eitaa logo
تروسکه/ زهرا مهدانیان
249 دنبال‌کننده
174 عکس
26 ویدیو
2 فایل
اینجا تروسکه است.💫 جایی برای نوشتن احوالاتم. تروسکه البته واژه‌ای‌ کُردیست. به معنای درخشان و من زهرا هستم، به همان معنا.✨ @zahramahdanian
مشاهده در ایتا
دانلود
دوشنبه، بیست و پنجم اسفندماه چهارصد و چهار امروز ساعت یازده بیدار شدم. ده با آقای جوان جلسه داشتیم. یک دور حوالی هشت بیدار شدم، یک بار هم حوالی نُه. اما خود ده خواب ماندم. داشتم یک خواب جذاب بزن بزنی می‌‌دیدم. هرچه داد و هوار دنیای واقعی‌‌م را می‌خورم، در خواب یاغی شده و همه را آوار کردم سر آنها که باید. چشم باز کردم دیدم ساعت یازده‌ست. با کرکره‌های نیمه باز لینک جلسه را آوردم. یک ربع بیست دقیقه‌ای بیشتر سهمم نشد. این ترم نه سرش معلوم بود نه تهش. هفته دومش فاجعه دی‌ماه بود هفته نهمش خورد به شهادت آقا. حالا رسیده‌ایم به تهش و باید یک طور جمعش کنیم. از صبح سرم درد می‌کرد. بدنم آب کم آورده بود. دیشب سه تکه پیتزا خوردم. انگار ساقه طلایی باشد، آب بدنم‌ را کشید. عوضش خیلی خوشمزه بود. گفتم شاید نماز بخوانم سرم بهتر شود. جانمازم را پهن کردم. جانماز جدیدم. می‌خواستم برای اولین بار رویش نماز بخوانم. جانماز قبلی از این مدل‌های سعودی بود. از این‌ها که هرکس مکه می‌رود یکی دو تا می‌آورد. دم حرم هم پیدا می‌شود. دیگر مختص سعودی نیست البته اما مثل فرش دستباف لاکی که هرجا بافته شود آخر بوی ایران می‌دهد، آن هم در نهایت سعودی‌ست. جانماز جدیدم آبی و سفید است و کمی زبر. به نرمی جانماز سعودی نیست. پرزها، خطوط در هم و بافت زبر، کف پایم را قیلی ویلی می‌کرد. خم شدم و عطر حرم امام حسین را باز کردم. سال چهارصد و یک از برکات خود حرم‌ امام حسین خریدم. به یک بدبختی به طرف فهماندم همین عطر داخل حرم را می‌خواهم. هرچند حرم هزاران بار خوش‌بوتر است. عطر را کشیدم به درزهای زیلو. به گل‌های چادر نمازم هم کشیدم. بعد یاد آقای دولت‌آبادی افتادم. گفته بود هروقت نماز خواندید بنده را هم دعا کنید. هنوز که یادم بود. دعایش کردم. خدا انشالله گره از کارهایش باز کند. گره از کارم باز کرد. در گروه پرسیده بودم کسی دسترسی به تیم ماهد دارد؟ استاد در شخصی‌ام پیام داد بروم سراغ آقای دولت‌آبادی. بلاخره یکی دوسال همکار بودیم. بعد از شهادت آقاجان روی مخم رفته بود عوض آن زیلوهای خوشبخت حسینیه که هیچوقت پایم بهش نرسید، جانماز زیلوی ماهد را بخرم. تمام کرده بود. ناموجود. میخواستم یکی از ماهدی‌ها را پیدا کنم و بگویم ته انبار چیزی ندارید؟ حتی یک دانه ایراددار در روند تولید یا اصلا مستعمل؟ آقای دولت‌آبادی گفت نه. گفت انبار را تا دانه آخر فروختیم. گفت منتظر تولید جدید باشید و اصلا تولید شد اول یکی برای شما کنار می‌گذارم. بعد دیدم ایتا صوت فرستادند. (یکی از دوستانم یک جعبه هدیه داره و جانماز و این و اون و ... مبلغش اینقدر و من خیلی چونه زدم که دوسته، آشناست و شد اینقدر خوبه؟ تمایل دارید؟) تمایل داشتم؟ انگار به یک بچه‌ پنج ساله قول شهربازی بدهی. بگویی تازه برایت بستنی و شکلات هم می‌خرم. آدرس خانه را زودی فرستادم و زمانی که اصلا انتظارش را نداشتم جعبه ماهد روی میز جلو مبلی خانه بود. دو جفت بیرق تمثال امام راحل و آقاجان شهید هم بود. فکر کردم ماهد چه بریز بپاشی کرده. گفتم لابد آقای دولت آبادی زیادی ریش برایم گرو گذاشته. پیام تشکرات فراوان و ذوق سرشار را که ارسال کردم فرمودند دو جفت بیرق تمثال هم هست. یک جفت رو خدمت خواهرتون بدید. فهمیدم هدیه‌ست. چقدر شرمنده شدم. محبت روی محبت. انشالله سر سفره کرامت امام‌ حسن مجتبی باشند. دیروز اولین نمازهایم را روی زیلو خواندم. هرچند بچه‌ها از سر و کول هم بالا رفتند و به جای حال معنوی تن صدایم را بالا پایین بردم صدبار بال زدم که « نه، آره، بیا، برو ، بسه» خدا قبول کند انشالله. شب هم رفتیم مسجد. مهدی رسولی می‌آمد. از زمین آدم می‌جوشید انگار. خودم را رساندم وسط بلوار. هی ببخشید و عزیزم و یاالله خرج بقیه کردم تا رسیدم به یک کف دست جا. اینقدر شلوغ بود نمی‌شد پرچم تکان بدهم. پرچم را ثابت گرفتم بالا. دست دیگرم را مشت کردم. بعد همه صدها دهان شدیم با یک صدا فریاد زدیم «بزن که خوب میزنی»
سه‌شنبه، بیست و ششم اسفندماه چهارصد و چهار از وقتی یادم می‌آید دلباخته تاریخ و جغرافیا بودم. غیر از فوتبال، دوست داشتم با بابا بنشینم و سر تاریخ و جغرافیا حرف بزنیم. خوشم می‌آمد همه سوال‌هایم را بلد بود. از پایتخت دورافتاده‌ترین کشورها تا به‌نام‌ترین قله‌‌های رشته‌ کوه فلات تبت. من هم یاد گرفته‌ام. مثلا‌ شرق و غرب و شمال و جنوب اروپا کدام کشورهاست، یا شمال و وسط و جنوب افریقا، حتی میتوانم روی آمریکای جنوبی انگشت بگذارم و بگویم شیلی کجاست و آرژانتین کدام است. تاریخ را هم. بارها از روزهای انقلاب پرسیده بودم. دم‌ انقلاب، بعد از انقلاب، جنگ... پرسیده بودم روزی که امام رفت چه کار کردید؟ چه حالی داشتید؟ یکبار از روز شهادت شهدای هفتاد و دو تن پرسیده بودم. از ترور‌ها ... می‌گفتم چطور آن‌ همه شهید درست حسابی دادید و دوام آوردید؟ مثلا چطور رجایی و باهنر و بهشتی و مطهری رفتند اما انقلاب ماند؟ مملکت ماند؟ کم نبودند که. تئورسین انقلاب اسلامی بودند. چطور روزهای جنگ، هر دم خبر شهادت باکری و همت و چمران و جهان‌آرا آمد و پای رادیو تلویزیون قد خم نکردید؟ چطور فردایش رفتید خط بعد هربار کتاب‌های تاریخ مدرسه می‌رسید سرخط انقلاب اسلامی، حسرت می‌خوردم چرا آن زمان نبودم. چرا امام را ندیدم، چرا علیه پهلوی شعار ندادم؟ و هی لب می‌گزیدم که *عجب*... چه روزگاری گذرانده‌اند دهه سی و چهل. چه پر ماجرا. حالا تاریخ دارد می‌پیچد. صفحات تاریخ یحتمل سالها بعد تیتر می‌زنند تحولات بعد از هزار و سیصد و نود و هشت. در سطرهای نخستین، چشممان‌ می‌افتد به اسم سردار شهید و بعد عین الاسد و هواپیما و پاراگراف بعدی می‌رسیم به کرونا. و بعدتر جهانی که افتاد روی دور تند.