تروسکه/ زهرا مهدانیان
چهارشنبه، بیست و هفتم اسفندماه چهارصد و چهار
من هیچ چیز از شما نمیدانستم. هیچ. فقط یک تکه ماهیچه پر تلاطم داشتم که برایتان میتپید.
این روزها هرچه از شما بیشتر میبینم و میخوانم حالم بدتر میشود. بیست و نه سال زیر سایهی شما زندگی کردم و اندازه نه ساعت نمیتوانم بیوقفه از شما بگویم. چه بگویم؟
من تازه چند روز است فهمیدم کتابی از زندگی خودتان داشتید. خونی دلی که لعل شد. چه استعاره زیبایی. من تازه یادم آمده به سرپلذهاب رفته بودید. عجیب است نه؟ تازه حواسم جمع شده تاریخ تولدی داشتید و میتوانستم هرسال برایتان هدیه بفرستم. ای بابا...
من اصلا انگار در این مملکت زندگی نمیکردم. من چه میدانستم ادبیات روس دوست داشتید.. از کجا میفهمیدم رفتهاید پشت صحنه فیلم محمد (ص) مجید مجیدی و مبهوت آن کعبه خیالی شدید؟
باید برای خودم سر تکان بدهم که بارها و بارها سوار هواپیمایی میشدید که ملت سوار میشدند و من نمیدانستم.
چه رنجی ببرم تا پایان عمرم.
باز خدا را شکر یک قلب سرگردان داشتم که برای شما بتپد و عاشقانه شما را دوست داشته باشد. اگر این زمین بازی را هم باخته بودم چه خاکی بر سرم میکردم؟
من در زمانه شما زیستم. باید همین را مدال افتخار کنم و بزنم بیخ سینهام. راستش اگر بیشتر شما را میشناختم شاید بیشتر برایتان زحمت میکشیدم. بیشتر درس میخواندم، بیشتر کتاب میخواندم، بیشتر مهربان بودم و یکی میشدم که روزی نگاهم به نگاهتان بیافتد. نشد...
خیلی بد شد آقاجان. خیلی حیف شد.
این روزها هرکس از شما میگوید، کم، زیاد، تجربه شخصی یا هر چیز دیگری با حسرت نگاهش میکنم. فکر میکنم او زندگی را برده و من ... اصلا انگار آنها مهرههای شطرنج دور شما بودند و من ده متر آن طرفتر منچ بازی میکردم. همینقدر پرت...همین قدر دور..
حالا تنها عکسی که با شما دارم همین است. روی تابوت آمریکایی نشسته باشم و پرچم ایران به دست، شما کمی آن طرفتر لبخند بزنید. کاش همه چیز طور دیگری بود. مثلا.. مثلا همین یک تکه قلب تپندهام برای شما عاقبت به خیر میشد...
آه از این حسرتها...
آه از این موهایی که پشت هم سفید میشود..
تروسکه/ زهرا مهدانیان
جمعه، بیستونهم اسفندماه ماه چهارصد و چهار
ساعت یازده ظهر بیدار شدم. ترکیب رمضان و جنگ، شب و روزهایمان را در هم پیچیده. شبها زود بخوابم حوالی یک است. صبح هم اگر صدای مامان گفتن بچهها در گوشم نپیچد تا یازده تخته گاز میروم.
بیدار شدم و طبق معمول اخبار را چک کردم. دیدم خبری نیست. خواستم روزنوشت دیروز را بنویسم قیدش را زدم. گفتم اگر بگذارم یا آن شهید میشود یا روزنوشت امشب. کم کم صدای بچهها آمد. دست و پای زهرا مهدانیان را جمع کردم تا بشوم مامان زهرای زینب و ریحانه.
امسال آن چنان خانه تکانی نداشتیم. نهم اسفند طوری جانم را تکانده بود که رمقی برای تکاندن خانه نداشتم. فقط خواستم خانه امروز مرتب باشد. ظرفی در سینک نمانده باشد و آشغالی زیر پا خرت و خرت نکند. تا سه و چهار مشغول خانه بودم. بچهها هم جزو عملیات بودند. فرستادمشان در حمام خیس بخورند تا بعد بروم سروقتشان.
