eitaa logo
تروسکه/ زهرا مهدانیان
245 دنبال‌کننده
174 عکس
26 ویدیو
2 فایل
اینجا تروسکه است.💫 جایی برای نوشتن احوالاتم. تروسکه البته واژه‌ای‌ کُردیست. به معنای درخشان و من زهرا هستم، به همان معنا.✨ @zahramahdanian
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز چندم است؟ چندم از جنگ یا اسفند یا رمضان؟ حساب روزها را ندارم. نمی‌دانم چند روز روزه گرفته‌ام و تا روز درختکاری چقدر مانده. حتی نمیدانم چند روز است شما نیستید. انگار خیلی گذشته. انگار چند ماه است در این سه روز مانده‌ام. از خواب که بیدار می‌شوم باز یادم می‌آید امروز قرار نیست پشت پنجره‌های طاقی خانه کوچکتان، نور بیافتد روی صورت شما و در دل برای ما فرزندتان دعا کنید. بعد فکر میکنم کاش یک هفته قبل بود. کاش یک ماه قبل بود. کاش من مدارک اهل خانه‌ را چیده بودم مقابلم تا بفرستم برای کسی و آن کس من را به دیدن روی ماه شما دعوت کند. چقدر منتظر آمدن ماه رمضان بودم آقاجانم. فکر کردم چه بپوشم. گفتم حتما چادر سر می‌کنم. با عبا نمی‌آیم. مانده بودم روسری رنگی سر کنم با طرح اسلیمی یا روسری طرح چفیه بخرم؟ میخواستم به چشم شما بیاید. حتی به خواهرها گفته بودم مثل آن دختری که التماس‌هایش به گوشتان رسید، آنقدر فریاد و ضجه می‌زنم که عاقبت من را با دست نشان دهید و یک انگشتر از شما تبرک زندگی‌م شود. نشد. هیچ کدام نشد. من بی‌لیاقت بودم‌. تا آخر عمرم یادم نمی‌رود می‌شد شما را ببینم و نشد. پسر فاطمه. نور وجودتان به قلبم بتابد و نشد. آقاجانم، من تا ابد فرزند شمام. فرزند امام خامنه‌ای. برای فرزندتان دعا کنید. حالا که دستتان بازتر است. دعا کنید خون خودم و خانواده‌ام برای شما که نشد، برای راه شما بریزد. آقاجانم خواهش میکنم... خواهش میکنم...
آقا من اصلا نمی‌دانستم اینقدر دوستتان دارم. یا دوستتان داشتم یا ... نمیدانم هر زمانی که برای فعل‌هایم بهتر است، همان. این روزها همه‌ش فکر می‌کنم شما چقدر زحمت کشیدید. زحمت منِ «زهرا مهدانیان». زحمت آن دیگری که در خیابان پرچمش را سه ساعت زیر باران و سرما بی‌وقفه تکان می‌داد. یا حتی زحمت آن که راه را کج می‌رفت و شما هربار گفتید باشد تو هم فرزند منی. آقاجان شما خیلی زحمت ما را کشیده‌اید. چقدر خودتان را خرج ما کردید. خرج فهم‌های نافهم ما. چقدر ما گوشه میدان نشسته و چشم به دهان شما دوختیم. ما حتی یکبار نریختیم بیرون، کنار مساجد و پلاکارد نه به مذاکرات بالا نگرفتیم. مثلاً شما می‌گفتید مذاکرات نه! می‌گفتید به آمریکا خوش‌بین نیستید، می‌گفتید آمریکا بدعهد است. همه نه‌ها را شما می‌آوردید و ما پشتمان گرم بود که شما می‌گویید نه. شما هم پشتتان به ما گرم بود؟ من... من، من زهرا مهدانیان، برای کدام حرف روی زمین مانده‌تان خروشیدم؟ کدام حرفتان را زندگی کردم؟ کدوم مطالبه را طلب کردم؟ کدام نمازم را اول تا آخر فکر کردم محضر خدا هستم؟ کدام روز هم فتح خواندم هم توسل هم دعای چهاردهم صحیفه؟ چقدر شما چیز یادمان دادید. چقدر سر دو راهی‌ها، سر بن‌بست‌ها، اصلا سر جاهایی که نمی‌دانستیم راهی هست، عصای موسی شدید و راه برایمان باز کردید. پدر مهربان عزیزم... چقدر برای فرزندانتان دعا کردید. ما از دعای شما پرچم ایران سر در خانه می‌زنیم. به دعای شما گلو می‌دریم و مشت‌هایمان را در هوا پرتاب می‌کنیم که مرگ بر آمریکا. ما اگر عاقبت به خیر بشویم هم، به دعای شماست. من هیچوقت راه بلد نبودم. شما هی چراغ انداختید در دل تاریکی‌ها تا ما مسیر را یاد بگیریم. بعد از شما، بعد از آن که صبح یکشنبه یا نمیدانم چندشنبه، که بر سر زدیم و زار و بی‌چاره خودمان را در پناه حضرت رئوف انداختیم، ریختیم در خیابان‌ها. فکر کردیم اگر دم‌ مساجد و خیابان‌های شلوغ بایستیم و به شهر، پرچم ایران تن کنیم، شما خوشتان می‌آید. فکر کردیم اگر بودید یک روز در قاب پرده‌های آبی می‌نشستید و می‌گفتید «این کاری که چند شب است در سراسر کشور انجام شده، اتفاق خوبی‌ست» و ما قند در دلمان آب می‌شد که گوشه چشم شما را خریده‌ایم. پدر پیر و مهربان ما، برایمان بیش از اینها دعا کن. از همان دعاهای خیر که برایت خودت کردی... حسینی زندگی کنیم و حسینی بمیریم.
