*دوشنبه، سی و یکم فروردین ماه چهارصد و پنج*
امروز صبح زود، در امتداد دیشب بودم. شب گذشته نشسته بودم پای پیاده کردن یک فایل یک ساعته و نیمه تمام ماند. امروز هم تا حوالی ظهر طول کشید. اول یک دور با کاغذ و خودکار مینویسم و بعد باید تایپ کنم. نقطه را که گذاشتم تایپش را حواله دادم به شب. آستین بالا زدم تا به وضع خانه برسم. سبزی پلو با مرغ ریش ریش برای ناهار آماده کنم، لباسهای شسته شده در ماشین را پهن کنم، و جاور بکشم کف خانه و از صدای خرچ خرچ آشغالها کیف کنم. وسط دستمال کشیدن و بوی پیسپیس اکتیو، به کابینت تکیه دادم و گفتم آخیش. کارهای آشپزخانه و تمیزکاری، روانم را خالی میکند. حتی اگر صدای آرمان سلطان زاده بیخ گوشم باشد و گور به گور فاکنر را بخواند. اما حالم بهتر است. تمیزی دارد شبیه به یک وسواس کوچولو و نقلی در من جوانه میزند. خصوصا همراهیاش با لذت تخلیه بار روانی. حباب استرسها و اضطرابهایم میترکد.
عمههای بچهها بعدازظهر آمدند خانه و من فرصت کردن نیم ساعت بخوابم. همین الان دور سرم پرنده میچرخد، چه برسد اگر نمیخوابیدم. خدا خیرشان بدهد.
چندین روز است با یکی از دوستانم قرار میگذاریم هم را ببینیم. هربار یکی دو روز مانده کنسل میکند. جلسات درمان سه سال پیشم یادم داده این موقعها نزنم زیر کاسه کوزه و روانم را قیچی قیچی نکنم. اما یک بار، دو بار سه بار... فکر کنم اگر سرور، درمانگرم هم اینجا بود میگفت بزن زیر کاسه کوزه.
بچهها از صبح زود تا هفت شب دوام آورده بودند. گفتم حمام لازمید. لباسهایشان را کندم و فرستادمشان حمام. خودم پریدم در آشپزخانه و دو تا نیمرو زدم تا بعد از حمام از گیس من آویزان نشوند که «ما گشنمونه». ترگل ورگل که شدند آمدند بیرون. یک طور رنگ باز میکنند انگار قبلش در کارخانه زغالسنگ بودند. لباس که تنشان کردم و روسری به سرشان پیچدم، خودم رفتم زیر دوش. دیدم صدایشان کم شده و فقط صدای شبکه پویا میآید. یقین کردم ریحانه خوابیده. خوابیده بود. از هفت و نیم صبح تا هفت و نیم شب یک سره رفته بود. باتریش تمام شد. زینب هم که خوابید رفتم سراغ تایپ فایل پیاده شده. تا نیمههایش تایپ کردم و بعد حس کردم بند بند انگشتهایم دارند کش میآیند. بین انگشت اشاره و شستم درد گرفته بود. گفتم باقیش بماند برای صبح فردا. چقدر هفتهها زود میگذرند. فردا باز سهشنبه است و شروع نقدهای این هفته. منتهی فروردین از چهل سال پیش شروع شده و امشب تمام میشود. معلوم نیست چه خبر است. میگویند فردا آخرین روز آتش بس است. معلوم نیست! چه باشد و چه نباشد، تا آخرین روز جنگ هنوز خیلی مانده. نه چیزی برای ما تمام شده نه آنها. ما قرار است حالا حالاها بجنگیم، فردا نه، پس فردا نه، اما یک روز که خیلی هم دور نیست.
تروسکه/ زهرا مهدانیان
*سهشنبه، یکم اردیبهشت ماه چهارصد و پنج*
امروز از دنده چپ بیدار شدم. بدقلق و درهم. اول صبح، زینب پیشنهاد وسوسه برانگیزی گذاشت روی میز و تا ظهر ریحانه سوزنش گیر کرده بود. پیشنهاد داده بود ریحانه هم با او برود مهد. آخر خودش رفت و اخلاق حسنه ریحانه را گذاشت برای من. در همتر شدم. کارهایم جلو نمیرفت. باز خدا را شکر ظهر میخواستم بروم خانه مامان. اگر نه فکر اینکه چه بپزم و دیروز و پریروز چه خوردهایم پیرم میکرد.