وسط کار هر از گاهی مینشستم پای گوشی. آقای جواهری از روز چندم جنگ که یادم نیست فراخوان داد برای نوشتن و جمع آوری جنگنوشتها. چند نفر روزیمان شد برویم وَر دستش برای جمع آوری متنها. رزق من نوشتههای روز چهارم جنگ است. کمترین سنی که تا امروز برایم فرستاده پانزده ساله است. ازش تشکر کردم و گفتم چقدر خوب که مینویسد. تشویقش کردم و خواستم پرقوت ادامه بدهد. امروز وسط کارها یک پیام جدید آمد. آمدم پیام را نخوانده بفرستم در گروه بایگانی، دیدم پایینش نوشته اگر همین چند خط به کار میآید ثوابش برسد به همسر شهیدم. آب دهانم را قورت دادم. بسم الله... رفتم سراغ متنش. روز چهارم هنوز نمیدانست شوهرش کجاست. نمیدانست چیزی از شوهرش مانده یا نه. فکر کردم یعنی پای پدافند بوده؟ نوشته بود زیر آوار.. کدام آوار یعنی؟ بعد سنش را نگاه کردم. بیست و پنج سال سنی نبود که شوهرش شهید بشود. فکر کردم منِ بیست و پنج ساله کجا بودم؟ علی کجا بود آن وقت؟ نوشته بود آن روز مطمئن شده شوهرش شهید شده. الله اکبر.. بعد هم در بغل پدرش یک دریا اشک شده.
پیام را فرستادم در گروه پشتیبانی. نوشتم یا موسی ابن جعفر. رفتم برایش چند جمله بی سر و ته ردیف کردم. آخر هم نوشتم زبانم قاصر است. اصلا نمیدانستم به کسی که نوشته شوهرش زیر آوار است چه باید گفت.
خدا کند از روز چهارم جنگ تا امروز که چندین روز گذشته همسرش را پیدا کرده باشد.خدا کند از شوهرش چیزی مانده باشد ...
سال تحویل میخواستیم برویم دم حرم. سالهاست پا بدهد میرویم میدان بسیج. خودمان میگوییم فلکه برق. به علی گفته بودم زودتر بیاید که نیامد. روز آخر رمضان و اسفند که از قضا جمعه بود، تا لحظه آخر کار میکردیم. علی کابینت میزد و من تمرین هنرجو نقد میکردم. آخر دوباره افتادیم روی دور بدو بدو. ماشین را دوبل گذاشتیم نزدیک میدان و پشت شیشه شماره گذاشتیم. پرچمها را بغل زدیم و رفتیم وسط میدان. این روزها هرجا میرویم پرچمها زیر بغلمان است. رو به حرم و گنبد طلایی امام عزیز رئوفم، سال تحویل شد. چند دقیقه بیوقفه گریه کردم. میتوانستم ساعتها گریه کنم. عوض تمام اشکهایی که مدارا کردند و این روزها کمتر ریختند. پارسال هم گریه کردم. پارسال در اسفند بابا را از دست داده بودم و امسال در اسفند آقاجان را. بعد روی هم را ماچ کردیم. پیام رهبر جدیدمان پخش شد. هنوز روبهروی حرم بودیم. میخواستیم افطار آخر خودمان را پیتزا مهمان کنیم. هنوز نرفته شنیدم آقاسید فرمودند عروس دامادها عروسی کنند، دید و بازدید کنید. چه صاحب عزای مهربان و بادقتی. حواسش به آحاد مردم هست.
بعد هم رفتیمخانه مامان. روی سفره هفت سین مامان هم عکس بابا بود هم آقا. این دومین نوروز بدون باباست. و شاید بعد از سالها اولین سالی که دیگر نایستادیم عکس دست جمعی بگیریم. پارسال بالای سنگ قبر بابا عکس انداختیم.
