eitaa logo
تروسکه/ زهرا مهدانیان
241 دنبال‌کننده
173 عکس
26 ویدیو
2 فایل
اینجا تروسکه است.💫 جایی برای نوشتن احوالاتم. تروسکه البته واژه‌ای‌ کُردیست. به معنای درخشان و من زهرا هستم، به همان معنا.✨ @zahramahdanian
مشاهده در ایتا
دانلود
جمعه، هفدهم بهمن‌ماه چهارصد و چهار دیشب زیر باران به تو فکر کردم. باران شیشه‌های ماشین را می‌شست و من داشتم دست و پا میزدم اجزای چهره‌ات یادم بیاید. پیشانی‌ت که خط افتاده بود یا آن حفره وسط ابروهایت که هربار با دست باز می‌کردم. «بوتاکس لازم دارین‌ها» میگفتی «حتما» و هر دو می‌خندیدیم. گاهی هم چیزی نمی‌گفتی. حواست پی‌ فوتبال رئال بود یا پی‌ شمشیر‌هایی که جومونگ می‌زد. اصلا من زوم چهره‌‌ات بودم. پوست بینی‌ات که نازک و قرمز می‌شد میگفتم «حمام بودین؟» و بعد میگفتم چرا بینی من قرمز نمی‌شود؟ و هنوز گاهی دوست دارم با فرچه آرایشی نوک بینی‌‌م را کمی قرمز کنم. نه شبیه به دلقک‌ها. شبیه به تو. من شبیه به تو نبودم. هرکس غزال و جیران را می‌دید می‌گفت آقای مهدانیان. من هی بیشتر میل میکنم سمت مامان. هی آدم‌ها در لحظه‌های مختلف شکارم می‌کنند که «چقدر شبیه مامانت شدی» و قند در دلم آب می‌شود. اما هیچوقت شبیه تو نبودم. جز دست‌هایم. دست‌هایم نسخه دخترانه دست‌های مردانه تو بود. خودت هم گاهی دست‌هایم را می‌گرفتی و همین را می‌گفتی. با همان ناخن‌های نیمه کشیده، و انگشت‌هایی که هیچوقت به لاغری دست‌های مامان نمی‌رسد. بعد که از باتلاق مشتی خاطرات دور کشیدمت بیرون، برای بار بی‌نهایتم فکر کردم چقدر حیف شد. چقدر دوری و چقدر این روزها جایت خالی‌ست. ما حتی وسط بازی‌ها بارها پایت را می‌کشیم وسط. «اگه باباناصر بود...» «مثل باباناصر که اینجوری می‌کرد» یا مهدی‌‌آقا که هروقت در بازی کهربا می‌برد به سینه می‌کوبد و سرش را بالا می‌گیرد که: من داماد خلف بابا ناصرم. علی هم چند شب پیش کارش طول کشید. دیر آمده بود و من بغ کرده، نشسته بودم روی مبل و پشت هم میگفتم: اصلا قهرم. بعد آمد جلو و صدای ممموچچچچی در گوشم پیچید. نگاهش کردم. خندید « از این بوس‌های صدادار باباناصری» و دوباره صدایش پیچید. نمی‌دانستم خوشم می‌آید یا نه. نمی‌دانستم علی با صدای تو ببوسد، شبیه به تو ببوسد، و پشت بندش اسمت را بیاورد دوست دارم یا نه. بیشتر ناراحت می‌شوم یا دلم باز می‌شود؟ آخر هم نفهمیدم. هنوز هم نمی‌دانم وسط روزمرگی‌هایم، وسط بازی و آشپزی و فیلم دیدن و در خیابان رانندگی کردن، یاد تو بیافتم خوب است یا نه. یک آن دست و پایم کرخت می‌شود و بعد ... بعد فکر می‌کنم راست راستی نیستی و چقدر حیف‌. چقدر حیف‌!
