eitaa logo
تروسکه/ زهرا مهدانیان
241 دنبال‌کننده
173 عکس
26 ویدیو
2 فایل
اینجا تروسکه است.💫 جایی برای نوشتن احوالاتم. تروسکه البته واژه‌ای‌ کُردیست. به معنای درخشان و من زهرا هستم، به همان معنا.✨ @zahramahdanian
مشاهده در ایتا
دانلود
شنبه، بیست و پنجم بهمن‌ماه چهارصد و چهار بابا؟ امروز با آقای مستور جلسه داشتیم. همین چند دقیقه قبل تمام شد. جلسه‌ای به مناسبت اتمام همخوانی کتاب سمت روشن زندگی. آقای مستور یک تنه ایستاده بود پشت تمام خانم‌ها و ما اواسط جلسه رقیق شده بودیم. حل شده بودیم و فهمیدیم آقای مستور ژست نیست. ادا نیست که پشت زنان باشد و بعد یک جا بنشیند و بد زنان را بگوید. حتی به شوخی. این آدم را نرم می‌کند. این ما، زنان جلسه را، برد در سمت روشنمان. همان نقطه‌ای که اگر بایستیم مشت مشت مهر می‌ریزیم به روی دنیا. اگر بایستیم... وسط حرف‌هایش یک قدم بزرگتر برداشت. گفت داستان اول را که شنیدم گفتم مسئله من این نیست. حالا یک دختری پدرش را از دست داده، خب... بعد .. بعد با خودش نشسته دو دوتا چهارتا کرده و رسیده به این نقطه که این مسئله، مسئله زنان است. این که دختری پدرش را از دست بدهد مسئله‌ست. بعد روابط دیگری را مثال زد و دوباره برگشت سر این چند واژه. دختری پدرش را از دست بدهد...! بابا؟ همه من اشک شد. چشم‌هام، صورتم، لب‌هام، داشتم فرو می‌ریختم. تصویرم را بستم و پشت دست‌هایم قایم شدم. چند ثانیه... چند هق هق در گلو خفه شده. آقای مستور هم اشک شد؟ یادم نیست. ندیدم. تو مقابلم ایستاده بودی و من فقط تو را می‌دیدم و خودم. خودم که انگار کنج جهان نشسته‌ام، گم‌ شده‌ام، یا نه، گمت کرده‌ام. شبیه الآنم نیستم. دختربچه کوچکی‌ام در تاریکی و منتظرم دست‌های تو سمتم دراز شود. یک مشت نور برایم آورده باشی و بگویی؛ سلام بابایی... من مقابل رنج از دست دادن تو، بی‌چاره‌ام بابا، بی‌چاره ... (دیشب آخر وقت از خونه رفتی، گالری گوشیم میگه امروز اولین روزی هست که بیمارستان بودی, میگه از این روز دیگه من سیاهی چشمات رو ندیدم عزیزدلم💔)
دوشنبه، بیست و هفتم بهمن‌ ماه چهارصد و چهار خواستم از تفاوت زینب و ریحانه بنویسم. حوصله‌م نکشید. حوصله هیچ چیزی ندارم. دلم چیزهایی می‌خواهد که نیست. تا خرخره نوشابه زیرو می‌خواهم یا دو برش بزرگ کیک شکلاتی خیس. شاید هم یک پاتیل سالاد ماکارونی. حتی کیک‌هایی که خودم می‌پزم. آن‌ها هم خوب است. همه چیزهایی را می‌خواهم که آدم را چاق می‌کند و فاتحه سلامتی را می‌خواند. مرضم چیست؟ فکر. فکرهای زیاد و کارهای نکرده و غصه‌هایی که باید بخورم. چه ترکیب غمباری... نوشتنم نمی‌آید!
