بسمه تعالی
دارم با تکههای مختلف مثل کاغذ و پوست شکلات، کلاژ کار میکنم. طرح چیزی که میخواهم درنمیآید. مجبورم همین را جلو ببرم. زهرا از اتاقش بیرون میآید و توی تاریکی روی مغز خسته ام ویراژ میدهد:
زهرا: مامان! تو گفته بودی آدم نباید گرسنه بخوابه، ضرر داره!
پوست شکلات را فشار میدهم روی کاغذ. همیشه همین است. جملههایم را علیه خودم استفاده میکند. به جا! دقیق و نقطهزن! نگاهش را ازم میدزدد. صدای باز شدن در یخچال از پشت سرم میآید. میخواهم خودم و تکه کاغذها را با همان قیچی توی دستم ریز ریز کنم! نمیکنم!
زهرا: مامان! پنیر کجاس؟
پنیر را میدهم دستش. دوتا جملهی قلمبه بارش میکنم. تمرین فردایم چنگی به دل نمیزند اما همین را توانستم آماده کنم.
خشخش پلاستیک نان مثل شنکش مغزم را راهراه میکند.
کار را میگذارم کنار. تکه کاغذها و چسب و قیچی را جمع میکنم. زهرا میداند اگر نگاهم کند حسابش را رسیدهام. وسایل را سر جایش میگذارم و برمیگردم توی هال. زهرا بدون اینکه نگاهم کند عین کسی که پرندهای روی سرش نشسته مستقیم میرود توی همان تاریکی قبلی و محو میشود.
کاراکتر مدرنیستم با چشمهای تابهتا دنبالم میکند. من هم مثل کلاریس رمان چراغها را من خاموش میکنم آخرین چراغ خانه را خاموش میکنم.
#کمی_تا_قسمتی_کلاریس
@toootak
۱۵ بهمن
بسمه تعالی
چتریهای زینب را کرهای کوتاه کردهام. دم به دقیقه با شانه جلوی آینه میایستد و خودش را برانداز میکند. این چشمبادامیها مثل موش توی خانهام رخنه کردهاند.چندتا دیالوگ کرهای هم به لطف فیلمهای آببندیشان یاد گرفتهام.
( آنیاسؤو )یعنی سلام و ( چینچا )یعنی واقعا؟ چوب چاپاستیک هم از مامان گرفتهام. سالاد و ماکارونی را با آنها نوش جان میکند. یک پک کامل کرهای توی خانهام در حال رشد است.
نسلی کنارم زندگی میکند که فاصلهی فکر و سلیقهاش با من گاهی کم و گاهی زیاد است. کار سختیست اما خب باید یاد بگیرم دیگر!
#نسل_کرهای
#من_کی_بیدم
@toootak
۱۹ بهمن
۲۶ بهمن
بسمه تعالی
زهرا عادت دارد مدام دور و برم بچرخد. گاهی که از شیطنت و نقاشی خسته میشود مینشیند کنارم و با دست و صورتم بازی میکند. دو روز پیش پرید روی مبل. تا لبش را روی دستم گذاشت، الکتریسیتهی ساکن تقی صدا کرد و لب او و دست مرا سوزاند.
چپ چپ نگاهش کردم. جای جرقه لبش را سوزانده بود. داشت ماساژش میداد و غصه میخورد. گفتم:
ـ این چوب خدا بود. از بس بیموقع میای منو اذیت میکنی!
انگشت کوچکش را روی لب ریزه میزهاش کشید و گفت:
ـ نخیرم! خدا مهربونه، این کارو باهام نمیکنه!
من با این جملهاش تکان خوردم. توی دلم به خودم بد و بیراه گفتم. خودم بودم که خدا را برایش زیبا ساخته بودم. خدایی که مهربان است، میبخشد و نگهبان ماست. اینجا اما از خدا کسی را ساخته بودم که به خاطر بوسهی کوچولویش خواسته تنبیهش کند.
گفتم:
ـ راست میگی! خدا مهربونه! بیا جاش رو بوس کنم.
جملهی دخترکی هشت ساله، سیلی دردناکی بود که هنوز جایش میسوزد.
