🔴 تا ساعاتیدیگر تمامی پلتفرمها طبقروالقبلی آزاد خواهند شد!
اگه نشد فردا دوباره همین پیامرو بخونید
شنبه، چهارم بهمنماه چهارصد و چهار
خودم دیدم زینب خوابیده. اصلا خودم بغلش کردم و یک طبقه آمدم بالا و گذاشتمش رو تخت. چهل دقیقه در ترافیک مانده بودم. کلاج (کلاژ) را آنقدر فشار داده بودم که زانویم قِژ قِژ صدا میداد. ریحانه و زینب تنگ هم، روی صندلیهای عقب خوابشان برده بود. بعد از بیست دقیقه نیمساعت، جلوتر فهمیدم ترافیک کیپ به کیپ بلوار منتظری بابت گشت است. خیابان را بند آورده بودند و مثل زمان جنگ، ماشینهای مشکوک را میزدند کنار. ترافیک که باز شد، به آنی رسیدم خانه. هنوز مانده بود علی برسد. ماشین را پارک کردم و بیبچهها رفتم بالا. چراغ خانه را روشن کردم و در را نبسته باز رفتم در پارکینگ. ریحانه را از زیر دست و پای زینب کشیدم بیرون و بردمش بالا. باز برگشتم. ترسیدم در بسته شود و من بمانم با یک بچه این طرف در و یک بچه آن طرف در. فکرش هم ترسناک است. کلید را فرو کردم در قفل و باز سُر خوردم پایین. زینب را بغل کردم. بد چَم بود. مثل ریحانه روی دست خوب جفت و جور نمیشد. آوردمش بالا. روی تخت خواباندمش. چکمههایش را از پا کندم و باز رفتم پایین. کوله و ساک و قابلمه قرمه سبزی در ماشین مانده بود. بالا که رسیدم زینب با چشمهایی خط شده دم در ایستاده بود. ته دلم گفتم الان میبرمش در اتاق و باز میخوابد. نخوابید. نمیدانم جیش داشت یا نه! گفتم برو گفت ندارم. و بعد در تلاش شانصدم برای باز خوابیدن رفت دستشویی. ریحانه هم دو سه باری من را تا مرز سکته برد. بیدار میشد و گریه میکرد. بعد دیگر افتاد روی دور و هنوز خواب است. زینب اما هنوز بیدار است. به مهربانی و جدیت نخوابید. با بغل و بوس و نوازش خوابش نگرفت. ولی من خوابم میآید. اولین علایم خستگی در من حالت تهوع است. اصلا اگر بخواهم خواب از سرم بپرد، ضمن یک لیوان اسپرسو یک ورق دمیترون هم لازم دارم. چه خیالهایی چیده بودم. پشت تاکسی ون وسط ترافیک، فکر میکردم بچهها خوابند و میروم نمازم را میخوانم، خانه را جمع و جور میکنم، کتاب صوتی گوش میدهم و اصلا در یک فرض محال چند دقیقه مینشینم و به در و دیوار زل میزنم... نشد! حالا خانه مرتب است. کتاب صوتی هم گوش کردهام. اما آهنگ زمینه تمام اینها، اعصاب خردی بوده! اعصابی که انگار زنبور نیش زده باشد. این هوا باد کرد و هنوز هم ورم دارد.
دوشنبه، ششم بهمنماه چهارصد و چهار
ما یک استادی داریم که هر از گاهی دعوایمان میکند. دست به دعوایش خوب است یعنی اساسی میشوید و دو تا گیره میزند و پهنمان میکند. هرچند کم پیش میآید. مثلا سالی دو بار طوفانش ما را میگیرد و میرود تا سال بعد. اغلب با این دست جملهها شروع میکند که این چه وضعیتیست و بس است و به خودتان بیایید. بعد که خوب در عرق شرم خود آب شدیم، اگر اقبالمان بلند باشد میگوید حالا آستین بالا بزنید و بیایید پی این کار. همیشه همینقدر خوشبخت نبودیم. بعضی وقتها فقط طوفان سردی بوده که بهار را باید خودمان از زیر زمین میکشیدیم بیرون.