تا حالا حساب کردی اخلاف سنی‌مان چقدر است؟ تو که رفیق اعداد و ارقام بودی فوری باید بگویی. من هیچوقت ریاضی‌ام خوب نبود. حتی همین جمع و تفریق ساده را باید روی کاغذ بیاورم. هفتاد و پنج منهای چهل. خدا خیرت بدهد. چه سال تولد رندی هم داشتی. یک دقیقه صبر کن. الان حساب می‌کنم. سی و پنج. سی و پنج ساله بودی که من به دنیا آمدم. چه جوان بودی. لابد تمام موهایت مشکی بود آن موقع. چه وقتی هم دنیا آمدم نه؟ دو روزگی‌‌ام تولد تو‌ بود. اصلا تولد آن سالت را یادت می‌آید؟ یادت می‌آید مامان برایت ادکلن گرفت یا لباس؟ من را به یاد داری؟ نوزاد آرامی بودم یا نه؟ بابا؟ از وقتی یادم می‌آید همیشه فردای تولدم باید فکر می‌کردم برای فردای بعدی چه بگیرم. بلوز بهتر است یا شلوار؟ ابزار بیشتر به کارت می‌آید یا گرمکن ورزشی؟ گاهی آنقدر تولدم کش می‌آمد که تولدت را یادم می‌رفت. به خودم می‌آمدم، شده بود دوم اسفند و من هنوز چیزی برایت نخریده بودم. سال گذشته، تنها سالی بود که بیشتر از تولد خودم، درگیر روز تولد تو بودم. من آدم خط زدن روزهای تقویم تا رسیدن به سی‌ام بهمن بودم و پارسال، روزهای پایان بهمن را دانه دانه می‌شمردم تا ببینم چند روز بیشتر دارمت. یادت می‌آید؟ شب تولدم باران می‌آمد. آمدم دم بیمارستان. گفتم می‌خواهم پدرم را ببینم. آن وقت شب گفتند بفرما. نگفتند دیر است. نگفتند از صبح چند نفر آمده‌اند دیدن تو. کلاه به سر و پاپوش به پا آمدم داخل. تو روی تخت کنار پنجره بودی. لباسی تنت نبود. ملحفه سفیدی تا روی سینه‌ات انداخته بودند و دیگر بالا پایین نمی‌شدی. تنفس شکمی‌ات قطع شده بود. آرام نفس می‌کشیدی. شاید هم اصلا نمی‌کشیدی. آن همه سیم و لوله و دستگاه که به جانت وصل بود برای همین نفس‌های نسیه‌ای بود لابد. دستم را آوردم بالا. ته ریشت را تراشیده بودند. خواستم نوازشت کنم. خواستم دست بکشم روی گونه‌هایت. نکشیدم. دستم را انداختم پایین. ترسیدم ویروس‌ها به جانت حمله کنند و دانه‌های ماندنت کمتر شود. اما کاش نوازشت می‌کردم. مگر قرار بود چقدر دیگر بمانی که همین را از خودم دریغ کردم؟ دست‌های معلقم را در هم قفل کردم تا هوای گونه‌های تو از سرشان بیافتد. بعد گفتم: بابا امشب تولدمه ولی نمیتونم بغلتون کنم. بعد تمام دلتنگی‌ام شد یک قطره و سُر خورد از گوشه چشمم پایین. انگشت‌هایم را در هم فشار دادم. دکتر گفته بود بالای سرت گریه نکنیم. نکردم. «بابایی خیلی دوستتون دارم» و توی هوا بوسه کوچکی برایت فرستادم. دو روز بعد تو رفتی و یک پارچه سیاه تا ابد کشیدی روی دوم اسفند. تمام این سالهای گذشته تولدم زیر سایه تولد تو بود، و حالا سی‌ام بهمن دیگر بوی شمع و کیک خامه‌ای نمی‌دهد. بوی الکل می‌دهد و بوی بیمارستان و بوی مرگ. منی که دیگر نمی‌توانم تنه به تنه تو بنشینم و شمع تولد فوت کنم، دست روی دست تو کیک تولد مشترکمان را ببرم و غش کنم در بغلت و هرهر بخندم... برای تولدم چه آواز مبارکی بخوانم؟ سی و پنج سال نه؟ همیشه اختلاف سنی‌مان ثابت بود و از امسال هی کم می‌شود. من بیست و نه ساله می‌شوم و تو هنوز شصت و سه سالت است. سال دیگر سی سال و بعدترش سی و یک.. و تو همیشه شصت و سه ساله می‌مانی! زندگی آدم را به چه فکرها می‌کشاند... بابا امسال دومین سالی‌ست که نمی‌توانم بغلت کنم. حواست هست؟ به وقت سی‌ام بهمن‌ماه چهارصد و چهار ۲۹ سالگی