‌ فتنه‌های داخل، هفتم اکتبر، ترور پشت ترور، گریه‌های فراوان، جنگ... لابد زینب کتابش را می‌گیرد مقابلم و دست می‌گذارد روی عکس آقا و می‌گوید مامان وقتی آقاجون شهید شد چطور دووم آوردین؟ و من برایش دانه دانه آدم‌هایی را لیست می‌کنم که سر رفتنشان گریه کردم و باید فردایش قد علم می‌کردم. دبیرستانی بودم که آقای لاریجانی رئیس مجلس شد. ادبیات حرف زدن و صدایش را دوست داشتم. آن‌وقت‌ها فقط همین را می‌دانستم. خوب حرف می‌زند، فامیلش لاریجانی‌ست و بالای مجلس می‌نشیند. بعدها که بزرگتر شدم حرف‌های مختلفی می‌شنیدم. همه از دم شکسته بسته. هیچوقت هم تهش را نگرفتم. فقط می‌فهمیدم نباید آنقدرها دل ببندم. روزگار چرخید تا جنگ دوازده روزه. باز سر و کله آن ادبیات پیدا شد. ته کلاف رسید به این روزها. به روز یکشنبه. وقتی نشست در قاب تلویزیون و ایستادم به تماشا. یکی از بچه‌ها نوشته بود پلک‌هایش ورم دارد. معلوم است خیلی گریه کرده. و من هی به پلک‌هایش نگاه کردم. بعد شدم فن توییت‌هایش.‌ هربار زیر لب لاحول ولا می‌خواندم. روز راهپیمایی ته دلم گفتم مرد، تو که نباید بیایی راست راست در خیابان قدم بزنی. مگر اسمت در لیست ترور نیست؟ رجزهایت دشمن را مچاله کرده. اصلا من همیشه دربه‌در مسئول و فرمانده‌ای بودم که ادبیاتش مثل امام و آقا برق از سر دشمن ببرد. امروز که نوشت پیام آقای لاریجانی تا چند دقیقه دیگر. به محض انتشار عکس دست نویس عوض پیام فهمیدم کار تمام است. شبیه به روز شنبه بود. آقا هم قرار بود پیام تلویزیونی داشته باشد و نداشت. دلم آنقدر جوشید که از چشم‌هایم ریخت بیرون. از وقتی دیدم برای دشمن شاخه و شانه می‌کشد فهمیدم کار تمام است. شب‌ها در خیابان فریاد می‌زنم و گلویم خش برمی‌دارد، و روزها .. روزها چقدر زیاد گریه می‌کنم.. پی‌نوشت: امروز بعد از اینکه زمزمه‌های خبر شهادت آقای لاریجانی جدی شد، زدم زیر گریه. ریحانه لباس آبی‌‌ش را می‌خواست. دید اشک‌هایم می‌ریزد گفت: تو مامان مایی... ولی همش گریه می‌کنی... همش گریه گریه...
هدایت شده از ریحانه
💌  | سرما را می‌شکافتیم 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴ 🔻 شبکه خبر قابش را بسته بود روی زنان و مردانی که شانه‌به‌شانه، زیر باران ایستاده و برای دشمن رجز می‌خواندند. نگاهی به ساعت انداختم. عقربه‌ها حوالی نه‌ونیم تاب می‌خورد. فکر کردم اگر الان یاعلی بگوییم شاید تا بیست دقیقه دیگر به مسجد برسیم. می‌خواستم ما هم قطره‌ای باشیم در امواج شبانه‌ی خیابان‌ها. دوربین حرکت کرده بود. حالا آدم‌ها را از دل جمعیت بیرون می‌کشید و می‌پرسید چرا آن‌جا هستند. زنی مشتش را گره کرده و بالای سرش نگه داشته بود‌: «من یقین دارم دشمن از من و امثال من بیشتر از موشک می‌ترسه.» بعد مشت گره کرده‌ا‌ش را تکان داد و بلند فریاد کشید: «الله اکبر». 