شب که از ساعتی گذشت حوالی نه و نیم ده، دیگر دسته دسته شال و کلاه کردیم برویم خیابان. خیابان برای ما و بچهها حالا معنای دیگری دارد. خیابان آسفالت و جدول و چراغ راهنمایی نیست. خیابان، انبوه مردمیست با مشتهایی گره شده و حنجرههایی گرم.
*سال نو و عید سعید فطر مبارک.*
پینوشت: دیروز با دخترها رفتیم چیزمیزهای هفتسین خریدیم.
تروسکه/ زهرا مهدانیان
شنبه، یکم فروردینماه چهارصد و پنج
دیشب رفتیم خانه مامان و بابا. منتهی فقط مامان را دیدیم. از دوم اسفند چهارصد و سه، بابا بار و بندیل نبسته، رفتهست خانه دیگری.
امروز صبح نوبت دیدن بابا بود. بابای عاشق نوروز و فروردین. با دو انگشتم چندبار روی سنگ سفیدش ضربه زدم. بعد هم دست کشیدم روی صورتش. صورت سردی که قاب سنگ قبرش شده. زیرلب گفتم دیدی چه شد بابا؟ چند دقیقه شانههایم بیوقفه تکان خورد. بعد گفتم بابا نوروز شده و تو نیستی. و باز دستهایم را فرستادم زیر عینکم.
بعد همگی نشستیم بَرِ بلوک شهدا. صبحانه اول فروردین و عید فطر را همان جا خوردیم. بچهها دو لقمه خوردند و بعد مشغول کار خودشان شدند. شلنگ تخته بیاندازند و صدای ما را در بیاورند.
ناهار روز عید را رفتیم خانه مادر پدر علی. عیدی هم گرفتم. مگر میشود آدم بیست و نه ساله هنوز از گرفتن عیدی اندازه بچه پنج ساله ذوق کند؟ لابد میشود که من با رخت عزا هنوز ذوق میکنم.
بعد از ظهر رفتیم مرحله بعدی عید دیدنی. همه تکیه زدیم به پشتیهای خانه مادربزرگ علی. امسال خیلیها هفتسین چیدهاند که فقط چیده باشند. مثل وقتی صبحانه دیر خوردهای و ساعت دو ظهر است. چند قاشق برنج به زور میفرستی پایین تا فقط اسمش این باشد ناهار خوردهای. از سر بیمیلی. چیزی از سر عادت. مامان بزرگ هفت سین جمع جوری چیده بود کنج دکور پذیرایی.
بعد همه یکی یکی رفتند. من و علی و دخترها تا آخر ماندیم. به صرف ماکارونی و انیمیشن ربات وحشی و گپ فراوان. حوالی ده نشستیم داخل ماشین. پلک بچهها که روی هم افتاد شروع کردم:
- اونقدری که میتونم با دایی حمید حرف بزنم با اونا نمیتونم...
برایش تعریف کردم نشستم کنار دایی و با هم از جنگ حرف زدیم. از کار و بار و وضعیت اینترنت و شرایط جنگی. هرکدام هم میدانستیم خطوط قرمز طرف مقابلمان کجاست. وسط حرفها مراقب بودیم حتی نوک کفشهایمان نزدیک حریم آن یکی نشود. چه رسد زیر پا لگدش کنیم. جز دایی بقیه هم بودند. به تعداد آدمهای آن جمع میشد تفکر و عقیده و دیدگاه سیاسی متفاوت بیرون بکشی. یک مهمانی با این تنوع آرا، روز اول فروردین، مصادف با عید فطر، مقارن با روز چندم جنگ، میشد با کوچکترین جرقه آتش بگیرد. سهمیه بنزین، قیمت فلان چیز یا حتی تراول چک یک میلیون تومانی. راستش من تجربه سوختن در امنتر از این موقعیتها را دارم. چه چیزهای سادهای برای من عجیب است. انگار از سیاره دور افتادهای نزول اجلال کردهام.