امروز افتادم به جان خانه. استادم نگفته بود گرد میزت را بگیر و قاب عکس حاج قاسم و قاب عکس بچهها را تمیز کن. نگفته بود انبوه لباسهای تا شده روی میز را بگذار سرجایش. من اما امروز افتادم به جان خانه. این جمله را یکبار دیگر هم نوشتم. شیشهها را پیس پیس، شیشه پاکن پاشیدم، خانهی دیروز جارو شده را باز جارو کشیدم و نگذاشتم جایی در خانه بماند که روی مغزم سنگینی کند.
استادم نگفته بود باید اول میزت را تمیز کنی، اصلا فهوای طوفان دیشبش این چیزها نبود.
اما من مثل نود درصد زنان که پیش از شروع هر کار جدی، موهایشان را محکم بالای سرشان گوجه میکنند، اول گرد و لک میزم را گرفتم. بعد نشستم روی صندلی و گوشی را برداشتم تا مثل یک بچه خوب بروم به کارهای بدم فکر کنم.
راستش همهی ضربالمثلها و حکایتهای ما فاخر نیست. باید بپذیریم. مثل «چوب معلم گُله، هرکی نخوره خُله». اما باید ایمان داشته باشیم در رساندن منظور عالی و درست عمل کردهاند.
بله، مثل چوب معلم ما!
تروسکه/ زهرا مهدانیان
سه شنبه، هفتم بهمن ماه چهارصد و چهار
دلم میخواهد حواسم پرت باشد. پرت به کار و تمرینهای ارسال نشده هنرجوها. بنشینم گروههایشان را زیر و رو کنم و ببینم کدام تمرینها ارسال نشده و کدام یکی نقدش روی گردهام سنگینی میکند. دوست دارم حواسم پرت به گرمهای روی ترازو باشد که چرا امروز این عدد را نشان داد و کی قرار است بشود فلان عدد؟ دلم میخواهد حواسم پی اینترنت باشد. نیم ساعت با انواع کانفیگها و آپدیتها سروکله بزنم و دست آخر پنج دقیقه متصل شوم و باز از دنیای بینالملل بیافتم بیرون.
اصلا نباید تقویم رومیزی را ورق میزدم. نباید کاغذ جدید را برمیگرداندم تا روزها از اول بهمن تاریخ بخورد. هرروزی که اینجا مینویسم حساب میکنم چندم است؟ یکم؟ دوم؟ دوم چی؟ بهمن؟ امروز هفتم است و من انگار سوار سرسره آبی تونلی شدهام. میدانم تهش چه خبر است. میدانم آخر قرار است چند ثانیه بروم زیر آب. دست و پا بزنم و بعد سرم را بیاورم بالا. میدانم. اما هنوز تازه خودم را سر دادم پایین. هنوز همه جا تاریک هست. حالا حالاها در پیچاپیچ این روزها همه چیز تاریک است.
تا میآیم فکر کنم بهمن است، دست خودم را میکشم و از مغزم میاندازم بیرون. آخرین بار امروز بود. روبهروی آینه ایستاده و به تارهای نازک و کوتاهِ سفیدم نگاه میکردم. کنج پیشانیام درآمدند. بعد به چشمهایم نگاه کردم. نور از رمق افتاده بعدازظهر از پس پنجره افتاده بود یک طرف صورتم. موبایلم دم دست نبود که عکس بگیرم. سایه روشن زیبایی از آب در میآمد. بعد فکر کردم چقدر سفیدهایم ناگهانی زیاد شد. و بعد یاد بابا افتادم و بعد یاد بهمن. از جلوی آینه خودم را کشیدم کنار. دیگر نمیخواستم به چشمهایم نگاه کنم یا به آن خوشههای سفید نازک.
اما متاسفانه همه چیز دست من نیست. مثلا دست من نیست گالری گوشیام را باز کنم و عکس روی ویلچر نشسته بابا صاف بخورد در چشمم. با دستی که لَخت و سنگین است و بین پاهایش رها شده. دست من نیست که چشمهای بابا انگار دارد در صورتش فرو میرود. دارد گم میشود. من چه کار کنم گالری گوشیام تصمیم میگیرد تاریخ را شخم بزند و لبهای بیحالت بابا را نشانم بدهد؟ لبهایی که در عکس بعد میگوید «دارم میخندم» اما فقط بینشان خالی مانده و شبیه «دوست دارم بخندم اما نمیتوانم» شده است.
لعنت به تاریخ. لعنت به بهمن. به زمستان به این روزها. به آن روزها. به گوشی احمقم که نمیفهمد من خودم دارم سُر میخورم. لازم نیست با لگد هُلم بدهد پایین...