🔻 مادر همسرم چند مرتبه سرش را تکان داد: «ماشاءالله زن‌ها بیشتر از مردها هستن انگار.» گوشه گوشه‌ی خیابان‌ها، زنان شانه‌به‌شانه‌ی مردان ایستاده‌اند. جای اینکه شب‌ها برای فرزندانشان قصه قهرمانان افسانه‌ای بخوانند، هر شب دست در دست آن‌ها به شمایل قهرمانان واقعی درمی‌آیند. زن دیگری فرزند چند ماهه‌‌اش را بغل گرفته بود. 🔻 پرچم کاغذی کوچکی در صورت زن تکان می‌خورد: «من هرشب با بچه‌هام میام. این مملکت مال همه ماست. مال من، مال همین بچه.» عقربه‌ها دنبال هم می‌دویدند. باید زودتر می‌رسیدم وسط جمعیت مقابل مسجد. میان انبوه زنانی که با یک دست بچه‌شان را بغل گرفتند و با دست دیگر گوشه خیابان و شهر و وطنشان را در مشت نگه داشته‌اند. ✍🏻 زهرا مهدانیان 🗓 شماره ٨٩ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
تروسکه/ زهرا مهدانیان
چهارشنبه، بیست و هفتم اسفندماه چهارصد و چهار من هیچ چیز از شما نمی‌دانستم. هیچ. فقط یک تکه ماهیچه پر تلاطم داشتم که برایتان می‌تپید. این روزها هرچه از شما بیشتر می‌بینم و می‌خوانم حالم بدتر می‌شود. بیست و نه سال زیر سایه‌ی شما زندگی کردم و اندازه نه ساعت نمی‌توانم بی‌وقفه از شما بگویم. چه بگویم؟ من تازه چند روز است فهمیدم کتابی از زندگی خودتان داشتید. خونی دلی که لعل شد. چه استعاره زیبایی. من تازه یادم آمده به سرپل‌ذهاب رفته بودید. عجیب است نه؟ تازه حواسم جمع شده تاریخ تولدی داشتید و می‌توانستم هرسال برایتان هدیه بفرستم. ای بابا... من اصلا انگار در این مملکت زندگی نمی‌کردم. من چه می‌دانستم ادبیات روس دوست داشتید.. از کجا می‌فهمیدم رفته‌اید پشت صحنه فیلم محمد (ص) مجید مجیدی و مبهوت آن کعبه خیالی شدید؟ باید برای خودم سر تکان بدهم که بارها و بارها سوار هواپیمایی می‌شدید که ملت سوار می‌شدند و من نمی‌دانستم. چه رنجی ببرم تا پایان عمرم. باز خدا را شکر یک قلب سرگردان داشتم که برای شما بتپد و عاشقانه شما را دوست داشته باشد. اگر این زمین بازی را هم باخته بودم چه خاکی بر سرم می‌کردم؟ من در زمانه شما زیستم. باید همین را مدال افتخار کنم و بزنم بیخ سینه‌ام. راستش اگر بیشتر شما را می‌شناختم شاید بیشتر برایتان زحمت می‌کشیدم. بیشتر درس می‌خواندم، بیشتر کتاب می‌خواندم، بیشتر مهربان بودم و یکی می‌شدم که روزی نگاهم به نگاهتان بیافتد. نشد... خیلی بد شد آقاجان. خیلی حیف شد. این روزها هرکس از شما می‌گوید، کم، زیاد، تجربه شخصی یا هر چیز دیگری با حسرت نگاهش می‌کنم. فکر می‌کنم او زندگی را برده و من ... اصلا انگار آنها مهره‌های شطرنج دور شما بودند و من ده متر آن طرف‌تر منچ بازی می‌کردم. همین‌‌قدر پرت...همین قدر دور..‌ حالا تنها عکسی که با شما دارم همین است. روی تابوت آمریکایی نشسته باشم و پرچم ایران به دست، شما کمی آن طرف‌تر لبخند بزنید. کاش همه چیز طور دیگری بود. مثلا.. مثلا همین یک تکه قلب تپنده‌ام برای شما عاقبت به خیر می‌شد... آه از این حسرت‌ها... آه از این موهایی که پشت هم سفید می‌شود..