. رسانه ملی اعلام کرده مجلس خبرگان کار خودش را به بهترین شکل ممکن انجام داده و رهبری تا ساعات آینده اعلام می‌شود. من با منتخب مجلس خبرگان رهبری، سمعاً و طاعتاً، بیعت می‌کنم. ✋🏼 🇮🇷🇮🇷🇮🇷 .
چهارشنبه، سیزدهم اسفندماه چهارصد و چهار امشب قسمتم نبود بروم خیابان. ریحانه از صبح که بیدار شده بود نخوابید. همیشه ظهرها آویزان می‌شود و بهانه می‌گیرد و تهش میگوید «خوابم میاد». امروز نه. هفت ‌و‌ نیم‌ که لباس پوشیدیم بزنیم بیرون، دیدم سرش روی سینه علی‌ست و خوابش برده. ماندنی شدیم. زینب هم پشت بند هم خمیازه می‌کشید. او هم چهل دقیقه بعد رفت در عوالم دیگر. حالا من، انگار از خط مقدم جا مانده‌ام. انگار اتوبوس رفته و پلاک به گردن، مانده‌ام پشت جبهه سیب زمینی پوست بکنم. منتهی خدا نخواست خیلی بی‌کار بنشینم. یک انجمنی گذاشت در کاسه‌ام. گفت بیا خیلی زبانت بی‌کار نباشد. شعار که ندادی لااقل لال شب سر روی بالشت نگذاشته باشی. جایی وسط‌های بحث از طرف پرسیدم اهان، سکولاری؟ گفت شیعه‌ام. گفتم مگر شیعه سکولار نداریم؟ به جد معتقد بود باید دست روی دست بنشینیم تا مولایمان ظهور کند و طاغوت را برچیند و قبل از آن هر پرچمی بالا برود، پایین آمدنی‌ست. پرسیدم تاریخ شیعه را از کجا دنبال کرده و کدام منابع را خوانده؟ گفت امام صادق داعیه‌‌دار حکومت بود یا امام سجاد؟ گفتم با تو که ظاهراً صفحات اول کتاب تاریخ تشیعت کنده شده و غدیر و سقیفه را نداری، باید از تهش بگویم. امام زمان وقتی می‌آید چه می‌شود؟ گفت می‌آید که طاغوت را برچیند. خواستم بگویم در مغز چاکر مخلص آمریکا پهن کردند‌، تو مغزت را دادی گچ کار؟ نگفتم. برایش نوشتم یعنی امام زمان می‌آید که طاغوت را شل و پل کند بعد بنشیند یک گوشه رساله بنویسد؟ نوشت عقل یک عرزشی. مثلا‌ فکر می‌کرد اگر ارزشی را عرزشی بنویسد من را یکی دو درجه سوزانده. کاش بهش می‌گفتم از یکشنبه قسمت سوختنم از کار افتاده. بحثمان‌ به هیچ کجا نرسید. نباید هم‌ می‌رسید. تهش که البته تهش نبود و وسط صحبت‌هایمان بود، هرکدام دعا کردیم حقیقت آشکار شود و آن وقت قیافه آن یکی را ببینیم. البته نه با این ادبیات. کمی بار دیپلماسی کلمات را بردیم بالا. بعد آخرش گفتم فقط وقتی با خودت خلوت کردی، فکر کن این همه انبیا و اوصیا و ائمه سر مسائل دینی ترور و شهید شدند؟ خب موسی به دین خود می‌بود و عیسی به دین خود و لاییک می‌رفت پی بی‌دینی خودش. دیگر جواب نداد. بحثمان مثل باقی بحث‌های دیگر آدم‌ها با هم ابتر ماند. من کجام؟ ور دل ریحانه، زود خوابیده و حالا انگار هی بخواهد بیدار شود، تا عزم رفتن می‌کنم، تکان می‌خورد و غر می‌زند و نمی‌گذارد بلند شوم... بله معرفی میکنم، بخشی از جهاد مادران 🤌
تروسکه/ زهرا مهدانیان
مدت‌هاست مبل‌های خانه رفته روی مغزم. زینب که یک ساله بود زنگ زدیم مبل شویی. طرف باور کرده بود راست راستی باید مبل‌ها را بشوید. کف میزد و مبل‌ها را انگار حمام برده باشد زیر آب می‌گرفت. فرش خانه را جمع کرده بودیم تا به سرش نزند فرش را هم بشوید. از آن روز به بعد، مبل‌هایمان آب رفتند‌. ابرهایشان غرقاب شده و هی در هم مچاله می‌شدند. دسته‌ی مبل شده یک تخته چوب. می‌شود رویش سالاد ریز کرد. حتی علی بین بازی و پرت کردن بچه‌ها روی مبل، مراقب است کجا هدف گیری کند. یک سانت این طرف و آن طرف‌تر، می‌خورند به چوب. امسال پایم را کردم در یک کفش که رویه مبل‌ها را عوض کنیم. تعمیرش کنیم و تا می‌شود شکمش را ابر جدید کنیم. چندبار گفت باشد، چندباری هم گفت بیا مبل‌ها را رد کنیم و دور تا دور خانه «دوری» پهن کنیم. گفتم باید یک فرش دیگر بگیریم لنگه این فرشمان. دوری را روی سرامیک نمی‌اندازند که. باز هم گفت باشد. نمی‌خواستم مبل‌ها را رد کنم. « خب مهمونا روی چی بشینن؟ بعضی‌ها روی زمین نمی‌تونن» گفت دوتا صندلی می‌خریم. گفتم مگر مسجد است؟ من حالا عکس‌های خانه‌تان را از برم. پنجره‌های طاقی را دانه دانه شمرده‌ام و دیدم نور کجا می‌شکند. می‌دانم تلویزیون کوچکی روی دیوار است و یک میز پلاستیکی وسط فرش خانه‌ست. فرش؟ شاید روزگاری فرش بوده اما حالا شبحی از فرش است. دورش نخ نخ شده و باقی خانه موکت است. میز و صندلی نماز را کنج خانه دیده‌ام. نزدیک پنجره‌ها. لابد روی آن صندلی پلاستیکی می‌نشستید و رکعت‌های طولانی نماز شب‌ را آنجا می‌خواندید. حالا می‌دانم قبله خانه‌تان چه سمتی بوده. این طرف می‌ایستادم باید مایل می‌شدم سمت راست. کاش یک نماز مهمان خانه‌تان بودم. اصلا کاش در خانه‌تان ترور نمی‌شدید. کاش اگر قرار بود بروید، طوری نمی‌رفتید که انگار نبوده‌اید. لابد آنقدر دعا کرده بودید که آجرهای خانه، میز و صندلی های پلاستیکی و فرش پاخورده قدیمی هم، عاقبت بخیری خودشان را در شهادت می‌دیدند. بعید نیست. برای همین چیزی از خانه‌تان نمانده. راستی درخت‌هایی که سالها کاشتید چه شد؟ آن‌ها هم عاقبت به خیر شدند؟ خطوط آبی و سفید کف حسینه چه؟ آن زیلو‌های خوشبخت هم شهید شدند؟ نخ اگر میخواهد زیلو هم شود، باید همین قدر خوشبخت باشد. اگر نه بشود ابریشم، بشود فرش هزاره کرمان و تبریز و کاشان. چه فایده؟ وسایل خانه‌مان روی قلبم سنگی می‌کند. دورم را زیادی شلوغ‌ کرده‌ام که سر هر تصمیمی دست و پایم می‌لرزد. لابد زیادی خریده‌ام و چپانده‌ام در کابینت‌ها که همیشه‌ی خدا جا کم دارم. به خیالم زیاد هم نبود. به خیالم هر شش ماه تک به تک وسایل را بازجویی می‌کنم و اگر مردود شوند ردشان می‌کنم بیرون. به خیالم... علی راست می‌گفت. زیادی بسته‌ایم روی زنده‌ ماندمان. باید بهش بگویم هرکار می‌خواهد با مبل‌ها بکند...
این همه تعریف کردنی از کجا‌ می‌آید؟ انگار روز و شب‌ها خیلی کش می‌آید. بیشتر از ۲۴ ساعت. دوست دارم تعریف کنم شب‌ها خیابان‌ها زنده‌تر از صبح‌هاست. گوله به گوله آدم سر چهارراه‌های مهم شهر ایستاده و پرچم تکان می‌دهد. روبه‌روی مساجد کیپ هم ایستاده و در دهان آمریکا می‌کوبیدند. یا دور میدان‌ها عکس آقاجان را بالا گرفته‌اند. حتی امشب که به خیال خودمان شلوغی ماشین‌های پرچم دار را دور زدیم، خوردیم به بلواری که یک طرفش بسته بود و لشکر پیاده نظام‌ها فوج فوج راه می‌رفتند. امشب برای رسیدن به مقصد به ناچار بخشی از شهر را دور زدیم. یاد مسابقات اتومبیل رانی خارجی‌ها افتادم. بابا می‌نشست به تماشا و من می‌دیدم راه به راه آدم ایستاده. حتی آن مسابقاتی که در دل کوه و جنگل و دشت و بیابان بود. هر به دو تا پیچ جمعیت تازه‌ای ایستاده و پرچم می‌زد. حالا شهر همان شکل شده. خیابان فرعی به اصلی، اصلی به میدان، میدان به کوچه... فکر می‌کردم چون خودمان مسجد الزهرا را دیده‌ایم و دوستانمان هاشمیه و هفت تیر رفته‌اند و در اخبار مشهد می‌زند عبدالمطلب و درب شمالی دانشگاه فردوسی و قاسم آباد، فقط همین جاهاست. چه می‌دانستم ملتِ آتش به اختیار هرجا صلاح بدانند می‌ایستد. هرجای شهر را نگاه کنی سبز و سفید و قرمز چشمت را پر می‌کند. ماشین‌ها، مغازه‌ها، بیلبورد‌ها، آدم‌ها. امروز به دخترها پرچم کاغذی کوچک دادند. خانمی با چند نفر دیگر سر خیابان ایستاده بود. انگار خانه‌شان همان کوچه پشتی باشد. بی صدا و شعار، پرچم تکان می‌دادند و خیرات پرچم داشتند. دادم دستشان. ریحانه یاد گرفته بگوید مرگ مرگ اسرائیل، مرگ مرگ آمریکا. حتی الله اکبر هم بلد است. پرچمش را در ماشین می‌چرخاند و برای دشمنی که نمی‌داند کیست رجز می‌خواند. دوازده و نیم که برگشتیم خانه هنوز خیابان‌ها شلوغ بود. آمپلی‌فایرهای چسبیده به طاق ماشین‌ها خیبر خیبر می‌خواند و از ماشین‌های یک راسته خیابان، پرچم بیرون بود. هر از گاهی بچه‌ای سرش را از شیشه می‌کرد بیرون و فریاد می‌کشید، «مرگ بر اسرائیل» شیر مادر حلالش. هنوز حرف‌هایم مانده‌ها. مثلا‌ مانده بگویم پسرهای نوجوان، خوجوش واسه خودشان بَرِ خیابان‌ موکب زده‌اند، یا مانده بگویم امروز عکس آقا را دادم برایم روی کاغذ مخملی چاپ کردند. فوتوپاستور از قدیمی‌ترین مغازه‌های پنج راه ابومسلم است. زحمت هجده قطع عکس‌ سه در چهار دوران مدرسه ما به عهده فوتو پاستور بود. بعدها هروقت عکسی داشتم می‌دادم همین‌جا. مامان هم بعد از فوت بابا عکس‌هایشان را داد اینجا چاپ کردند. گفتم حالا که تلگرام قطع است در کدام پیام رسان عکس بفرستم؟ گفت ایتا. عکس آقا را فایلی فرستادم. زیرچشمی پاییدمش. چیزی نگفت. لام تا کام حرف نزد. فقط پرسید کاغذ مخمل خوب است؟ یک ربعی طول کشید. آخر صدای خرت خرت دستگاه آمد. عکس را دستش گرفت.‌ چند ثانیه نگاه کرد. شاید نگاه آمیخته به جبروت و مهربانی آقا نظرش را گرفت. بهش نمی‌آمد انقلابی باشد. واقعا زیبا شده بود. انگار آقا در عکس زنده‌ست. انگار همانجا می‌توانست لب‌هایش را باز کند‌ و بگوید سلام‌علیکم.‌ برای عکس، یک قاب هم گرفتم. همین چند دقیقه پیش قاب عکس را گذاشتم روی میزم. یک آ.چهار زنده از آقاجان. کنار عکس حاج قاسم... بیشتر از این نمی‌توانم بیدار بمانم و بنویسم. پایان روز چندم جنگ.
جمعه، پانزدهم اسفندماه چهارصد و چهار مردم تهران زیر بمباران آمریکا هستند من زیر بمباران سوال‌های زینب. روز یکشنبه جرقه اولین سوال زده شد. بعد از نماز و بهت و حیرتمان وقت سحر، بچه‌ها را در خواب لباس تن کردیم و بردیم حرم. همان اول کار در ماشین بیدار شدند و خوشحال که دارند می‌روند حرم. حرم برای آنها یعنی چای نبات، خوراکی، شکلات خدام و یک حیاط بزرگ برای بدو بدو و لیز بازی. تا رسیدن به حرم‌ بارها گریه کردم و زینب نپرسید چرا. ماشین را که پارک کردیم، عرض خیابان را رد کردیم تا برسیم واعظ طبسی. همان پیاده راهی که روبه‌روی گنبد است. پایمان وسط خیابان بود که زنی از ماشین در آمد و محکم کوبید در سرش. دو دستی می‌زد. فریاد می‌کشید. «اقامونو کشتن، اقامونو شهید کردن» و مردم چندنفر چندنفر، شانه‌هایشان می‌لرزید و خودشان را می‌کشیدند سمت دریا. ماهی‌های نصفه جان و در حال مرگ بودیم. و زینب نپرسید چرا. من هم چیزی نگفتم. خودمان را رساندیم صحن انقلاب. در و دیوار صحن انگار قدری عقب کشیده بودند تا هرچه آدم می‌آید یک گوشه کناری جا شود. صدای گریه‌ها در هم می‌شد. مرد و زن، پیر و جوان، بار غم و غصه‌شان را آورده بودند پیش امام رضا پهن کنند. زینب بغض کرده بود. دیدم لب‌هایش را برچیده. اشک‌هایم را پاک کردم. پرسیدم «چی شده مامان‌جون؟» خودش را انداخت در بغلم « دلم برای باباناصر تنگ شده» فهمیدم غم را فهمیده. اتمسفر اطرافش بیخ گلویش را گرفته. بغلش کردم. باز هم چیزی نپرسید. از حرم رفتیم خانه مامان. انگار مامان صاحب عزا باشد. قرار بود هرجا هستیم برویم آنجا. زینب وسط پذیرایی نقاشی می‌کشید. ریحانه را خوابانده بودم و خودم زل زده بودم به تلویزیون. جیران یک بند گریه می‌کرد و من مات تصویر آقا در قاب تلویزیون بودم. زینب باز هم چیزی نپرسید. رنگ آبی را برداشته بود تا دریا را رنگ کند. جیران که آرام شد، شروع کردیم به حرف زدن. تو کی فهمیدی آقا شهید شده و من چطور فهمیدم. چند دقیقه بعد زینب مداد را انداخت. به خیالم آمد کشیدن دریایش تمام شده. مقابلم ایستاد «مامان آقاجون شهید شده؟» بی مقدمه گفتم «آره مامان جون». بلاخره پرسیده بود. از گریه‌ها چیزی گیرش نیامده بود اما حرف‌ها منفجرش کرد. گریه‌اش بند نمی‌آمد. می‌گفت حالا که آقاجون شهید شده ما هیچکس را نداریم. ناراحت نامه‌اش بود. نقاشی آقا را چند شب پیش کشیده و گذاشته بودم جایی تا بفرستم بیت. یک طور برسانم دست آقا. نشد. از آن وقت تا حالا، به جبران تمام لحظاتی که منتظر بودم چیزی بپرسید و نپرسید، باید مرتب پاسخ بدهم. آقاجون را چه کسانی شهید کردند؟ آقا جون که خیلی قوی بود؟ چه شد پس؟ چرا می‌گویند تهران خورده؟ اصلا بیا مسافرت برویم تهران؟ چطور آقاجون را شهید کردند؟ و رگبار سوال‌های بعدی و بعدترش... هرکدام را یک طوری جواب دادم. یک طور که نترسد، فکر نکند اسرائیل پشت در خانه ما ایستاده و ما دستمان خالی‌ست. یک طور که فکر نکند اگر آقاجون مهربانش نیست، کسی نیست از خاک ایران دفاع کند. این روزها حواسم هست نگذارم ترس و ناامیدی، نهال کم‌جان میل به نابودی آمریکا و اسرائیل را که مدت‌هاست درونش کاشتم له نکند. من باید مراقب درخت کوچکش باشم. پانزدهم اسفند، اولین روز درخت‌کاری‌...
من تا ابد، از هیچ کشوری که خاکش رو داده تا پایگاه آمریکا بشه و موشک بریزه سر خاک و مردمم، عذرخواهی نمیکنم. 🔥 من فرزند امام خامنه‌ایم من ملت امام حسینم
شنبه، شانزدهم اسفندماه چهارصد و چهار امشب هوس صبحانه کردم. ماه رمضان‌ها که نمی‌شود کره و مربا خورد. اول رمضان بنا داشتیم سحر‌ها صبحانه بخوریم. می‌گفتیم ساعت چهار و پنج پلو از گلویمان پایین نمی‌رود. روز سوم جای نیمرو چای و خرما خوردیم و چهار روز بعدش آب و بعضی وقت‌ها هیچ چیز نمی‌خوریم. بچه‌ها که خوابیدند رفتم یک تکه نان گذاشتم گرم شود. ته قاشق را انداختم زیر در مربای هویج و پقی صدا کرد. کره را انداختم در سینی و صبحانه‌م آماده بود. از غروب هوس شیرینی کرده‌ام. بیسکوییت، کیک، شکلات. مربا هم خوب است. قند زیادش درد شیرینی خوری‌ آدم را ساکت می‌کند. طعم هویج و کره که در دهانم پخش شد، فکر کردم چرا در به در شیرینی‌ام؟ باید یک طور شده باشد که مثل معتادها کابینت‌های خانه را پی شیرینی زیر و رو می‌کنم. بعد یادم آمد امروز زیادی کامم تلخ شده. فسفر زیادی سوزانده‌ام. نشسته بودم کف پذیرایی کوه لباس‌های خشک شده را تا می‌کردم. گوشی را برداشتم. تصویر رئیس جمهور را باز کردم و از چندمین ثانیه بارها دست کشیدم روی صورتم. روی پیشانی‌ام. عرق شرم نریخته را هی پاک می‌کردم. آنقدر تلخ شده بودم که یادم رفت از صبح به خودم قول داده‌ام با بچه‌ها مهربان‌تر باشم. چندبار صدایم زدند که گفتم بنشینید پویا ببینید و رفتم داخل اتاق. لباس‌ها و بچه‌ها را گذاشتم وسط پذیرایی تا مغزم را خنک کنم. به خانواده نظامی‌ها فکر می‌کردم. خدا را شکر کردم علی نظامی نیست. خدا را شکر کردم کس و کارم را زیر پدافند و توی مقری از دست ندادم. توی گروه نوشتم من از خانواده‌های نظامی‌ها خجالت می‌کشم. بعد یاد عذرخواهی افتادم. هی فکر کردم عذرخواهی از کی؟ از چی؟ چرا؟ هی نفهمیدم. هرچه فکر کردم نفهمیدم نقطه فشار کجاست. آن چیزی که رئیس جمهور را مجبور کرده بنشیند در آن چنان قاب دوربینی و بگوید عذرخواهی میکنم چیست؟ هرچه پیام‌ آدم‌های مختلف را شخم زدم هم نفهمیدم. اغراق نمی‌کنم. نفهمیدم گیر کار کجا بوده. چکمه کی روی خرخره چه کسی را فشار داده که ماحصلش شده چنین ادبیاتی؟ نفهمیدم! آخرین لقمه را گذاشتم در دهانم. چند قاشق مربا کار خودش را کرد. قند خونم برگشت سرجایش. خواستم مربا را بگذارم در یخچال، چشمم افتاد به خیارشور‌ها. قبل از اذان رفته بودم تا روبه‌روی خانه و خریدمشان. هوس کردم روی شیرینی، شوری بخورم. جلوی شکمم را گرفتم. هرچند بیشتر ترسیدم پلاستیک خش خش کند و بچه‌ها بیدار شوند. هنوز هم فکرم پیش خیارشورهاست. کامم زیادی تلخ بود و نفهمیدم مربا زیادی شیرین است.
اندر احوالات یکشنبه، هفدهم اسفندماه چهارصد و چهار دیشب به معنای واقعی کلمه غش کردم. شاید مغزم بعد از هشت روز بیدار خوابی‌های بی‌موقع، اشک‌های راه و بی‌راه، استرس بالا و پمپاژ بی‌وقفه کورتیزول، بلاخره قدری آرام گرفت و زود خوابید. زود یعنی یک و خرده‌ای شب. از صبح دوباره خانه تکانی را از سر گرفته بودم. کابینت ظروف در بسته و وسایل کیک پزی را ریختم بیرون. اسکاچ کفی را کشیدم کف کابینت و به خیالم با چیدمان جدید، دیگر قرار نیست ظرف‌ها از سر و کول هم بالا بروند. وسط شستن و خشک کردن و چیدن، زینب یک باره هوس کرد شب نذری بدهد. گفت می‌خواهم ساندویچ نون پنیر و سبزی پخش کنم. دو روزی می‌شد خودم در این فکرها بود. یک چیزی درست کنم و بدهم دست بچه‌هایی که شب‌ها لابه‌لای تجمعات پرچم تکان می‌دهند. دلشان کوچک است و اگر مثل بچه‌های من باشند، سریع ضعف می‌کنند. گفتم عجب فکری!! نماز و قرآنم که تمام شد بچه‌ها را پوشاندم برویم روبه‌روی خانه پی نان و سبزی و پنیر. تا نان لواشی نمی‌شود پیاده رفت. آن هم با قدم‌های یک بچه پنج ساله و قدم‌های کوچک‌تر یک دو سال و نیمه. از سوپر سه بسته نان لواش سه تایی گرفتم. دو تا شکوپارس هم برای بچه‌ها. زینب یک بند در خانه پی‌ خوراکی‌هایی می‌گردد که شکلات داشته باشد. گفتم ذخیره شکلات دو روزش را پر کند. بعد رسیدیم سر چهارراه. سبد پلاستیکی را از بسته‌های سبزی پر کردم. سبزی دم بهار یک هوا تازه‌تر و سالم‌تر است. آدم خوشش می‌‌آید از هرکدام یکی‌ بردارد. هرچه سبزی پاییز دو سومش آشغال می‌شود، سبزی این وقت سال بیشترش خوردنی‌ست. خانه که رسیدیم، زیرانداز پهن کردم و گفتم دوتایی بنشینند کنارم به سبزی پاک کردن. ریحانه تره‌ را از هرکجا می‌خواست می‌شکست و می‌انداخت قاطی سبزی‌ها. به زینب گفته بودم باید سه قسمت کند. از بسته دوم به بعد افتاد گردن خودم. حوصله‌شان نکشید و رفتند پی خوردن باقی شکوپارس. سبزی‌ها را شستم. برای افطار استامبولی (لوبیاپلو) سر هم کردم و در جواب زینب که هر به چند دقیقه مثل ساعت کوکی می‌پرسید پس کی نذری درست می‌کنیم نفس عمیقی می‌کشیدم. «چند دقیقه صبر کن مادرجان». روی هم ده ‌تا ساندویچ بیشتر نشد. آنقدر نان‌ها نازک بود دو لایه با هم پیچیدم. زینب می‌گذاشت داخل پالاستیک و ریحانه تکه نان‌های کوچک را می‌گذاشت داخل دهانش. «مامان به فکر خودت نرسیده بود نه؟» از این چشم تا آن چشم ریسه کشیده بود. گفتم « نه عزیزم، فکر خیلی خوبی کردی» تا شب که برویم مسجد و دانه دانه ساندویچ‌ها را از کیسه بیرون بکشد و بدهد دست بچه‌ها، به گمانم برایش صد سال گذشت. چه شب قدری هم بود..! چه کسی فکر می‌کرد شب نوزدهم سالی که رهبر را شهید کردند، هشت روز بعد از شهادتش، جمعیت آنقدر زیاد باشد که خیابان احمدآباد بند بیاید؟ کف خیابان موکت شود و مردم پتوپیچ کیپ به کیپ بنشینند قرآن بالای سر ببرند؟ روبه‌روی مسجدی که هنوز از پنجاه شصت روز پیش شیشه شکسته دارد؟ و مکروا و مکر‌‌الله و الله خیر الماکرین. بعد از مراسم برگشتیم خانه. هنوز لای چشم بچه‌ها باز بود. گفتم «میگن آقا مجتبی رهبر شده، ولی چرا هیچ جا رسمی اعلام نشده؟» علی گفت خبر فوری گذاشته. نه فارس چیزی گذاشته بود نه خامنه‌ای‌ دات آی آر. یکباره زیرنویس شبکه خبر نوشت اعلامیه خبرگان تا دقایقی دیگر. بچه‌ها در گروه نوشتند مطیعی شبکه سه اعلام کرد. کنترل خانه سرگردان بین شبکه‌ها بود. دکمه توقف کورتیزولم را همان‌جا زدم. بعد از یک هفته سرگردانی، رسیده بودم به خشکی. به ساحل. بعد فکر کردم حالا دیگر راست راستی حضرت آقا می‌رود در خاطره‌ها و مثل بابا هی دور و دورتر می‌شود. عجب روزگاری! یادم افتاد یک جا نوشته بود می‌خواستند پسر پهلوی را بیاورند روی کار، پسر خامنه‌ای آمد. خوشم می‌آید آیات خدا تاریخ انقضا ندارد. مکروا و مکرالله و الله خیر‌الماکرین.
دوشنبه، هجدهم اسفندماه چهارصد و چهار امشب به صرف قرمه سبزی مامان پز دعوت بودم. از دیروز گفته بودم فردا می‌آیم خانه‌تان و مامان خواسته بود سنگ تمام بگذارد.‌ روز عروسی‌م هم مامان قرمه سبزی پخت. آخرین غذایی که به عنوان دختر خانه‌شان خوردم. بعد وسط پذیرایی یک چادر نماز رویم کشیدم و تا غروب خوابیدم. شب هم رفتم عروسی خودم. بدون اینکه ساعت‌ها زیر دست چی‌چی جون بنشینم تا موهایم را به هم بپیچد یا یک تشت سرخاب سفیدآب بمالد صورتم. خودم با هرچه داشتم یک عروس از صورتم کشیدم بیرون. بعد هم دست در دست علی وارد تالاری شدم که هیچکس جز عروس داماد نیامده بود. حالا یک قرمه سبزی من را کجا کشاند. یحتمل از آن مادربزرگ‌ها می‌شوم که نوه‌ها ترجیح میدهند کنار دستم ننشیندند تا مغزشان را نخورم. روز چندم جنگ است؟ بعد از قرمه سبزی باید بگویم از دیشب شروع کردم به نقد تمرین‌های روی هم مانده هنرجوها. بازنویسی‌ها، تمرین هفته نهم... به صورت مسالمت‌آمیزی از روز عزای یکشنبه نه من خِر آن‌ها را چسبیده‌ام نه آن‌ها من را. خصوصا که ایتا هم بامبول در می‌آورد. هشت دقیقه صوت گرفتم که بگویم نگو نشان بده چیست، بعد فهمیدم ایتا‌ نمی‌فرستد و باقی نقدها را یک دقیقه، یک دقیقه صوت گرفتم. یک چیز پراکنده و تکه تکه. از ترس ارسال نشدن هی باید کلام خودم را قطع کنم. بر فلانت‌ ایتا. اصلا بر فلانت‌ اسرائیل و آمریکای ذلیل‌مرده. اگر یک کم آدم بودید ترم زمستان این هنرجوهای طفلکی را به فلان نمی‌کشیدید. سر و ته ترمشان جنگ و قطعی اینترنت بود. هفته دومشان صاف خورد وسط وحشی بازی‌های دی‌ماه، پایان ترمشان هم خورده به کابوس‌های تِری و نِتی. از طرفی من هم نفهمیدم این ترم چه کردم. باز خدا را شکر یک اکسل پر و پیمان از آنها دارم. کی کجا تمرین نداده و کدام یکی چوب‌خط‌ تاخیر‌هایش پر شده. امروز غیر از تا خرخره قرمه‌سبزی خوردن، کار هم کردم. بعد هم حوالی ساعت ده، سر خیابان ابوذر پیاده شدم تا بروم دم مسجد الزهرا. علی با بچه‌ها ماند در ماشین. ریحانه خوابش می‌آمد و هوا زیادی سرد بود. منتهی ملت ایستاده بودند کف خیابان. پرچم‌‌ها در آسمان لمبر می‌خورد. نرم، روان. انگار قایقی باشد روی امواج به هم چسبیده. میاندار مجلس هوس کرده بود امشب روضه بخواند. وسطش شعار هم می‌داد «الله اکبر». آسمان دید اوضاع در هم برهم است اول بارانی شد، بعد برفی. هنوز هم دارد می‌بارد. گاهی فکر می‌کنم جدا ملت ترسناکی هستیم. یاد آن بازی‌های شهربازی می‌افتم که با چکش می‌زنند روی گودال‌هایی که پنگوئن‌ بیرون می‌آیند... آمریکا هی می‌زند، خرداد می‌زند، دی می‌زند، اسفند می‌زند، سر آخر ما مثل آن پنگوئن‌‌ها بیرون می‌آییم و دهنمان را برایش کج می‌کنیم که یوهو، من اینجام! کاش باقی هم اینجا بودند ... شب بخیر همینقدر برای امروز بسه.