تروسکه/ زهرا مهدانیان
دوشنبه، بیستم بهمن‌ماه چهارصد و چهار گوشی موبایلم نمی‌فهمد. شعورش نمی‌کشد الان شب نیست و نباید بین روز عکست را بزند سر در گالری. و من... و من چند دقیقه‌...مات شوم روی تصویرت. روی موهایت، روی آن شلنگ پلاستیکی که به بینی‌‌ت وصل است. بعد ...زوم کنم روی دست‌هایت. پنجه‌هایمان در هم است و این... این آخرین دفعاتی‌ست که دستم، دست تو را لمس کرده. آخرین دفعاتی‌ست که تو ارادی، پنجه‌‌ات را خم کردی در پنجه من. دفعه بعد شاید روی تخت بیمارستان بودی. شاید آن موقع بود که تاول بین انگشت‌هایت باد کرده و دیگر انگشت‌هایم لای دست‌هایت چفت نمی‌شد. چه مصیبتی! گوشی‌ام نفهم نیست، احمق است. اصلا چه لزومی دارد عکس‌های نهم فوریه را ردیف کند کنار هم، و من چشمم بیافتد به تو که دست زینب را گرفته‌ای و شانه‌ی دریاچه سراوان گیلان قدم می‌زنی. چه لزومی دارد؟؟ چه لزومی دارد فکر کنم فاصله این عکس‌ها سه سال است. اما بهتر. نباید یادم برود تو آن موقع‌ها مرد چهارشانه قدرتمندی بودی که با ذوق لب دریاچه می‌نشست، پرتو خورشید می‌افتاد در صورتش و می‌گفت: یک عکس بگیر زهرا! کاش جای یک عکس، هزارتا عکس می‌گرفتم. کاش حافظه گوشی‌‌م را با فیلم‌های تو پر می‌کردم. کاش می‌گفتم بابا چند کلمه با من صحبت کن. و بعد تو می‌گفتی زهرا؟! و من صدای زهرا گفتنت را در ذهنم تا ابد سنجاق می‌کردم. دو سه تا عکس، که بیشتر زخم می‌زند تا رفع دلتنگی کند. تازه دست می‌اندازد بیخ زخم نیم بسته‌ام و پاره‌اش می‌کند. بابا! پارسال این موقع‌ها داشتی آخرین روزهای در خانه‌ بودنت را می‌گذراندی. بعد یک باره شبانه رفتی بیمارستان و بعد دیگر رنگ خانه را ندیدی. مثل من که دیگر رنگ آن مرد چهارشانه را ندیدم. ندیدم دست کوچک‌ترین نوه‌اش را بگیرد و در یک سفری، در یک جایی، روی یک خاکی، کنار دریاچه‌ای قدم بزند. من بایستم پشت سرشان و چیک چیک، از این لحظه عکس بگیرم ... ... دوستدار همیشگی‌ت دلتنگ ابدیت ته تغاریت.. 💔
تروسکه/ زهرا مهدانیان
سه شنبه، بیست و یکم بهمن‌ماه چهارصد و چهار سیزده چهارده ساله بودم. شاید هم بزرگتر. شب‌ها داستان‌های عاشقانه عجق وجق می‌خواندم و کیف می‌کردم تا خرخره زردند. بعد گاهی ساعت از دستم در می‌رفت. می‌فهمیدم دیروقت است، آنقدر دیر که همه خوابیده‌اند و صدای ترق‌ و تروق کاسه بشقاب‌های آشپزخانه هم در نمی‌آید. اما نسبت زمانی‌م را با دوازده شب گم می‌کردم. وقتی می‌فهمیدم گل شب است یا شاید هم دم‌ دم‌‌های نماز صبح، که صدای گریه‌ی مامان می‌آمد. از پشت در بسته اتاق من، از پس دو تا فرش فاصله، صدایش از آن طرف خانه می‌آمد. نماز شب می‌خواند. آن موقع‌ها نمی‌فهمیدم چرا گریه می‌کند. می‌گفتم مامان که گناه نمی‌کند. توبه‌‌ی ایام جوانی را هم یکبار نه، صدبار کرده. اشک‌هایش را ریخته، اصلا چندبار مکه رفته. حاجی خانوم است هرچند شبیه به حاجی خانوم‌ها نیست. دستش هم که به شش گوشه امام حسین رسیده، پس چرا گریه می‌کند؟ مگر می‌شود خدا نبخشیده باشد؟ تجربه نداشتم. تجربه نداشتم آدم وقتی بچه داشته باشد یادش می‌رود لیست آرزوهای خودش چیست. یادش می‌رود برای آن یکی خطایش توبه کرده یا نه؟ اصلا بعید است یادش بیاید خودی هم وجود دارد. مگر خود من، محرم امسال و پارسال و سال قبل‌تر دور هیئت چرخ نمی‌خوردم و دستم را نمی‌گرفتم بالا و سالار زینب را صدا نمی‌زدم که بچه‌هایم؟ نه خانه خواستم، نه ماشین آنچنانی نه حتی برای سلامتی‌ام دعا کره بودم. در عوض هی چرخیدم و دست بالا گرفتم که خدایا، بچه‌هایم. اشک ریختم و محکم به سینه کوبیدم که امام حسین بچه‌هایم. مامان هم لابد برای ما اشک می‌ریخت. خودش می‌گوید سالهای سال است برای عاقبت‌ به خیری‌مان دعا می‌کند. برای اینکه هر برگی از زندگی‌مان ورق خورد، ته تهش، پایانمان هندی تمام شود. پارتی مادرها کلفت است. خدا چند فرشته فرستاده پایین پای مادرها که راه به راه سفارش جدید ثبت می‌کنند. سه عدد عاقبت به خیری، سه عدد توفیق سینه زنی امام حسین، سه عدد اهل فلان بودن و اهل بهمان نبودن. من هنوز دنبال همین پارتی کلفت مامان هستم. هنوز کارم که گیر باشد تلفن را برمی‌دارم و بعد از دو بوق می‌گویم، مامان لطفا یک دعای خیلی خیلی مخصوص! دعایش را دیده‌ام. مثلاً دیده‌ام در شب چهل و هفتمین سالگرد جمهوری اسلامی ایران، هنوز من و خواهرها، زیر الله وسط پرچم سه رنگ، عاقبت به خیریم. باید به مامان بگویم هنوز دعا کند. راه دراز است ...