تروسکه/ زهرا مهدانیان
جمعه، بیست‌ونهم اسفندماه ماه چهارصد و چهار ساعت یازده ظهر بیدار شدم. ترکیب رمضان و جنگ، شب و روزهایمان را در هم پیچیده. شب‌ها زود بخوابم حوالی یک است. صبح‌ هم اگر صدای مامان گفتن بچه‌ها در گوشم نپیچد تا یازده تخته گاز می‌روم. بیدار شدم و طبق معمول اخبار را چک کردم. دیدم خبری‌ نیست. خواستم روزنوشت دیروز را بنویسم قیدش را زدم. گفتم اگر بگذارم یا آن شهید می‌شود یا روزنوشت امشب. کم کم صدای بچه‌ها آمد. دست و پای زهرا مهدانیان‌ را جمع کردم تا بشوم مامان زهرای زینب و ریحانه. امسال آن چنان خانه تکانی نداشتیم. نهم اسفند طوری جانم را تکانده بود که رمقی برای تکاندن خانه نداشتم. فقط خواستم خانه‌ امروز مرتب باشد. ظرفی در سینک نمانده باشد و آشغالی زیر پا خرت و خرت نکند. تا سه و چهار مشغول خانه بودم. بچه‌ها هم جزو عملیات بودند. فرستادمشان در حمام خیس بخورند تا بعد بروم سروقتشان. وسط کار هر از گاهی می‌نشستم پای‌ گوشی. آقای جواهری از روز چندم جنگ که یادم نیست فراخوان داد برای نوشتن و جمع آوری جنگ‌نوشت‌ها. چند نفر روزی‌مان شد برویم وَر دستش برای جمع آوری متن‌ها. رزق من نوشته‌های روز چهارم جنگ است. کمترین سنی که تا امروز برایم فرستاده پانزده ساله است. ازش تشکر کردم و گفتم چقدر خوب که می‌نویسد. تشویقش کردم و خواستم پرقوت ادامه بدهد. امروز وسط کارها یک پیام جدید آمد. آمدم پیام را نخوانده بفرستم در گروه بایگانی، دیدم پایینش نوشته اگر همین چند خط به کار می‌آید ثوابش برسد به همسر شهیدم. آب دهانم را قورت دادم. بسم الله... رفتم سراغ متنش. روز چهارم هنوز نمی‌دانست شوهرش کجاست. نمیدانست چیزی از شوهرش مانده یا نه. فکر کردم یعنی پای پدافند بوده؟ نوشته بود زیر آوار.. کدام آوار یعنی؟ بعد سنش را نگاه کردم. بیست و پنج سال سنی نبود که شوهرش شهید بشود. فکر کردم منِ بیست و پنج ساله کجا بودم؟ علی کجا بود آن وقت؟ نوشته بود آن روز مطمئن شده شوهرش شهید شده. الله اکبر.. بعد هم در بغل پدرش یک دریا اشک شده. پیام را فرستادم در گروه پشتیبانی. نوشتم یا موسی‌ ابن‌ جعفر. رفتم برایش چند جمله بی سر و ته ردیف کردم. آخر هم نوشتم زبانم قاصر است. اصلا نمی‌دانستم به کسی که نوشته شوهرش زیر آوار است چه باید گفت. خدا کند از روز چهارم جنگ تا امروز که چندین روز گذشته همسرش را پیدا کرده باشد.‌خدا کند از شوهرش چیزی مانده باشد ... سال تحویل می‌خواستیم برویم دم حرم. سالهاست پا بدهد می‌رویم میدان بسیج. خودمان می‌گوییم فلکه برق. به علی گفته بودم زودتر بیاید که نیامد. روز آخر رمضان و اسفند که از قضا جمعه بود، تا لحظه آخر کار می‌کردیم. علی کابینت می‌زد و من تمرین هنرجو نقد می‌کردم. آخر دوباره افتادیم روی دور بدو بدو. ماشین را دوبل گذاشتیم نزدیک میدان و پشت شیشه شماره گذاشتیم. پرچم‌ها را بغل زدیم و رفتیم وسط میدان. این روزها هرجا می‌رویم پرچم‌ها زیر بغلمان است. رو به حرم و گنبد طلایی امام عزیز رئوفم، سال تحویل شد. چند دقیقه بی‌وقفه گریه کردم. می‌توانستم ساعت‌ها گریه کنم. عوض تمام اشک‌هایی که مدارا کردند و این روزها کمتر ریختند. پارسال هم گریه کردم. پارسال در اسفند بابا را از دست داده بودم و امسال در اسفند آقاجان را. بعد روی هم را ماچ کردیم. پیام رهبر جدیدمان پخش شد. هنوز روبه‌روی حرم بودیم. می‌خواستیم افطار آخر خودمان را پیتزا مهمان کنیم. هنوز نرفته شنیدم آقاسید فرمودند عروس دامادها عروسی کنند، دید و بازدید کنید. چه صاحب عزای مهربان و بادقتی. حواسش به آحاد مردم هست. بعد هم رفتیم‌خانه مامان. روی سفره هفت سین مامان هم عکس بابا بود هم آقا. این دومین نوروز بدون باباست. و شاید بعد از سالها اولین سالی که دیگر نایستادیم عکس دست جمعی بگیریم. پارسال بالای سنگ قبر بابا عکس انداختیم. شب که از ساعتی گذشت حوالی نه و نیم ده، دیگر دسته دسته شال و کلاه کردیم برویم خیابان. خیابان برای ما و بچه‌ها حالا معنای دیگری دارد. خیابان آسفالت و جدول و چراغ راهنمایی نیست. خیابان، انبوه مردمی‌ست با مشت‌هایی گره شده و حنجره‌هایی گرم. *سال نو و عید سعید فطر مبارک.* پی‌نوشت: دیروز با دخترها رفتیم چیزمیزهای هفت‌سین خریدیم.