حرفهایم که تمام شد زل زدم به خیابان و ماشینهای پرچم به دست. شبیه ماشین خودمان . بعد فکر کردم «حد» واژه مهمیست. حتی تلفظش مثل کارکردش ناگهان تمام میشود. قاطع و مشخص!
و راستش بعید میدانم آدمهای این عصر بلدش نباشند. شاید برای جراحتهاییست که تنم برداشتم. اما فکر میکنم اگر آدمها از آن میگذرند، میخواهند که بگذرند.
یکشنبه، دوم فروردینماه چهارصد و پنج
باید از تقویم تشکر کنم. واقعا جفت و جور کردن اول فروردین با اول شوال و هر دو با روزهای هفته کار سختیست. دمش گرم.
ولی ما با وجود این تقویم آپشنال هنوز به روال عادی زندگی برنگشتیم.
صبحها دیر بیدار میشویم و شبها دیرتر میخوابیم. تا از خیابان برگردیم و دوری در رسانههای خبری بزنیم ساعت میشود یک و نیم، دو. همین که نماز صبحمان قضا نشود الطاف خفیه الهیست.
امروز تازه کتاب دست گرفتم. خون دلی که لعل شد را برداشتم و یک فصل خواندم. حدودا بیست صفحه. قرار است با جیران و مارال کتاب را یک پروژه ببینیم و حالا حالاها در خدمتش باشیم.
زندگی از دستم در رفته یعنی همین. کتاب خواندن و شنیدنم آنقدر کمرنگ شده که دارد محو میشود. باید از فردا شروع کنم. جنگ معلوم نیست کی تمام شود. قلب من هم معلوم نیست کی قرار بگیرد. داغها پشت هم میآیند و نمیشود برای هر کدام چهل روز بلکه هم بیشتر زندگی را تعطیل کرد.
فردا باید تمرینهای با تاخیر ارسال شده هنرجوها را بررسی کنم. تا پایان هفتم اول فروردین مهلت دادم. بیست و نهم اسفند و یکم فروردین ایتای مُردهام یکهو جان گرفت. گروههایی که مدتها رنگ پیام هنرجو ندیده بود به اذن الهی و برکت سال نو شفا گرفت و پیام پشت پیام آمد.
جمعه پیامها را باز نکردم. از اول ترم گفته بودم جمعه تعطیل. شنبه هم آنقدر این ور و آن ور بودم که حتی اگر میخواستم نمیشد. که البته نمیخواستم. روز اول فروردین وقت کار نیست. (استاد نبیند) همه گروهها را سر صبح سر زدم. جواب دادم. صوت فرستادم، یکی را هم نقد کردم. اما بخش بزرگ کارها میافتد فردا. باید جدی جدی بنشینم پای کارها.
علی را به زور خانه نگه داشتم. گفتم نرو سرکار. حوالی ساعت یازده صبح دیدم جدا علی مدتهاست این ساعت خانه را ندیده. آخرین بار کی بود؟ ماند خانه و رفت سراغ گلخانه. هی زینب میپرسید جایی نمیرویم؟ گفتیم نه! برنامه عیددیدنی با ما نیست. بزرگترها میچینند و خبرمان میکنند و خبری نشد. سر شب مادربزرگ و دایی حمید دیدمان را پس دادند و آمدند بازدید. خدا را شکر از صبح به جان خانه افتاده بودیم و تمیز بود. اما خب.. یخچال هم به تمیزی خانه بود. علی قبل از رسیدنشان رفت خرید. شیرینی آلمانی هم گرفت. قبلا لایش مربا بود. قنادی یزدیها امسال ابتکار زده و لایش شکلات گذاشته بود. عجب خوشمزه بود. سه تا خوردم. بعد تا وقت خواب فکر کردم چه بد ماه رمضان تمام شد. هرچه حوالی افطار میخوردم چاق نمیشدم. حالا باز باید حواسم به دانه دانه چیزهایی که میخورم باشد. اصلا شاید روزه قضاها را همین هفته شروع کنم.