#خدایا_منو_آدم_کن
@toootak
۲۹ بهمن
بسمه تعالی
زیر سقف دنیا را دوست داشتم به خاطر روان بودن متنش و شجاعت راویاش در خودافشایی. تجربهی دنیاگردی و مراوده با آدمهای مختلف چیزیست که کمتر تجربهاش میکنیم. کتاب چیزی بین سفرنامه و روایت است. به نظرم به جستار نمیخورد. توی کتاب از نگاه من از تکنیکهای اصلی نویسندگی خبری نیست درعوض پر از تجربه است.
#چهل_و_یک_از_چهل
@toootak
۳۰ بهمن
بسمالله الرحمن الرحیم
الهي! ان اخذتني بجرمي اخذتك بعفوك، و ان اخذتني بذنوبي اخذتك بمغفرتك، و ان ادخلتني النار اعلمت اهلها اني احبك....
#مناجات_شعبانيه
@toootak
۲ اسفند
بسمه تعالی
فردا را چه طور طاقت بیاورم؟ از تشییع جنازه و سینهزنی و گریههایش چه بگویم؟
دلم اشتیاق روز سخنرانی سید را میخواهد نه شمارش معکوس رسیدن روز تدفینش را.
درد دوری آدم خوبهای دنیا مثل سنگ بزرگیست روی سینهی مریدانشان...
#آه_از_غم_جدایی
#سید_مقاومت
@toootak
۴ اسفند
۵ اسفند
#مناجاتشعبانیه
خدایا! گناهانی را از من در دنیا پوشاندی
که من به پوشش آنها از جانب تو
در آخرت نیازمندترم!
خدایا! با پوشاندن گناهانم از بندگان شایستهات، بر من احسان نمودی؛
پس در قیامت در حضور همه مرا
رسوا مگردان!
#شعبان
۷ اسفند
۱۰ اسفند
بسمه تعالی
هرچه از خوبی این کتاب بگویم کم است. شروع و پایان درست. شخصیتپردازی عالی، داستان روبه جلو و آهسته و بیعجله مینشیند بر جان مخاطبش. گفته بودم که با کتاب صوتی چندان میانهای ندارم اما خوانش کتاب و البته داستان مرا به سمت بیشتر دانستنش سوق داده بود. مجید قیصری کارش را خیلی خوب انجام داده و یک اتفاق از یک زمان مشخص را به درستی جلو برده. صدای خانم فصیحی هم آنقدر گرم و دلنشین بود که من صوتی گوشنده را جذب کرد.
#سه_کاهن
#چهل_و_دو_از_چهل
@toootak
۱۱ اسفند
بسمه تعالی
دقیقههای مانده به اذان صبح اکثرا مرا یاد جدهی مادریام میاندازد. میگویند ننه صغری چند سال بچهدار نمیشد. احتمالا از خالهزنکهای روستا اندازهی موهای سرش حرف شنیده که صغری، زن حاجی حسن نازاست. اوضاع اینجوری نماند و خدا دامنش را سبز کرد.
اسم بچه که بابا بزرگم باشد شد نورمحمد. ننه صغری نورچشمیای به خانهی حاجی آورده بود که تا آخر عمر ننه، تنها نورچشمیاش ماند.
ننه، نوری را بالا میانداخت و شعر مادرانهاش را توی چشمهای تکپسرش میخواند:
ناز ریشه!
هزار ریشه!
میخواند به امید اینکه نوری ریشههایش توی خانهی پدری بدوند. نوری بعد از پنج تا بچهی سرخ و سفیدی که خدا بهش داد، هنوز همان نورچشمی ننه بود.
دقایق آخر اذان صبح، ننه لیوان آب را میبرد کنار نوری و میگفت بخور! ننه کنار ریشههایی که حالا قد کشیده و کنار سفرهی سحری بودند، هنوز برای نازریشهاش مادری میکرد.
وقتی به بچهها میگویم دو دقیقه به اذان مانده یاد نازریشه میافتم! بعد به این میرسم که من و بچهها هزارریشهی ننهایم!
پ ن: عکس بخشی از روستای آهار است که امسال عید کادرش را بستم.
#نازریشه
#هزارریشه
#ننهصغری
@toootak
۱۲ اسفند