تروسکه/ زهرا مهدانیان
شنبه، دوم اسفندماه چهارصد و چهار «سلام عزیزم، تولدت مبارک. چقدر شانه‌هایت زیر سرم خالی‌ست. تا ابد دوستت‌دارم‌‌» بابا اینها واژه‌های من نیست. من یک سال برایت نوشتم و اینها واژه‌های مامان است. چهره مژگان است در تمام این سیصد و شصت و پنج روز. از لحظه‌ای که گریان رسید بیمارستان تا وقتی ما سه خواهر را زیر پر و بالش گرفت تا در پناهش گریه کنیم. تا لحظه‌ای که نشست بالای تلی از خاک و برای سی و هفت سال زندگی فاتحه خواند. بابا ما خواستیم جایت را پر کنیم. پسرها خرید کنند، کارهای اداری و بانکی‌اش را انجام بدهند، اگر آنتن تلویزیون پرید، اگر کولر به صدا افتاد، اگر پمپ آب کار نکرد، بشوند باباناصر و کارهای تو را انجام بدهند. ما خواهر ها خواستیم تو باشیم. خواستیم مامان را بخندانیم، بغلش کنیم، ببوسیمش و هی بگوییم اینقدر لاغر نشو. اما بابا... راستش را بخواهی زورمان نرسید. مامان لاغر شد و سر سیاه نپوشیدنش باید مدام چانه بزنیم. بگوییم سرمه‌ای هم مثل سیاه است و تو را به خدا یک رنگ دیگر بپوش. راستش بغل‌هایمان هم مثل تو نیست. آخر هرچقدر قوی باشیم خودمان ترک برداشته‌ایم سر رفتنت. نمی‌شود بگوییم با خیال راحت به ما تکیه کند. ما شش نفر روی هم نصف تو هم نمی‌شویم برایش. ما بلد نیستیم حرف‌های عاشقانه دم‌ گوشش بخوانیم. اصلا کار ما نیست. دستمان قد تو نیست که دست‌های ظریفش را بگیریم و انگشت‌هایمان را در هم قفل کنیم. بابا می‌دانی؟ هیچکس قدر مامان عزادار نشد. هیچکس با جای خالی‌ات ثانیه به ثانیه زندگی نکرد. با نبودنت روی مبل، پشت میز اشپزخانه، نبودنت در اتاق، در حیاط در هرجایی که نگاه می‌کند. بابا روزهای آخر بارها دم گوشت خواندم خیالت راحت ما مراقب مامان هستیم. چه خیالی... من را ببخش بابا. من هیچوقت نتوانستم مراقب مامان باشم. هنوز هم خودت کار را جمع می‌کنی. هنوز هم مرحم قلب غم‌دیده مامان خودت هستی. هنوز هم خودت می‌روی در خواب‌هایش، بغلش می‌کنی و می‌گویی برگشته‌ای. بابا؟ مژگان خیلی دوستت دارد. مثل تو ... که مژگان را... باباناصر قشنگم تولدت مبارک. یک سال از رفتنت گذشت و انگار سالهاست از هم دور شدیم، خدا رحمتت کند. مرحمت می‌کنید فاتحه‌ای نثار روح مهربان پدرم کنید.🙏
دوشنبه، پنجم اسفندماه چهارصد و چهار از شنبه شب میخواستم این را بنویسم. ننوشتم. هی انداختم برای بعد و بعدتر. انگار با نوشتنش دیگر همه چیز مهر و موم می‌شد و تمام. انگار باید با غمت خداحافظی می‌کردم. بعد از مراسم نشستم روبه‌روی عکست. کِی باور می‌کردم حلوای مراسم سالت را خودم بپزم؟ نشستم به شمع‌ها نگاه کردم. به گل‌های سفید به دیس حلوایی که تمام شده بود. و به تو...! بعد خواستم با صدای بلند گریه کنم. با صدایی که آنجا را بگذارم روی سرم. نکردم. کاش بلد بودم. هنوز بعد از یکسال پشیمانم چرا روز دفنت فریادم را با تنت خاک نکردم. شاید تو نمی‌خواستی. شاید به حرمت پرچم گنبد امام حسین خواستی ضجه‌هایم بماند برای روز عاشورا. در عوض برایت نوشتم. یک سال هربار دلم گرفت کرکره تروسکه را کشیدم بالا و چند جمله اینجا برایت سر هم کردم. نوشتم دوستت دارم. نوشتم دلم برایت تنگ شده، نوشتم حیف شد رفتی و خودم را غرق کردم میان انبوه تصاویری که از تو در خاطرم مانده. حالا دیگر فکر می‌کنم باید نقطه بگذارم پایان نوشته‌هایم. آدم‌‌ها شاید نخواهند بعد از یکسال هنوز دلتنگی‌های من را بخوانند. شاید نخواهند هی یادشان بیاید ناصر مهدانیان فوت شده. شاید بخواهند برگردند به زندگی و نوشته‌های من بوی مرگ می‌دهد. ولی من با غمت خو گرفتم. با همین یادداشت‌های بی‌سروتهی که برایت می‌نویسم. با همین دست و پایی که در خاطراتمان می‌زنم تا تو را زنده نگه دارم. بابا آدم‌ها در چشم‌هایم نگاه می‌کردند و می‌گفتند «جای آقای مهدانیان خیلی خالیه» و راست می‌گفتند. تو کارمند بانک ملی بودی و ما همه در سالن مهمانسرای بانک ملی جمع شده بودیم. فقط تو نبودی. بعد از رفتن مهمان‌ها کنار پسرها نبودی تا دوغ و نوشابه‌های دست نخورده را روی یک میز بچینی و به رستوران پس بدهی. اصلا کجا هستی؟‌ آن بالاها؟ خیلی از من دوری؟ خیال می‌کنم سالهاست ندیدمت. سالهاست صدایت را نشنیدم. سالهاست در آغوشت نبودم. سالهاست نبوسیدمت. بابا فکر می‌کنم حالا که نقطه یک سال نبودنت را گذاشتیم، می‌خواهی بیشتر دور شوی. انگار یک سال، نیم‌بند، یک پایت اینجا بود و حالا داری یک بار دیگر می‌روی. بابا؟ من همه‌‌ش می‌ترسم تو را فراموش کنم. یادم برود چطور می‌خندیدی، با چه واژه‌هایی حرف می‌زدی، راه رفتنت چه شکلی بود. اصلا همه‌ی این یک سال نوشتم تا یادم نرود. من از فراموشی می‌ترسم. اصلا برای همین همه چیزها را در مغزم ذخیره می‌کنم. حالا اگر تو را یادم برود چه؟ اگر خیلی دور بشوی؟ اگر فقط بشوی یک تصویر روی پیشخوان آشپزخانه چه؟ من چه خاکی به سرم بریزم؟ چقدر زود رفتی... چقدر زودتر یک سال گذشت... باید بساط عزایم را جمع کنم.‌..
هدایت شده از [ هُرنو ]
امام علی‌ علیه‌السلام: طوبی لِمَن أحسَن إلَی الِعبادِ و تَزَوَّدَ لِلمَعادِ. خوشا به حال آن که به بندگان خدا نیکی کند و برای آخرت خود زاد و توشه برگیرد. 💚 اهدای ۴۰۰ جفت کفش نو 🤍 به مناسبت عید نوروز ❤️ به فرزندان ایتام و محسنین (بدسرپرست) من نمی‌دانم آیا می‌توانیم همهٔ این ۳۲۰ میلیون تومان را تا ۲۰ اسفند جمع کنیم یا نه. اما می‌دانم که حسا‌ب‌وکتاب خدا با ما فرق دارد و فهمیده‌ام که شما عزیزان در این ۱۱ رزق گذشته، روی مرا زمین نینداخته‌اید. ✅ بگویید، نیت کنید و سهیم شوید. 🌱 برای دیگران هم این پیام را حتما ارسال کنید. این روزها خیلی زیاد دعاجو هستم. 🔰 شمارهٔ کارت جهت واریز:
5892101503421816
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
حقیقتا من جنگ قبلی یادم رفت کتاب بخونم در به در خبر بودم اگر شما هم این بودید این جنگ فرصت خوبیه برای جبران 😁 کتاب بخونید چیزی بشنوید خبر بخونید آشپزی کنید خونه تکونی کنید قرآن بخونین افطاری دعوت کنید و دعوت بشید و خبر بخونید برنامه رو متنوع کردم براتون
هدایت شده از مُسْوَدِّه
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا راه شکست را به روی ما بسته است. || @mosvadde ||