شنبه، بیست و پنجم بهمن‌ماه چهارصد و چهار بابا؟ امروز با آقای مستور جلسه داشتیم. همین چند دقیقه قبل تمام شد. جلسه‌ای به مناسبت اتمام همخوانی کتاب سمت روشن زندگی. آقای مستور یک تنه ایستاده بود پشت تمام خانم‌ها و ما اواسط جلسه رقیق شده بودیم. حل شده بودیم و فهمیدیم آقای مستور ژست نیست. ادا نیست که پشت زنان باشد و بعد یک جا بنشیند و بد زنان را بگوید. حتی به شوخی. این آدم را نرم می‌کند. این ما، زنان جلسه را، برد در سمت روشنمان. همان نقطه‌ای که اگر بایستیم مشت مشت مهر می‌ریزیم به روی دنیا. اگر بایستیم... وسط حرف‌هایش یک قدم بزرگتر برداشت. گفت داستان اول را که شنیدم گفتم مسئله من این نیست. حالا یک دختری پدرش را از دست داده، خب... بعد .. بعد با خودش نشسته دو دوتا چهارتا کرده و رسیده به این نقطه که این مسئله، مسئله زنان است. این که دختری پدرش را از دست بدهد مسئله‌ست. بعد روابط دیگری را مثال زد و دوباره برگشت سر این چند واژه. دختری پدرش را از دست بدهد...! بابا؟ همه من اشک شد. چشم‌هام، صورتم، لب‌هام، داشتم فرو می‌ریختم. تصویرم را بستم و پشت دست‌هایم قایم شدم. چند ثانیه... چند هق هق در گلو خفه شده. آقای مستور هم اشک شد؟ یادم نیست. ندیدم. تو مقابلم ایستاده بودی و من فقط تو را می‌دیدم و خودم. خودم که انگار کنج جهان نشسته‌ام، گم‌ شده‌ام، یا نه، گمت کرده‌ام. شبیه الآنم نیستم. دختربچه کوچکی‌ام در تاریکی و منتظرم دست‌های تو سمتم دراز شود. یک مشت نور برایم آورده باشی و بگویی؛ سلام بابایی... من مقابل رنج از دست دادن تو، بی‌چاره‌ام بابا، بی‌چاره ... (دیشب آخر وقت از خونه رفتی، گالری گوشیم میگه امروز اولین روزی هست که بیمارستان بودی, میگه از این روز دیگه من سیاهی چشمات رو ندیدم عزیزدلم💔)
دوشنبه، بیست و هفتم بهمن‌ ماه چهارصد و چهار خواستم از تفاوت زینب و ریحانه بنویسم. حوصله‌م نکشید. حوصله هیچ چیزی ندارم. دلم چیزهایی می‌خواهد که نیست. تا خرخره نوشابه زیرو می‌خواهم یا دو برش بزرگ کیک شکلاتی خیس. شاید هم یک پاتیل سالاد ماکارونی. حتی کیک‌هایی که خودم می‌پزم. آن‌ها هم خوب است. همه چیزهایی را می‌خواهم که آدم را چاق می‌کند و فاتحه سلامتی را می‌خواند. مرضم چیست؟ فکر. فکرهای زیاد و کارهای نکرده و غصه‌هایی که باید بخورم. چه ترکیب غمباری... نوشتنم نمی‌آید!
تا حالا حساب کردی اخلاف سنی‌مان چقدر است؟ تو که رفیق اعداد و ارقام بودی فوری باید بگویی. من هیچوقت ریاضی‌ام خوب نبود. حتی همین جمع و تفریق ساده را باید روی کاغذ بیاورم. هفتاد و پنج منهای چهل. خدا خیرت بدهد. چه سال تولد رندی هم داشتی. یک دقیقه صبر کن. الان حساب می‌کنم. سی و پنج. سی و پنج ساله بودی که من به دنیا آمدم. چه جوان بودی. لابد تمام موهایت مشکی بود آن موقع. چه وقتی هم دنیا آمدم نه؟ دو روزگی‌‌ام تولد تو‌ بود. اصلا تولد آن سالت را یادت می‌آید؟ یادت می‌آید مامان برایت ادکلن گرفت یا لباس؟ من را به یاد داری؟ نوزاد آرامی بودم یا نه؟ بابا؟ از وقتی یادم می‌آید همیشه فردای تولدم باید فکر می‌کردم برای فردای بعدی چه بگیرم. بلوز بهتر است یا شلوار؟ ابزار بیشتر به کارت می‌آید یا گرمکن ورزشی؟ گاهی آنقدر تولدم کش می‌آمد که تولدت را یادم می‌رفت. به خودم می‌آمدم، شده بود دوم اسفند و من هنوز چیزی برایت نخریده بودم. سال گذشته، تنها سالی بود که بیشتر از تولد خودم، درگیر روز تولد تو بودم. من آدم خط زدن روزهای تقویم تا رسیدن به سی‌ام بهمن بودم و پارسال، روزهای پایان بهمن را دانه دانه می‌شمردم تا ببینم چند روز بیشتر دارمت. یادت می‌آید؟ شب تولدم باران می‌آمد. آمدم دم بیمارستان. گفتم می‌خواهم پدرم را ببینم. آن وقت شب گفتند بفرما. نگفتند دیر است. نگفتند از صبح چند نفر آمده‌اند دیدن تو. کلاه به سر و پاپوش به پا آمدم داخل. تو روی تخت کنار پنجره بودی. لباسی تنت نبود. ملحفه سفیدی تا روی سینه‌ات انداخته بودند و دیگر بالا پایین نمی‌شدی. تنفس شکمی‌ات قطع شده بود. آرام نفس می‌کشیدی. شاید هم اصلا نمی‌کشیدی. آن همه سیم و لوله و دستگاه که به جانت وصل بود برای همین نفس‌های نسیه‌ای بود لابد. دستم را آوردم بالا. ته ریشت را تراشیده بودند. خواستم نوازشت کنم. خواستم دست بکشم روی گونه‌هایت. نکشیدم. دستم را انداختم پایین. ترسیدم ویروس‌ها به جانت حمله کنند و دانه‌های ماندنت کمتر شود. اما کاش نوازشت می‌کردم. مگر قرار بود چقدر دیگر بمانی که همین را از خودم دریغ کردم؟ دست‌های معلقم را در هم قفل کردم تا هوای گونه‌های تو از سرشان بیافتد. بعد گفتم: بابا امشب تولدمه ولی نمیتونم بغلتون کنم. بعد تمام دلتنگی‌ام شد یک قطره و سُر خورد از گوشه چشمم پایین. انگشت‌هایم را در هم فشار دادم. دکتر گفته بود بالای سرت گریه نکنیم. نکردم. «بابایی خیلی دوستتون دارم» و توی هوا بوسه کوچکی برایت فرستادم. دو روز بعد تو رفتی و یک پارچه سیاه تا ابد کشیدی روی دوم اسفند. تمام این سالهای گذشته تولدم زیر سایه تولد تو بود، و حالا سی‌ام بهمن دیگر بوی شمع و کیک خامه‌ای نمی‌دهد. بوی الکل می‌دهد و بوی بیمارستان و بوی مرگ. منی که دیگر نمی‌توانم تنه به تنه تو بنشینم و شمع تولد فوت کنم، دست روی دست تو کیک تولد مشترکمان را ببرم و غش کنم در بغلت و هرهر بخندم... برای تولدم چه آواز مبارکی بخوانم؟ سی و پنج سال نه؟ همیشه اختلاف سنی‌مان ثابت بود و از امسال هی کم می‌شود. من بیست و نه ساله می‌شوم و تو هنوز شصت و سه سالت است. سال دیگر سی سال و بعدترش سی و یک.. و تو همیشه شصت و سه ساله می‌مانی! زندگی آدم را به چه فکرها می‌کشاند... بابا امسال دومین سالی‌ست که نمی‌توانم بغلت کنم. حواست هست؟ به وقت سی‌ام بهمن‌ماه چهارصد و چهار ۲۹ سالگی