شب هم رفتیم خیابان. مامان هم بود. قربانش بروم در هوای خوب و بهاری دیشب دو تا ماسک زده بود و کلاه به سر مراقب بود سرما نخورد. فاطمه کاردانی را کشیدم کنار گفتم چندتا عکس ازم میگیری؟ آنقدر مایه گذاشت سر عکسها که خجالت کشیدم. هی خواستم برایش جبران کنم. عکاسها هیچوقت عکس درست حسابی ندارند. شارژ گوشیاش پنج درصد بود و دوربین گوشی من هرچقدر خوب باشد یک پنجم گوشی او هم نیست. فعلا برنامه جبران عکاسی افتادهست یک شب دیگر. حالا خودش اینقدر اصراری ندارد که من دارم. بسوزد پدر جبران محبت.
حاصلش شد عکس جدید پروفایلم. دستش درد نکند. چندتا عکس دیگر هم دارم. حالا حالاها اگر از پروفایلم خسته شدم میتوانم عکسهای مناسب با خیابان و پرچم و چفیه عراقی بگذارم.
بعد از خیابان هرچه ایستادیم سهمیه گوشت و مرغمان را ندادند. شاید فردا باید برویم جایی برای وصولش. تازه فهمیدیم. دوتا از عزیزان اینترنشنال ببین فرمودند به اینهایی که شبها میآیند در خیابان گوشت و مرغ و برنج میدهند. دیدم ای بابا. بیست و چند شب آمدیم بیرون تهش ساندویچ نون پنیر خیار گرفتیم. کلاه گشادی سرمان رفته. خدا کند علی فردا سازمان مربوطه را پیدا کند. بلاخره اینترنشنال حرفی از روی هوا نمیزند. همهش مستدل و منطقیست... مثل باقی حرفهایش :/
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | برای سلامتی رهبر انقلاب
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 بارها عکس را نگاه میکنم. چشمم میچرخد روی تسبیح رنگارنگ امالبنین حاجخانم که لابد برای سلامتی آقای جدید میچرخد. کنج سفره نشسته و پای راستش را آن طرفتر دراز کرده: «مادر ماکارونی زیاده تو دیگ، زیاد بکشین، دیگه پای وایسادن سر گاز رو ندارم مادر، سوزن سوزن میشه، اگر نه براتون آش هم میذاشتم».
🔻 دو انگشتم را میکشم روی تصویر و بزرگش میکنم. لباسهای روی هم پوشیده را میشمارم. یک دو سه... هوا زیادی برایش سرد است. سفره جمع شد و مادرها زیپ کاپشن بچهها را بالا میکشیدند. نوهی کوچکتر میایستد جلوی حاجخانم: «شما هم میاین مادرجون؟»
🔻 حاجخانم پتوی گلدار را روی پایش پهن میکند. تسبیح را از کیفش در میآورد و بین انگشتانش میچرخاند: «مادر برو همون عکس آقا سید رو از رو طاقچه بیار» رد کمرنگ نارنجی هنوز دور لب نوه کوچک مانده. عکس را برمیدارد و میدهد دست مادرجان.
🔻 حاجخانم نیکو سه ساعت است عکس را بغل گرفته و بَرِ خیابان نشسته. هر شب همانجا مینشیند. اگر راه برود پاهایش سوزن سوزن میشود. مینشیند همانجا. تسبیح میگرداند و نذر سلامتی رهبر جدیدش ذکر میگوید. فریاد الله اکبر مردم را میشنود. بین دو دانه تسبیح فاصله میاندازد و همراه مردم میگوید «الله اکبر» دانهی بعدی تسبیح را میاندازد پایین. خیال میکند صدای ریز نوهاش را شنیده. «مرگ بر آمریکا» را زیر لب زمزمه میکند و «اللهم صلی علی محمد و آل محمد» را برای سلامتی رهبر انقلاب دم گرفته.
✍🏻 زهرا مهدانیان
🗓 شماره ١۴٢
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
*سهشنبه، چهارم فروردین ماه چهارصد و پنج*
*دچار جنون شدم.* جنون رهاشدگی. یکی از طرحوارهها یا تلههای روانی آدمها رهاشدگیست. حالا چه بر سرشان در کودکی آمده که ماحصلش شده این فاجعه به کنار. اما من دارمش. من منتظرم تقی به توقی بخورد تا فکر کنم رها شدم. معلقم بین زمین و آسمان و دارم دست و پا میزنم. خیلی روی خودم کار کردم تا بساط رهاشدگیم را از زیر دست و پای همکارانم و دوستانم بکشم بیرون. محدودش کردم به چند عزیز دور و برم.
منتهی بعضی وقتها حواسم نیست. مثلا غم سایه انداخته روی سرم یا خوردهام به بن بست یا شاید گدازههای خشمم از درون فوران کرده و باز بساطش زیر دست و پای همه باز میشود. آن موقعها فکر میکنم تنها شدهام و برای آنکه تن رنجورم را نجات دهم از همه فرار میکنم.
حالا جنونم کشیده به بابا و به آقای شهید. من توهم نزدهام. اهل مصرف چیزی هم نیستم. اما وقتی کاری میکنم میبینم اخم میکنند. میبینم وقتی سر بچهها داد میزنم ابروهای بابا درون قاب عکس در هم میرود. میبینم وقتی روزم به بطالت رفته آقای شهید رویش را برمیگرداند. دیشب موقع خواب گفتم اصلا با شما دو نفر قهرم. هم به بابا گفتم هم به آقاجان. بعد هم چند قطره اشک از کنار چشم سُر دادم پایین و به خدا گفتم اصلا راضی نیستم. راضی نیستم زندگیام را بگذاری پیش چشم بابا و آقاجان. تو خدایی. تو ناراحت میشوی اما خدایی. آنها خدا نیستند. تو قهر نمیکنی. اما آنها قهر میکنند. رهایم میکنند. دستمم بهشان بند نیست بروم التماس کنم قهر نکنید. میدانم اگر دنیای هری پاتر بود بابا از قاب عکس میرفت بیرون و آقا همانجا نشسته و هرچه صدایش میزدم حتی یک لحظه نگاهم نمیکرد.
جنونم شعله کشیده.
آخر دیشب، وسط هاگیر واگیر روحم حس کردم تمام زندگیم بیست و چهارساعته زیر چهارتا چشم است. اصلا کاش فقط خوبیها را میدیدند. هروقت با بچهها مهربانم، هروقت علی در دلش به داشتن همچین زنی افتخار میکند. کاش وقتی مامان میگوید خداروشکر همچین بچهای دارم و خودم نشستهام سرجانماز قرآن میخوانو من را ببینند. نه وقتهای دیگر.
جنونم یکی دوتا نیست که. دیشب به خدا گفتم نمیخواهم بیست و چهاری زیر نگاهشان باشم. اما امروز فکر کردم نکند دیگر بروند که بروند. از ترس رها شدگی واقعا رها بشوم در دنیایی که نگاهشان هیچوقت بالای سرم نیست؟
تروسکه/ زهرا مهدانیان
چهارشنبه، پنجم فروردین ماه چهارصد و پنج
سمیرغ بلورین جنگیترین روز اهدا میشود به ... پنجم فروردین چهارصد و پنج.