تروسکه/ زهرا مهدانیان
شنبه، یکم فروردین‌ماه چهارصد و پنج دیشب رفتیم خانه مامان و بابا. منتهی فقط مامان را دیدیم. از دوم اسفند چهارصد و سه، بابا بار و بندیل نبسته، رفته‌ست خانه دیگری. امروز صبح نوبت دیدن بابا بود. بابای عاشق نوروز و فروردین. با دو انگشتم چندبار روی سنگ سفیدش ضربه زدم. بعد هم دست کشیدم روی صورتش. صورت سردی که قاب سنگ قبرش شده. زیرلب گفتم دیدی چه شد بابا؟ چند دقیقه شانه‌هایم بی‌وقفه تکان خورد. بعد گفتم بابا نوروز شده و تو نیستی. و باز دست‌هایم را فرستادم زیر عینکم. بعد همگی نشستیم بَرِ بلوک شهدا. صبحانه اول فروردین و عید فطر را همان جا خوردیم. بچه‌ها دو لقمه خوردند و بعد مشغول کار خودشان شدند. شلنگ تخته بیاندازند و صدای ما را در بیاورند. ناهار روز عید را رفتیم خانه مادر پدر علی. عیدی هم گرفتم. مگر می‌شود آدم بیست و نه ساله هنوز از گرفتن عیدی اندازه بچه پنج ساله ذوق کند؟ لابد می‌شود که من با رخت عزا هنوز ذوق می‌کنم. بعد از ظهر رفتیم مرحله بعدی عید دیدنی. همه تکیه زدیم به پشتی‌های خانه مادربزرگ علی. امسال خیلی‌ها هفت‌سین چیده‌اند که فقط چیده باشند. مثل وقتی صبحانه دیر خورده‌ای و ساعت دو ظهر است. چند قاشق برنج به زور می‌فرستی پایین تا فقط اسمش این باشد ناهار خورده‌ای. از سر بی‌میلی.‌ چیزی از سر عادت. مامان بزرگ هفت سین جمع جوری چیده بود کنج دکور پذیرایی. بعد همه یکی یکی رفتند. من و علی و دخترها تا آخر ماندیم. به صرف ماکارونی و انیمیشن ربات وحشی و گپ فراوان. حوالی ده نشستیم داخل ماشین. پلک بچه‌ها که روی هم افتاد شروع کردم: - اونقدری که میتونم با دایی حمید حرف بزنم با اونا نمیتونم... برایش تعریف کردم نشستم کنار دایی و با هم از جنگ حرف زدیم. از کار و بار و وضعیت اینترنت و شرایط جنگی. هرکدام هم می‌دانستیم خطوط قرمز طرف مقابلمان کجاست. وسط حرف‌ها مراقب بودیم حتی نوک کفش‌هایمان نزدیک حریم آن یکی نشود. چه رسد زیر پا لگدش کنیم. جز دایی بقیه هم بودند. به تعداد آدم‌های آن جمع می‌شد تفکر و عقیده و دیدگاه سیاسی متفاوت بیرون بکشی. یک مهمانی با این تنوع آرا، روز اول فروردین، مصادف با عید فطر، مقارن با روز چندم جنگ، می‌شد با کوچکترین جرقه آتش بگیرد. سهمیه بنزین، قیمت فلان چیز یا حتی تراول چک‌ یک میلیون تومانی. راستش من تجربه سوختن در امن‌تر از این موقعیت‌ها را دارم. چه چیزهای ساده‌ای برای من عجیب است. انگار از سیاره دور افتاده‌ای نزول اجلال کرده‌ام. حرف‌هایم که تمام شد زل زدم به خیابان و ماشین‌های پرچم به دست. شبیه ماشین خودمان . بعد فکر کردم «حد»‌ واژه مهمی‌ست. حتی تلفظش مثل کارکردش ناگهان تمام می‌شود. قاطع و مشخص! و راستش بعید می‌دانم آدم‌های این عصر بلدش نباشند. شاید برای جراحت‌هایی‌ست که تنم برداشتم. اما فکر می‌کنم اگر آدم‌ها از آن می‌گذرند، می‌خواهند که بگذرند.
