5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
آهنگ کامل👇
AHANGMAZANI4_5837130730181768160.mp3
زمان:
حجم:
3.6M
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قصه ای بگو پر از طلوع
ترانه ای بخوان
پر از پرواز
می خواهم
روزمان با عشق بخیر شود...
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پنجشنبه ست یاد تمام درگذشتگان گرامی باد
برای شادی روح مادران آسمانی صلوات
☘اللّهم صلِّ علی محمدوآل محمد☘
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
آهنگ کامل👇
جانِ مار-اشکیوا4_5857346492703977715.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
20.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
آهنگ کامل👇
راغب -بمان4_5994447698537753966.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گیر گردن لباس نانوا در دستگاه خمیرگیری 😱🔞
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
آهنگ کامل👇
@AHANGMAZANI4_6012636623043309600.mp3
زمان:
حجم:
2.6M
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پروردگارا
در این شب
دفتر دل دوستانم
رابہ تو
میسپارم...
با دستان مهربانت
قلمے بردارخط بزن
غمهایشان را
ودلے رسم ڪن برایشان
بہ بزرگے دریا...🤲
🌙شبتون بخیروشادی
@TOElTA
________💞____________
👌🌷توایتا🌷👌
🎵مجله ی شمالی🎵
گلستان ،مازندران و گیلان
داستان 🌸 چشم آبی🌸 قسمت اول مادر بزرگم زن زیبا و خوش سلیقه و خوش پوشی بود حتی تو خونه هم همیشه با
داستان 🌸 چشم آبی🌸
قسمت دوم
ننه لیلا پیرزن خوش سلیقه ای بود که زندگی کردن در کنارش برای من لذت بخش بود اوایل که پدرم گاهی می اومد منو با مشت و لگد میبرد به خونه مون و میگفت دیگه حق نداری خوابیدن جایی بمونی
یکبار که مادرم داشت با پدرم در مورد من حرف میزد پشت پنجره نشسته بودم و به حرفاشون گوش میکردم
مادرم پرسید تو وقتی ازین دختر بدت میاد چرا میری دنبالش که بیاد خونه هم اعصاب خودتو خرد میکنی هم زندگی رو برای ما زهرمار میکنی با ذوق نزدیکتر رفتم تا حرفهای پدرمو بشنوم انتظار داشتم بگه بدم نمیاد ازش هرچی باشه دخترمه اما پدرم گفت ببین زن اگه یکبار دیگه درمورد اون دختر جنّی با من حرف بزنی تو هم از چشمم می افتی دلم براش تنگ نمیشه میخوام خونه باشه تا با اخم و تخم و کتک زدن حرصمو سرش خالی کنم
یک کلام بهت بگم من ازین دختر بیزارم حتی اگه خدا ازم بدش بیاد من ازین دختر خوشم نمیاد دیگه با من در مورد اون حرامزاده حرف نزن
مادرم زد زیر گریه و گفت منم ازش خوشم نمیاد ولی تو حق نداری بهش بگی حرامزاده به پیر به پیغمبر اون دختر خودته چرا با اینهمه هنوز باورت نمیشه
پدرم گفت به دل نگیر منظورم اونی که تو فکرشو میکنی نبود میگم این دختر یه لکه ی ننگ وسط زندگیمونه خودمم نمیدونم چیکارش کنم
مادرم گفت باشه آروم باش نمیتونیم بکشیمش که یک کم بزرگتر بشه میدیم به یه چپرچلاق از دستش خلاص میشیم
پدرم گفت چرا نمیتونیم یه روزی میبرمش جنگل و گمش میکنم و تمام
مادرم گفت بخاطر من بلایی سرش نیار بهت قول میدم کاری کنم که کمتر اذیت بشی
اون روز تا سر شام فقط گریه کردم سر شام هم با اینکه جدا از خونواده داشتم شام میخوردم پدرم اومد اینقدر کتکم زد و سرمو کوبوند به دیوار که از دماغم خون اومد و اگه مادر بزرگ نبود همون شب می مردم
مادر بزرگ پدرمو دعوا کرد و گفت هیچوقت آدم نمیشی الهی تقاصشو ببینی و خودش زد زیر گریه و به پدرم گفت ببین چیکار کردی که مجبور شدم جیگرگوشه مو که تویی نفرین کنم مادرم گفت کاش قبل از نفرین کردن یک کم فکر میکردی و داشت ادامه میداد که با چشم غره ی پدرم ساکت شد
ننه لیلا منو برد خونه اش حتی خودشم اون شب شام نخورد
اون شب روی پای مادر بزرگ خوابم برد
اما با خیس شدن صورتم بیدار شدم فکر کردم از سقف آب چکید اما مادربزرگم داشت اشک می ریخت و بیصدا گریه میکرد
با صدای گرفته گفتم ننه لیلا تو چرا از من دفاع میکنی من باعث شدم تو شام نخوردی من سربار همه ام کاش خدا منو بکشه
ننه لیلا گفت خدا نکنه اون شامو سرقبرم بخورن که تو چشمات خیس باشه و من بخوام بشینم شام بخورم
گفتم پس چرا گریه میکنی
گفت برای پسر خودم گریه میکنم میدونم با این ظلمی که به تو میکنه عاقبت خوبی نداره
اوایل که پیش ننه لیلا می خوابیدم برام قصه های کوتاه و کودکانه که معمول اون وقتا بود میگفت و من هم اکثر اوقات وسطای قصه گفتنش خوابم میبرد و صبح هرچی میگفتم بقیه شو دوباره برام بگو میگفت انشاالله امشب ولی شب یه قصه ی دیگه میگفت این قصه گفتن های شبانه ی ننه لیلا و کتک خوردنهای روزانه ام از پدر مدتها طول کشید تا روزی که هفت سالم شد و به خیال اینکه مدرسه میرم در پوست خودم نمیگنجیدم
اما درست اواخر شهریور یک صبح زود پدرم اومد اتاق ننه لیلا و منو یواشکی بیدار کرد و آورد بیرون و گفت زود برو بقچه تو ببند که برات یه کار خوب پیدا کردم
گفتم پس چجوری مدرسه برم .گفت ببند دهنتو همین مونده که بری مدرسه و همینقدر آبرویی که برام مونده رو ببری
گفتم مگه اونجایی که میریم مدرسه نداره
گفت دلت خوشه ها تو جنگل مگه مدرسه داره تورو میبرم پیش یکی از آشناهامون که چوپونه همونجا زن و بچه ش هم هستن تو هم باهاشون زندگی میکنی فقط یادت باشه از صبح تا غروب باید براشون کار کنی بشنوم ازت ناراضی ان یا تورو قبول نکنن باید یه فکری به حال خودت بکنی دیگه تو این خونه جایی نداری حتی ننه لیلا هم واسطه بشه بازم تورو کتک میزنم و میندازمت بیرون
الان هم تا راه نیفتادیم اگه ننه لیلا بفهمه داریم کجا میریم دست و پاتو میشکنم
منم از ترس پدرم به ننه لیلا چیزی نگفتم و همراه پدرم حرکت کردم چند ساعت با ماشین و چندین ساعت هم پیاده رفتیم هوا رو به تاریکی می رفت که به یه کلبه ی چوبی در دل جنگل رسیدیم جنگلی سرد و تاریک که صدای زوزه ی گرگ و روباه به گوش می رسید و وحشت تمام وجودم رو فراگرفته بود
وقتی پدرم با صدای بلند آشناشو صدا زد زن بداخلاقی از کلبه بیرون اومد و گفت چخبرته مگه سرآوردی بچه ام تازه خوابیده با کی کار داری؟
AHANGMAZANI❤️
☘کانال آهنگ مازنی☘👇