ظهر اسنپ زدم تا مهد زینب. علی کارش گیر کرده بود و خودم باید میرفتم. در ماشین را باز کردم انگار وارد فیلمهای سعید روستایی شدم. مردی حدودا چهل ساله، نشسته بود پشت فرمان. تیشرتش طرح پوست ماری بود و روی بازویش تتو کرده بود King. خدا بر من ببخشاید که چند ثانیه زل زدم ببینم خط پایینی چه حک کرده. دیدم به انگلیسی نوشته امیرعباس. فکر کردم چه خود شیفته. بعد یادم افتاد که دیروز موقع کار، با خودکار روی خودم نوشته بودم zahra. کارهای خدا. نمیگذارد یک لقمه ملامت از گلویت پایین برود. از این شلوارهای شش جیب هم پوشیده بود و اگزوز ماشینش صدای خرناس هیولا میداد. یادداشت گوشیام را برداشتم و تند تند نوشتم. گفتم یک روز یک جا در یک داستانی به دردم میخورد.
ظهر تا شب خانه مامان بودیم. وسط حرف و بازی، چندتا تمرین نقد میکردم و باز میرفتم سراغ کارهای دیگر. آخر علی بچهها را برداشت و رفت از خانه بیرون. گفت یک هوایی به سرشان بخورد. من هم باقی کارهایم را کردم و نماز خواندم و نشستم به دیدن لحظه گرگ و میش.
آخ که همه چیز این سریال من را مچاله میکند. اصلا برای همین رغبت نمیکنم ببینم. حالم بد میشود. انگار جای تک تک این آدمها زندگی کردهام. جای خانم وحدت پسرم شهید شده، جای هادی دستم را جبهه جا گذاشتهام و جای یاسمن و حامد جوانیام در گرو چند نگاه و چند جمله گیر کرده است. مامان چندبار برگشت نگاهم کرد. داشتم از بغض و رنج خفه میشدم. از بعد از بابا، از دست دادن آدمهای دیگر را نمیتوانم تحمل کنم. نمیتوانم ببینم کسی با سوگ زندگی میکند. یاد تمام شبهایی که با گریه خوابیدم میافتم. حسرتهایی که به وقت خوشی سرم آوار میشد و جای خالیای که همیشه خالیست و هیچوقت پر نمیشود. حتی سریالی که همیشه دوستش داشتم حالا انگار آدمهایش را از دست دادهام. چرت و پرت میگویم شاید.
علی آمد دنبالم. ریحانه غش کرده بود و زینب را بغل کردم و چند دقیقه بعد نفسهایش منظم شد. پرچمگردانی را ماشینی برگزار کردیم و ماشاالله چقدر خیابانها شلوغ بود. انگار امشب که تنشها بالا گرفته و چشمها زوم کرده روی غرب آسیا، ملت خواستهاند وطندوستیشان را در چشم دنیا فرو کنند.
دیروز فکر کردم فرق من با آنهایی که ضد جمهوری اسلامی هستند چیست. بعد دیدم آقای ما هر روز پای بذر و جوانه و نهال ما، امیدواری پاشید و آنها هر روز ناامیدی برداشت میکنند.
خدایا شکرت.
پینوشت: پنجره اتاقم در خانه مامان بابا.
به یاد زهرای نوجوان و سرگردان و خیالپرداز.
پنجشنبه، سوم اردیبهشت ماه چهارصد و پنج
امروز تولد علیست. تولد سی و شش سالگیاش. باورم نمیشود چهار سال دیگر، حوالی سن تکلیف زینب، چهل سالش میشود. امیدوارم آن روز همینقدر بخندد، غش کند روی من و من، هم خندهام بگیرد، هم غر بزنم که «وای علی له شدم».