یکشنبه، دوم فروردین‌ماه چهارصد و پنج باید از تقویم تشکر کنم. واقعا جفت و جور کردن اول فروردین با اول شوال و هر دو با روزهای هفته کار سختی‌ست. دمش گرم. ولی ما با وجود این تقویم آپشنال هنوز به روال عادی زندگی برنگشتیم. صبح‌ها دیر بیدار می‌شویم و شب‌ها دیرتر می‌خوابیم. تا از خیابان برگردیم و دوری در رسانه‌های خبری بزنیم ساعت می‌شود یک و نیم، دو. همین که نماز صبحمان قضا نشود الطاف خفیه الهی‌ست. امروز تازه کتاب دست گرفتم. خون دلی که لعل شد را برداشتم و یک فصل خواندم. حدودا بیست صفحه. قرار است با جیران و مارال کتاب را یک پروژه ببینیم و حالا حالا‌ها در خدمتش باشیم. زندگی از دستم در رفته یعنی همین. کتاب خواندن و شنیدنم آنقدر کمرنگ شده که دارد محو می‌شود. باید از فردا شروع کنم. جنگ معلوم نیست کی تمام شود. قلب من هم معلوم نیست کی قرار بگیرد. داغ‌ها پشت هم می‌آیند و نمی‌شود برای هر کدام چهل روز بلکه هم بیشتر زندگی را تعطیل کرد. فردا باید تمرین‌های با تاخیر ارسال شده هنرجوها را بررسی کنم. تا پایان هفتم اول فروردین‌ مهلت دادم. بیست و نهم اسفند و یکم فروردین ایتای‌ مُرده‌ام یکهو جان گرفت. گروه‌هایی که مدت‌ها رنگ پیام هنرجو ندیده بود به اذن الهی و برکت سال نو شفا گرفت و پیام پشت پیام آمد. جمعه پیام‌ها را باز نکردم. از اول ترم گفته بودم جمعه تعطیل. شنبه هم آنقدر این ور و آن ور بودم که حتی اگر میخواستم نمی‌شد. که البته نمی‌خواستم. روز اول فروردین وقت کار نیست. (استاد نبیند) همه گروه‌ها را سر صبح‌ سر زدم. جواب دادم. صوت فرستادم، یکی را هم نقد کردم. اما بخش بزرگ کارها می‌افتد فردا. باید جدی جدی بنشینم پای کارها. علی را به زور خانه نگه داشتم. گفتم نرو سرکار. حوالی ساعت یازده صبح دیدم جدا علی مدت‌هاست این ساعت خانه را ندیده. آخرین بار کی بود؟ ماند خانه و رفت سراغ گلخانه. هی زینب می‌پرسید جایی نمی‌رویم؟ گفتیم نه! برنامه عیددیدنی با ما نیست. بزرگترها می‌چینند و خبرمان می‌کنند و خبری نشد. سر شب مادربزرگ و دایی حمید دیدمان را پس دادند و آمدند بازدید. خدا را شکر از صبح به جان خانه افتاده بودیم و تمیز بود. اما خب.. یخچال هم به تمیزی خانه بود. علی قبل از رسیدنشان رفت خرید. شیرینی آلمانی هم گرفت. قبلا لایش مربا بود. قنادی یزدی‌ها امسال ابتکار زده و لایش شکلات گذاشته بود. عجب خوشمزه بود. سه تا خوردم. بعد تا وقت خواب فکر کردم چه بد ماه رمضان تمام شد. هرچه حوالی افطار می‌خوردم چاق نمی‌شدم. حالا باز باید حواسم به دانه دانه چیزهایی که میخورم باشد. اصلا شاید روزه قضاها را همین هفته شروع کنم. شب هم رفتیم خیابان. مامان هم بود. قربانش بروم در هوای خوب و بهاری دیشب دو تا ماسک زده بود و کلاه به سر مراقب بود سرما نخورد. فاطمه کاردانی را کشیدم کنار گفتم چندتا عکس ازم میگیری؟ آنقدر مایه گذاشت سر عکس‌ها که خجالت کشیدم. هی خواستم برایش جبران کنم. عکاس‌ها هیچوقت عکس درست حسابی ندارند. شارژ گوشی‌اش پنج درصد بود و دوربین گوشی من هرچقدر خوب باشد یک پنجم گوشی او هم نیست. فعلا برنامه جبران عکاسی افتاده‌ست یک شب دیگر. حالا خودش اینقدر اصراری ندارد که من دارم.‌ بسوزد پدر جبران محبت. حاصلش شد عکس جدید پروفایلم. دستش درد نکند. چندتا عکس دیگر هم دارم. حالا حالاها اگر از پروفایلم خسته شدم میتوانم عکس‌های مناسب با خیابان و پرچم و چفیه عراقی بگذارم. بعد از خیابان هرچه ایستادیم سهمیه گوشت و مرغمان را ندادند. شاید فردا باید برویم جایی برای وصولش. تازه فهمیدیم. دوتا از عزیزان اینترنشنال ببین فرمودند به اینهایی که شب‌ها می‌آیند در خیابان گوشت و مرغ و برنج می‌دهند. دیدم ای بابا. بیست و چند شب آمدیم بیرون تهش ساندویچ نون پنیر خیار گرفتیم. کلاه گشادی سرمان رفته. خدا کند علی فردا سازمان مربوطه را پیدا کند. بلاخره اینترنشنال حرفی از روی هوا نمی‌زند. همه‌ش مستدل و منطقی‌ست... مثل باقی حرف‌هایش :/
💌  | برای سلامتی رهبر انقلاب 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 بارها عکس را نگاه می‌کنم. چشمم می‌چرخد روی تسبیح رنگارنگ ام‌البنین حاج‌خانم که لابد برای سلامتی آقای جدید می‌چرخد. کنج سفره نشسته و پای راستش را آن طرف‌تر دراز کرده: «مادر ماکارونی زیاده تو دیگ، زیاد بکشین، دیگه پای وایسادن سر گاز رو ندارم مادر، سوزن سوزن می‌شه، اگر نه براتون آش هم می‌ذاشتم». 🔻 دو انگشتم را می‌کشم روی تصویر و بزرگش می‌کنم. لباس‌های روی هم پوشیده را می‌شمارم. یک دو سه... هوا زیادی برایش سرد است. سفره جمع شد و مادرها زیپ کاپشن بچه‌ها را بالا می‌کشیدند. نوه‌ی کوچکتر می‌ایستد جلوی حاج‌خانم: «شما هم میاین مادرجون؟» 🔻 حاج‌خانم پتوی گلدار را روی پایش پهن می‌کند. تسبیح را از کیفش در می‌آورد و بین انگشتانش می‌چرخاند: «مادر برو همون عکس آقا سید رو از رو طاقچه بیار» رد کمرنگ نارنجی هنوز دور لب نوه کوچک مانده. عکس را برمی‌دارد و می‌‌دهد دست مادرجان. 🔻 حاج‌خانم نیکو سه ساعت است عکس را بغل گرفته و بَرِ خیابان نشسته. هر شب همان‌جا می‌نشیند. اگر راه برود پاهایش سوزن سوزن می‌شود. می‌نشیند همان‌جا. تسبیح می‌گرداند و نذر سلامتی رهبر جدیدش ذکر می‌گوید. فریاد الله اکبر مردم را می‌شنود. بین دو دانه تسبیح فاصله می‌اندازد و همراه مردم می‌گوید «الله اکبر» دانه‌ی بعدی تسبیح را می‌اندازد پایین. خیال می‌کند صدای ریز نوه‌اش را شنیده. «مرگ بر آمریکا» را زیر لب زمزمه می‌کند‌ و «اللهم صلی علی محمد و آل محمد» را برای سلامتی رهبر انقلاب دم گرفته. ✍🏻 زهرا مهدانیان 🗓 شماره ١۴٢ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh