی با رفتارهایی که واقعاً بهت کمک می‌کنن. ### 🌱 چرا روز دهم مهمه؟ وقتی می‌خوای یک عادت رو تغییر بدی، فقط کنار گذاشتن رفتار قبلی کافی نیست. بهتره بفهمی اون رفتار معمولاً چه نیازی رو برات برطرف می‌کرد. مثلاً: - وقتی بی‌حوصله بودی، شاید دنبال سرگرمی می‌گشتی. - وقتی استرس داشتی، شاید می‌خواستی آروم بشی. - وقتی تنها بودی، شاید دنبال احساس نزدیکی یا آرامش بودی. - وقتی شب‌ها با گوشی در تخت می‌موندی، شاید عادت قبلی راحت‌تر شروع می‌شد. شناختن این نیازها کمک می‌کنه به‌جای اینکه فقط با وسوسه مقابله کنی، راه‌های سالم دیگه‌ای هم برای پاسخ دادن به اون‌ها پیدا کنی. ### 🧠 تمرین امروز: جایگزین ۱۰ دقیقه‌ای امروز وقتی وسوسه شدی، این چهار مرحله رو امتحان کن: 1. مکث کن: به خودت بگو «این فقط یک میل یا فکره؛ مجبور نیستم فوراً بهش واکنش نشون بدم.» 2. نیازت رو پیدا کن: از خودت بپرس الان بیشتر خسته‌ام، بی‌حوصله‌ام، مضطربم یا واقعاً میل جنسی دارم؟ 3. یک جایگزین انتخاب کن: متناسب با حالت، ده دقیقه قدم بزن، ورزش سبک انجام بده، موسیقی گوش بده، دوش بگیر یا با یک دوست صحبت کن. 4. دوباره بررسی کن: بعد از ده دقیقه ببین چه احساسی داری. لازم نیست وسوسه کاملاً ناپدید شده باشه؛ مهم اینه که فرصت انتخاب پیدا کرده باشی. ### 🔥 چالش روز دهم: سه موقعیت، سه انتخاب تازه امروز این سه موقعیت رو در نظر داشته باش: - اگر تنها و بی‌حوصله شدم: یک فعالیت مشخص برای خودم انتخاب می‌کنم. - اگر محتوای تحریک‌کننده دیدم: از اون فاصله می‌گیرم و توجهم رو به کار دیگه‌ای می‌دم. - اگر شب با وسوسه روبه‌رو شدم: گوشی رو کنار می‌ذارم، از تخت بیرون میام و چند دقیقه آروم می‌شم. لازم نیست هر سه موقعیت امروز اتفاق بیفتن. فقط برای موقعیت‌هایی که احتمال می‌دی باهاشون روبه‌رو بشی، از قبل برنامه داشته باش. ### 💪 اگر امروز لغزش کردم، چی؟ رفیق، اگر خودارضایی اتفاق افتاد، به معنی از بین رفتن تمام تلاش‌هات نیست. به‌جای سرزنش کردن خودت، بررسی کن چه چیزی قبل از اون اتفاق افتاد و دفعه‌ی بعد چه تغییری می‌تونی ایجاد کنی. همچنین یادت باشه که میل جنسی و فکرهای جنسی به‌خودی‌خود نشانه‌ی شکست نیستن. اگر هدفت کنار گذاشتن خودارضاییه، می‌تونی این هدف رو بدون ترس از احساسات طبیعی بدنت دنبال کنی. پیشرفت فقط با شمردن روزهای بدون خودارضایی سنجیده نمی‌شه؛ شناخت بهتر خودت، مدیریت احساسات و داشتن انتخاب‌های آگاهانه هم بخشی از پیشرفته. ### 🌙 تمرین قبل از خواب روز دهم امشب سه جمله بنویس: 1. امروز بیشتر در چه موقعیتی وسوسه شدم و چه نیازی پشت اون احساس بود؟ 2. امروز چه رفتار تازه‌ای رو به‌جای عادت قبلی امتحان کردم و چه نتیجه‌ای گرفتم؟ 3. فردا برای اینکه در لحظه‌های سخت انتخاب آگاهانه‌تری داشته باشم، چه تغییر کوچکی ایجاد می‌کنم؟ 🤎 پیام پایانی روز دهم رفیق، ده روز تلاش یعنی ده روز فرصت برای شناخت بهتر خودت؛ نه اینکه از این به بعد هرگز وسوسه نشی. لازم نیست با خودت بجنگی. کافیه هر بار کمی آگاهانه‌تر عمل کنی و اگر مسیر سخت شد، دوباره به برنامه‌ات برگردی. 🧡 روز دهم؛ شناخت نیازها، ساختن جایگزین‌ها و انتخاب آگاهانه به‌جای عادت خودکار. @tobe94
344.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کسی را یافته‌ام که جانم عاشق اوست؛ کسی که نامش آرامش دل من است و یادش روشنی شب‌های تاریکم. 🤍 کسی که وقتی همه از من دور می‌شوند، آغوش رحمتش همچنان به رویم باز است؛ کسی که اشک‌های پنهانم را می‌بیند، دردهای ناگفته‌ام را می‌داند و حتی وقتی زبانم از گفتن بازمی‌ماند، صدای دلم را می‌شنود. او خدایی‌ست که در اوج ناامیدی، امید را در دلم زنده می‌کند؛ وقتی می‌شکنم، پناهم می‌شود و وقتی راه را گم می‌کنم، با نور مهربانی‌اش هدایتم می‌کند. ، من تو را یافته‌ام؛ نه با چشم‌هایم، بلکه با تمام وجودم. تو همان عشقی هستی که هیچ فاصله‌ای از من دورش نمی‌کند، همان تکیه‌گاهی که هیچ طوفانی از من نمی‌گیرد و همان آرامشی که دلم در هیچ جای دیگری شبیهش را پیدا نمی‌کند. خدایا، اگر تمام دنیا از من روی برگرداند، همین که تو را دارم برایم کافی‌ست؛ زیرا من کسی را دوست دارم که پیش از آنکه صدایش بزنم، از حال دلم باخبر است. کسی که هر بار زمین می‌خورم، درِ توبه و بازگشت را به رویم نمی‌بندد. من عاشق خدایم؛ همان که جانم به یادش آرام می‌گیرد، قلبم با نامش می‌تپد و روحم در نزدیکی‌اش احساس خانه بودن می‌کند. 🫀🕊 @tobe94
✍️چشم هام رو که باز کردم، تشنه با لب های خشک وسط بیابان سوزانی گیر کرده بودم. به هر طرف که می دویدم جز عطش هیچ چیز نصیبم نمی شد... زبانم بسته بود و حرکت نمی کرد. توان و امیدم رو از دست داده بودم. آخرین قدرتم رو جمع کردم و با تمام وجود فریاد زدم ... - خــ‍ـــدا 💔 مُهر زبانم شکسته بود. بی رمق به اطراف نگاه می کردم که در دور دست،هاله شخصی رو بالای یک بلندی دیدم. امید تازه ای وجودم رو پر کرد. بلند شدم و شروع به دویدن کردم... هر لحظه قدم هام تند تر می شد. سراب و خیال نبود، جوانی بالای بلندی ایستاده بود. با لبخند به چهره خراب و خسته ام نگاه کرد. ✨- سلام خوش آمدید. نگاه کردن به چهره اش هم وجود آشفته ام رو آرام می کرد و جملاتش، آب روی آتش بود. سلامش رو پاسخ دادم و پاهای بی حسم به زمین افتاد. - تشنه ام... خیلی... با آرامش نگاهم کرد. ✨- تشنه آب؟ یا دیدار؟ صورتم خیس شد، فکر می کردم چشم هام خشک شدن و دیگه اشکی باقی نمونده. ✨- آب که نداریم اما امام توی خیمه منتظر شماست... و با دست به یکی از خیمه ها اشاره کرد. تا اون لحظه هیچ کدوم رو ندیده بودم. مرده ای بودم که جان در بدنم دمیده بود. پاهای بی جانم، جان گرفت. سراسیمه از روی تپه به پایین دویدم. از بین خیمه ها و تمام افرادی که اونجا بودن چشم هام جز خیمه امام،هیچ چیز رو نمی دید. پشت در خیمه ایستادم،تمام وجودم شوق بود و سلام دادم. همون صدای آشنا بود...همون که گفت حسین فاطمه ام...😭😭 دستی شونه ام رو محکم تکان می داد. - مهران؟مهران خوبی؟ چشم هام رو که باز کردم دوباره صدای ضجه ام بلند شد😭 ضجه بود یا فریاد،خوب بودم،خوب بودم تا قبل از اینکه صدام کنن... تا قبل از اینکه صدام کنن همه چیز خوب بود... توی درمانگاه،همه با تحیر بهم خیره شده بودن و بچه ها سعی می کردن آرومم کنن. ولی آیا مرهمی قادر به آرام کردن و تسکین اون درد بود؟ کابووس های من شروع شده بود. یکی دو ساعت بعد از اینکه خوابم می برد با وحشت از خواب می پریدم‌‌‌.‌.. پیشانی و سر و صورتم خیس از عرق‌‌‌ بارها سعید با وحشت از خواب بیدارم کرد‌ - مهران پاشو چرا تو خواب ناله می کنی؟ با چشم های خیسم،چند لحظه بهش نگاه می کردم... - چیزی نیست داداش شما بخواب. و دوباره چشم هام رو می بستم. اما این کابووس ها تمومی نداشت... شب دیگه و کابووس دیگه... و من،هر شب جا می موندم. هر بار که چشمم رو می بستم هر دفعه، متفاوت از قبل هر بار خبر می پیچید... شهدا برمی گشتند، کاروان ها جمع می شدند، جوان ها از هم سبقت می گرفتند و من هر بار جا می موندم...😭 هر بار اتوبوس ها مقابل چشمان من حرکت می کردن و فریادهای من به گوش کسی نمی رسید. با تمام وجود فریاد می زدم... دنبال اتوبوس ها می دویدم و بین راه گم می شدم... من یک بار در بیداری جا مونده بودم،تقصیر خودم بود،اشتباه خودم بودم و حالا این خواب ها کابووس های من بود؟ یا زنگ خطر؟؟؟ هر چه بود نرسیدن تنها وحشت تمام زندگی من شد... وحشتی که با تمام سلول های وجودم گره خورد و هرگز رهام نکرد‌‌‌... حتی امروز... علی الخصوص اون روزها که اصلا حال و روز خوشی هم نداشتم. مسجد، با بچه ها مشغول بودیم که گوشیم زنگ زد. ابالفضل بود - مهران می خوایم اردوی راهیان،کاروان ببریم غرب. پایه ای بیای؟ بعد از مدت ها این بهترین پیشنهاد و اتفاق بود. منم از خدا خواسته - چرا که نه با سر میام. هزینه اش چقدر میشه؟ - ای بابا هزینه رو مهمون ما باش - جان ما اذیت نکن من بار اولمه میرم غرب. بزار توی حال و هوای خودم باشم خندید - از خدات هم باشه اسمت رو واسه نوکری شهدا نوشتیم. ناخودآگاه خندیدم... حرف حق،جواب نداشت. شدم مسئول فرهنگی و هماهنگی اتوبوس ها و چند روز بعد،کاروان حرکت کرد. تمام راه مشغول و درگیر نهار شام... هماهنگ رفتن اتوبوس ها،به موقع رسیدن به نقاط توقف و نماز،اتوبوس شماره فلان عقب افتاد،اینجا یه مورد پیش اومده،توی اتوبوس شماره 2 حال یکی بهم خورده و... مشهد تا ایلام هیچی از مسیر نفهمیدم. بقیه پای صحبت راوی توی حال خودشون یا... من تا فرصت استراحت پیدا می کردم یا گوشیم زنگ می زد یا یکی دیگه صدام می کرد اونقدر که هر دفعه می خواستم بخوابم علی خنده اش می گرفت - جون ما نخواب الان دوباره یه اتفاقی می افته‌ حرکت سمت مهران بود و راوی مشغول صحبت و من بالاخره در آرامش،غرق خواب که اتوبوس ایستاد. کمی هشیار شدم اما دلم نمی خواست چشمم رو باز کنم که یهو علی تکانم داد - مهران پاشو جاده کربلاست‌.... پ.ن: علت انتخاب نام مستعار برای شخصیت اول داستان، براساس حضور در منطقه عملیاتی مهران و وقایع پس از آن است. 👈نویسنده:شهیدسید طاها ایمانی الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج💚
552.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه افسانه‌ی خیلی قشنگی هست که میگه : اگه لایقش باشی بهت تعلق می‌گیره و اگه لیاقتِ خیلی بیشتر از اونو داشته باشی ازت گرفته میشه پس بیخود برای چیزایی که از دست دادید ناراحت نباشید...🧡🤎 @tobe94
جوابِ سلام، واجب است! پس بیایید... هر روز صبح... به او سلام کنیم!....سَلامٌ عَلَىٰ آلِ یس....💚 @tobe94