صبح را با تولدت مبارک شروع کردیم و بعد مثل عروسک کوکی، افتادیم به جان خانه. مرضی که از سرمان نمیافتد. اول تخت بچهها را باز کردیم. به وقت سیسمونی پولش را بابا داده و خود علی ساخته بود. دیدیم بچهها که یا ور دل خودمان هستند یا روی زمین میخوابند. بیخود فضای اتاقشان را گرفته. بازش کردیم تا بعد آقای مهندس زحمت دو تا میز کوچک برایشان بسازد. این وسط مسطها، وقتی بچهها پویا میدیدند و با بهم ریختگی خانه عشق میکردند، یک ساک بزرگ برداشتم و هرچه خنزر پنزر و اسباببازی طرد شده بود ریختم آن تو. انشالله که سراغی نگیرند. انشالله از دیده برود هر آنکه دیده برفت.
فردا مهمان داریم. جمعه. ویرم گرفته دلمه درست کنم. پابهپای جمع و جور و تغییر تحولات خانه، بساط دلمه از صبح برپا بود. لپه و گوشت و پلو. بین کار رفتم ترخون و جعفری و شوید تازه خریدم تا بزنم تنگ مواد دلمه.
استیکر دیوار اتاق بچهها را زدیم و پروژه اتاق آنها تمام شد.
پیچیدن دلمهها را حوالی دو و نیم سه شروع کردم و چهار تمام شد. فقط کافیست جمعه بگذارم با سس بپزد. وسط پیچیدن دلمهها کار کیک هم تمام. برای تولد علی یک کیک زبرای مشتی درست کردم. بعد بالشت و پتو اسباب اثاثیه جمع کردیم برویم آخر هفته ابرده. بعدتر از شاندیز.
پایمان اینجا میرسد دسترسی به اینترنت تمام میشود. گوشی میشود گوشتکوب.
الان که در بیخبری هستیم میشود طاقت آورد. اگر بمباران خبری بودیم و در هر کانالی را باز میکردیم اخبار میریخت روی سرمان، نمیشد اینجا تاب آورد. انگار به همه روزها، گرد روزمرگی پاشیده شده. همه چیز رفته زیر سایه معمولی بودن. نمیدانم خوشحال باشم یا ناراحت. میدانم دچار بیتفاوتی شدهام که میل میکند سمت ناراحتی. اما درستش را نمیدانم.
بگذریم...
پایان سوم اردیبهشتماه
*جمعه، چهارم اردیبهشتماه چهارصد و پنج*
امروز چندینبار به این نتیجه رسیدم واقعا سختگریه شدهام. اگر اسمش همین باشد. نمیدانم. نمیتوانم گریه کنم. گریه حوصله میخواهد و وقت. و من هیچکدام را ندارم. گاهی فکر میکنم لابد سنگدل شدهام. وقتی سختترین روزهای بابا را تعریف میکنم یا از روز رفتنش میگویم. از وقتی صورت زردش را روی تخت سردخانه دیدم. گریه نمیکنم. وقتی از سحر یکشنبه میگویم هم گریه نمیکنم. حتی گاهی درونم آشوب هم نمیشود. مو به تنم سیخ نمیشود. هرچند آن روز مثل دختر سه سالهای از وحشت و غم مقابل تلویزیون میلرزیدم. هرچند نفسم با التماس بالا میآمد، اما دیگر تعریف کردنش گریه ندارد. یک روزهایی وقتی با آدمهای نزدیک زندگیام بحثم میشد، تا مرز حمله عصبی میرفتم. حتی زهرای درونم میل داشت دستانش را بیاورد بالا و بکوبد در سر و صورت خودش. گریههایم شبیه التماس کسی بود که دارد از دره سقوط میکند. حالا ...حالا ساکت میشوم و ترجیح میدهم وقتم را سر ساکت کردن صداهای مغزم صرف کنم. سر آن که هوار میکشد، آن یکی که میخواهد همه کارهای بد زندگیم را بیاورد جلو چشمم و بگوید تقصیر خودت است. یا آن صدای دوری که انگشت اتهام را گرفته سمت بقیه و دارد ماجرا به هم میبافد.
من حوصله گریه ندارم. اعصاب ناراحتی طولانی مدت را هم. حوصله ندارم اصرار کنم، پشت هم هی دلیل بیاورم که فلان.
نه؟ باشد نه!
هرجا ناراحت شدم، هرجا روانم به مرز فروپاشی رفته، نگفتم «باشد نه» پاپیچ شدهام، هی گفتهام، توضیح دادهام، اصرار کردهام. همان اول باید میگفتم «نه؟ باشد نه!»