نشسته بودیم روی مبل خانه برادرشوهرم و خیار پوست میکندیم و شیرینی بلژیکی گاز میزدیم که صدایی آمد. در دلم گفتم رعد و برق است. نگاهی به بقیه کردم. اصلا کسی به روی آن یکی نیاورد. انگار نه انگار. آسمان مشهد دم ظهری چندبار روشن شده و گرومپی صدا کرده بود. همه گذاشتیم به حساب همان. از جاری جانماز گرفتم و رفتم در اتاق. قامت نماز را بسته و نبسته، گوشی علی زنگ خورد. خانم ب بود. همسایه طبقه بالاییمان. داشت از صدا میپرسید. از جوابهای علی فهمیدم. شوهرش نبود و بنده خدا حسابی ترسیده بود. راستش همیشه همین قدر در نماز حضور قلب دارم. باقی نماز را زدم روی ایکس دو و نفهمیدم ته رکعت سوم چندبار سلام دادم. خودم را انداختم از اتاق بیرون. «باباجان رعد و برق بود» علی گفت «خانم ب میگفت خونه لرزیده» سفت گفتم «نه بابا، رعد و برق بود، ظهر هم چندبار زد» جاریم هم تایید کرد. چند دقیقه بعد برادر علی آمد بالا. رفته بود برای فسقلیها بستنی بگیرد. تا در را باز کرد گفت مثل اینکه زدند. به ثانیه نکشید دو برادر منطبق بر به روزترین رفتار صحیح پس از اصابت، بالای پشتبام بودند. میخواستند چشمانداز بهتری به ماجرا داشته باشند. بعد هم آمدند گرای موقعیت را به ما دادند.
زدیم شبکه خراسان. خبری نبود. یک ضرب المثلی هست برای آدمهایی که فکر میکنند پُخی هستند اما هیچ پخی نیستند. یادم نمیآید. همان! یک عده دور میزی ایستاده و حرفهای دسته چندم میزدند. تلویزیون را خاموش کردیم و افتادیم به جان گوشیها. کمکم فهمیدیم ماجرا واقعیست. بعد گفتم چه حیف. کاش با وضوح بیشتری میشنیدم و در لحظه فکر نمیکردم رعد و برق است. آنقدر مشهد دور است که هر احتمالی میدادم جز اینکه راست راستی خبری باشد. واقعا مشهدیها هم جالب هستند. امشب در تجمع جلوی مسجد، مجری میگفت الحمدالله مشهد هم وارد بازی شد و همه پشت بندش تکرار کردند الحمدالله. یک شعف بیدلیل جمعی. انگار روز دهم محرم جایی شله بدهند. همین قدر احساسات ملت به هم پیچیده. نمیداند خوشحال باشد یا ناراحت.
بعد یاد گروه دوستانهام افتادم. جیران از اول جنگ میگفت ای بابا مشهد چرا هیچ صدایی نیست و تجربه زیسته نداریم. یکی دیگر از دوستان تهرانی هم خانهاش دم به انواع حملات است. هر وقت تهران میخورد بسمالله بسمالله از زبانش نمیافتاد. حالا عدل خدا جیران همین امروز تهران بود و فاطمه دو روز است آمده مشهد. تا نیم ساعت بعد از صدا میگفت هنوز داریم میلرزیم. آی بساط خنده در گروه پهن بود. جیران شده از اینجا مانده و از آنجا رانده، فاطمه هم چوب دو سر سوز.
بعد رفتیم تا خانه مامان. گفته بود علی برود بخاری خانه را جمع کند. کارمان که تمام شد، نشستیم در ماشین و بچهها انگار سوار گهواره باشند در دم خوابیدند. علی نزدیک مسجد الزهرا ایستاد. خواستم پیاده شوم گفت پرچم؟ گفتم میخواهم چندتایی عکس بگیرم.
قبلا رویم بیشتر بود انگار. سوژهها را تند تند شکار میکردم. حالا خجالت میکشم گوشی را بالا بگیرم. چندتا قاب کلیشهای بستم و حیدر حیدر گویان برگشتم سمت ماشین.
بعد فکر کردم ما ایرانیها ذاتا کلهخریم. واژه جایگزین دیگری برایش پیدا نمیکنم. چه آنها که زیر صدای جنگنده و پدافند کف خیابانند، چه آنها که وسط جنگ بوی رخت و لباس نو میدهند. و حتی آنها که چند دقیقه بعد از انفجار بیخ گوششان، جای آنکه از خانه بزنند بیرون، میایستند کنج پنجره و عکس میفرستند برای رسانههای آن طرفی. راستش فکر میکنم مشکل از ما نیست، تاریخ ثابت کرده خاکمان کلهخر خیز است :))