امشب به خواهر علی گفتم چند وقتیست انگار موهام را که برس میکشم تارهای بیشتری کنده میشود. پرسید استرس نداری؟ رویم نشد بگویم چرا. او دنبال یک جزیره استرس در من میگشت و من جهانی از اضطرابم. اما گفتم اوایل مریضی بابا دندان درد شدم. گفتم اواخر جنگ دوازده روزه هم، و حالا هم چند وقتیست دندانم درد میکند. میدانم از بس شبها در خواب، عوض تمام روز و گریههای نکرده و حرفهای نزده، خودم را قورت میدهم و دندان میسایم اینطور میشود. نمیدانم. شاید اگر بگویم باشد نه، باشد این، باشد آن، باشد فلان و بهمان، همه نگرانیها پر بکشد برود از وجودم بیرون.
حرفهایم تمام شد، خستهام، میخواهم بخوابم.
*شنبه، پنجم اردیبهشت ماه چهارصد و پنج*
این یادداشت تقدیمی باشد برای تو. و برای همه آنهایی که قد و قواره تو بودند. هرچند خیلی دیر است. خیلی دیر آمدم سراغت. سراغ تو و همه آنهایی که صبح خداحافظی کرده و از در خانه زده بودید بیرون.
دختر بزرگ من پنج سال و نیمه است. نهم اسفند کسی تماس نگرفت بیایید دنبالش. تا خبر موشکهای تهران رسید، علی همسرم پرسید بروم دنبال زینب؟ گفتم برو. گفتم چیزی نمیشود. گفتم اینجا، مشهد، فرسنگها دورتر خبری نیست، اما برو. راستش را بخواهی فکر کردیم اگر بترسد، اگر اگر اگر چیزی شود... علی رفت دنبال زینب و از همان جا خطی میان جهان من با دنیای مادر تو افتاد. خطی که هی شکاف برداشت و دیگر، من نمیتوانم بگویم هر دوی ما مادر هستیم. من بچههایم مثل بالشت هر شب زیر سرم میخوابند و مادر تو فقط یک مشت عکس، لباس، فیلم تولد از تو دارد. اینها دارندگی نیست. تو هنوز کوچکی، نمیدانی اینها آینه دق است. تو دارندگی بودی. تو همهی چیزی بودی که مادرت را مادر کرده بود. و مادرها اگر مادر نباشند، لالایی نخوانند، نمیدانم، مادرت چه کار میکرد برایت؟ لقمه میگرفت؟ صبحها چاشت مدرسهات را میپیچید و در کولهات میگذاشت؟ برایت تولد میگرفت و پشت دوربین گوشی قربان صدقه چشمهایت میشد؟ حالا دیگه مادر نیست. یک آدم معمولی هم نیست. اصلا نمیدانم به مادرت بعد از تو چه میگویند؟ مادر ماکان؟ بعد اگر بپرسند قبرش کو؟ بپرسند خودت رفتی سردخانه یا شوهرت؟ چه بگوید؟ بگوید همه بچهها روی دست پدر مادرها رفتند و من و شوهرم دست خالی برگشتیم؟ خالی خالی؟ چند روز؟ بگوید آخرش یک تکه پلیور آبی آوردند و گفتند تمام؟ همه جا را زیر و رو کردیم ماکان نبود؟ بچه تو کجا رفتی؟ مادرت شاید میخواست یک لحظه، یک ثانیه دست بکشد روی صورتت، روی صورتی که اصلا خون شره کرده باشد و از روی دستهایت تشخصیت بدهد. اصلا شاید میخواست یک آن، تو را بغل کند و فکر کند هنوز هستی. راستش من خیلی به لحظه رفتنت فکر کردم. هی چشم بستم، هی تمام احتمالات ریز و درشت را در سرم آوردم تا ببینم چه شد که از تو هیچ چیز نماند؟ بعد فکر کردم شاید، شاید سر موشک جنگی، سر موشک آمریکایی، صاف وسط بدن تو ترکیده. نمیدانم. اصلا این چیزها را بلد نیستم. نمیدانم سر موشک جنگی کجا و چطور میترکد. چطور هزاران تکه میشود و در مغز و گوشت و تن بچههای هم قد و قواره تو فرو میرود. نمیدانم. بعد رفتم فیلم انفجار مدرسه را دیدم. لحظهای که دود سیاه از دل زمین فوران میکند بیرون. دیدم انگار پرندهها از ترس پر کشیده باشند بالا اما پرنده نبود. چند تن نحیف بود معلق در آسمان. از این مسابقهها با دوستانت میگذاشتی؟ که مثلاً هرکدام چقدر میپرید و کدام بالاتر پریده؟ نکند یکی از آنها تو بودی؟ آنقدر بالا پریدی که فرشتهها از همان بالا تنت را بردند آسمان. مثل خون علی اصغر که روی زمین نماند. تو هم نماندی شاید. من احتمال دیگری بلد نیستم. نمیخواهم بلد باشم. میخواهم فکر کنم تو پودر نشدهای، تو قاطی خاک و آب و هوای این مملکتی که من هنوز مادرم و مادر تو دیگر مادر نیست، نشدهای. تو همانطور که بودی با آن چشمهای درشت مشکی روی بال فرشتهها، نرم و روان و سبک رفتهای در آسمان. فقط، این را در گوشی به تو میگویم. گاهی بیا پایین. دست کوچکت را که لابد فقط چند سانتی از دست زینب من بزرگتر است را بکش روی گونههای مادرت. آنقدر نگه دار که فکر کند در گرمای جنوب، نسیم خنکی صورتش را نوازش کرده. آنقدر که من، این طرف مملکت، وقتی دخترم را بغل میگیرم آب نشوم از شرمندگی دستهای تا ابد خالی مادرت.
ماکان عزیزم، ببخشید که اینقدر دیر و اینقدر کم برایت نوشتم. تا همینجا، جان کندهام انگار.
طفلک مادرت...
طفلک مادرت...
*جمعه، یازدهم اردیبهشت ماه چهارصد و پنج*
سهشنبهها تمرین هنرجوهای خلاق را بررسی میکنم. چیز زیادی هم نمیشود گفت. مباحث که تکنیکی نیست. یک سری توضیحات اضافه برای همه هنرجوها میگویم تا هدف تمرین را بهتر بفهمند.
سر تمرین غزال بودم. تمرینش را شنبه سر کلاس خوانده و اگر نکتهای هم داشت استاد گفته بود. توضیحات اضافه تمرین را فرستادم و چند دقیقه بعد دو تا تیک خورد. داشتم تمرین هنرجوی بعدی را میخواندم که اعلانی بالای گوشیام نشست. «مثل آقای جوان حرف میزنی» تمرین هنرجو را رها کردم و انگشتهایم روی صفحه چرخید. «ای خدا واقعا؟؟» همدیگر را حضوری که دیدیم گفت «خصوصا وقتی اساسا گفتی» یاد دکتر نیما افشار افتادم. در کسری از ثانیه انگار مغزمان به هم متصل شده و داده رد و بدل کرده بود. «نه مثل دکتر افشارها، شکل آقای جوان که اینجوری میگه اسااااسااا»
آدمیزاد سر چه چیزهایی ذوق میکند. مثل تمام وقتهایی که در مهمانی و روضه و این ور و آن ور، یکی در صورتم زل میزند و با چشمهای قدر گردو میگوید: چقدر شبیه مامانت شدی.
من این جلمه را زیاده شنیدهام . «هر روز بیشتر شبیه مامانت میشی» «چقدر شکل خانم عسکری شدی» «وای یک لحظه فکر کردم دارم با خانم عسکری حرف میزنم»... من هم هربار جواب دادهام که خیلی خوشحال میشوم وقتی کسی بگوید شکل مامان شدهام. انگار آدم دوست دارد شکل آدمهای تأثیرگذار زندگیاش باشد. من دوست دارم مثل مامان لباسهایم سالها نو و سالم و تمیز باشد، همیشه در کیفهایم دستمال کاغذی تا شده پیدا شود، ظریف باشم و رگهای پشت دستم بزند بیرون و قبل از این که مهمان بیاید ظرفها را ردیف بچینم روی پیشخوان آشپزخانه و... آه... خیلی چیزها میشود از مامان نوشت.
امشب که در کانالهای خبری دور میزدم پیام رهبر جدیدمان را خواندم. آقا سید مجتبی گوشهای از خطوط اول پیامشان نوشته بودند « دانشآموزان که در کنار هر معلمی رشد میکنند، در آینده نه چندان دور، مهارتهای آموخته و دانشهای یادگرفته خود را به کار بسته و اِی بسا در خُلقوخو و رفتار و گفتار خود در انواع عرصهها از محفل گرم خانواده تا محیط کار و کوچه و خیابان چون آینهای، نمایشدهندهی رفتارها و گفتارهای معلمین خود خواهند بود»
یاد غزال افتادم. اینکه اساساهایم را نه شکل نیما افشار، که شکل استادم میگویم. اصلا من خیلی چیزها از آقای جوان یاد گرفتهام. همین که جملات را از پی هم میچینم و محتویات آشفته مغزم را دنبال هم زنجیر میکنم از آقای جوان است. اینکه خیلی وقتها کم نوشتم و کم آوردم و دوباره دست روی زانو گذاشتم صدقه سر دعواهاییست که چوبش گاهی به تنم خورده. «مگه اینجا اومدین پیکنیک؟» و حتی تمام اوقاتی که سوالها مثل مته مغزم را سوراخ میکرد و استاد کلاف به هم پیچیده مغزم را برمیداشت و سر حوصله باز میکرد. بعد از هربار جواب دادن، من دیگر شبیه زهرای عصبانی و ناامید چند دقیقه قبل نبودم.
آقای جوان من سالهاست شاگرد شما هستم. در هر فرمی و هر کجا هم که باید، اول مینویسم سالها هنرجوی شما بودهام. میدانم رسم است روز معلم شاگرد به معلم هدیه میدهد، اما بیایید و این بار شما به من هدیه بدهید. دعا بفرمایید که دعای استاد در حق شاگرد مثل دعای پدر و مادر است در حق فرزند. دعا کنید بیشتر شبیه به شما باشم، عاقبتم به خیر شود و بهتر از اینها بنویسم.
باتشکرات فراوان، روزتان مبارک.
@mrarasteh
دیروز عکست را از روی پیشخوان آشپزخانه برداشتم. میدانی آنجا گذاشتهام که سینه دیوار نباشی. شبیه عکس باقی آنهایی که رفتهاند آن دنیا و آدمها مثل منظره میخ خانه میکنند. از اول دوست داشتم پیش خودم باشی. کنار دستم. از اول منظورم از اول اول نیست. از اول رفتنت را میگویم. اول ماجرای ما که رفتن تو نبود واقعا. آمدن من بود. اما بگذریم... عکست را برداشتم و نگاهت کردم. راستش نشد زیاد به چشمهات خیره شوم. یا مثلاً به گونههایت که همیشه میکشیدم تا جایی بالای ریشهایت پیدا کنم و ببوسمت. عکست را زود بغل کردم و گذاشتم سر جایش. باورت میشود دیگر نمیتوانم نگاهت کنم؟ اولها که رفته بودی خیلی میرفتم سراغ عکسها. همه را بالا پایین میکردم تا قلب مچاله شدهام کمی باز شود. انگار میخواستم از لابهلای عکسها بکشمت بیرون. یک سمبل مجسم از تو بسازم و فکر کنم کنارم هستی. بعد میدانی؟ دیدم دیگر نیستی. هرچقدر ویدیوهایت را تماشا کنم، حرکت دستهایت را دنبال کنم، تکان خوردن و خندیدنهایت را نگاه کنم تو... برنمیگردی. تو از آن تصاویر بیرون نمیآیی. یکهو رویت را به دوربین نمیکنی و نمیگویی سلام عزیز دل بابا. راستش من هم بریدم. دیگر عکسهات را ندیدم. مگر یکهو یک چیزی بشود که بگویم اشکال ندارد. فوقش گریه میکنم. آره بابا... من اگر برگردم به تو، برگردم به نقطه نبودنت، میتوانم ساعتها گریه کنم. در سریالی که میبینم خواهری، خواهر کوچکترش را از دست داده. اول گفت دروغ است و این حرفها. بعد باورش شد و فریاد کشید. باورش شد و جیغ زد. بعد او را بردند بالای سر خواهرش در سردخانه. چیزی شبیه به سردخانه ولی. آخ... همه تجربه زیستهها خوب نیست نه؟ یادم باشد به استادم بگویم. مثلا من دلم نمیخواست در این سن بدانم سردخانه بیمارستان چه شکلیست و آدمها چطور با مردههایشان روبهرو میشوند. ملافهی روی دختر را زدند کنار. میگویم همه چیز فیلمیست. تو که ملافه نداشتی. زیپ کاور را کشیدند پایین. اما فرقی نمیکند. مهم این است فیلم را زدم جلو. نمیخواستم ببینم. خودت هم لابد همانجاها ایستاده بودی نه؟ دیدی چقدر وحشتناک بود؟ صورت خشکت؟ وای بابا. من هنوز نمیدانم چرا آن روز خودم را نزدم؟ چرا جیغ نکشیدم؟ چرا فقط حس کردم دارم میمیرم؟ فکر میکنم یک روز دیگر باید بروم دوم اسفند چهارصد و سه، بعد از اعماق وجودم فریاد بکشم، نعره بزنم. اگر خودت اینجا بودی میگفتی به نبش کدام قبر افتادی؟ یک سال و سه ماه گذشته، برو دنبال کارت. باور کن من هم دنبال کارم بودم بابا. یکهو تمام تصاویری که ازشان فرار میکنم هجوم آوردند سرم. من خجسته را بگو. فکر کردم اگر عکسهات را نبینم، اگر کمتر بهت فکر کنم، یکهو وسط روزمرههای زندگی بیخ گلویم گیر نمیکنی. اما خب بابا... دختر کوچکت هستم دیگر، اشتباه میکنم. آره.. اشتباه کردم.
چهارشنبه، شانزدهم اردیبهشت ماه چهارصد و پنج
دیروز عکست را از روی پیشخوان آشپزخانه برداشتم. میدانی آنجا گذاشتهام که سینه دیوار نباشی. شبیه عکس باقی آنهایی که رفتهاند آن دنیا و آدمها مثل منظره میخ خانه میکنند. از اول دوست داشتم پیش خودم باشی. کنار دستم. از اول منظورم از اول اول نیست. از اول رفتنت را میگویم. اول ماجرای ما که رفتن تو نبود واقعا. آمدن من بود. اما بگذریم... عکست را برداشتم و نگاهت کردم. راستش نشد زیاد به چشمهات خیره شوم. یا مثلاً به گونههایت که همیشه میکشیدم تا جایی بالای ریشهایت پیدا کنم و ببوسمت. عکست را زود بغل کردم و گذاشتم سر جایش. باورت میشود دیگر نمیتوانم نگاهت کنم؟ اولها که رفته بودی خیلی میرفتم سراغ عکسها. همه را بالا پایین میکردم تا قلب مچاله شدهام کمی باز شود. انگار میخواستم از لابهلای عکسها بکشمت بیرون. یک سمبل مجسم از تو بسازم و فکر کنم کنارم هستی. بعد میدانی؟ دیدم دیگر نیستی. هرچقدر ویدیوهایت را تماشا کنم، حرکت دستهایت را دنبال کنم، تکان خوردن و خندیدنهایت را نگاه کنم تو... برنمیگردی. تو از آن تصاویر بیرون نمیآیی. یکهو رویت را به دوربین نمیکنی و نمیگویی سلام عزیز دل بابا. راستش من هم بریدم. دیگر عکسهات را ندیدم. مگر یکهو یک چیزی بشود که بگویم اشکال ندارد. فوقش گریه میکنم. آره بابا... من اگر برگردم به تو، برگردم به نقطه نبودنت، میتوانم ساعتها گریه کنم. در سریالی که میبینم خواهری، خواهر کوچکترش را از دست داده. اول گفت دروغ است و این حرفها. بعد باورش شد و فریاد کشید. باورش شد و جیغ زد. بعد او را بردند بالای سر خواهرش در سردخانه. چیزی شبیه به سردخانه ولی. آخ... همه تجربه زیستهها خوب نیست نه؟ یادم باشد به استادم بگویم. مثلا من دلم نمیخواست در این سن بدانم سردخانه بیمارستان چه شکلیست و آدمها چطور با مردههایشان روبهرو میشوند. ملافهی روی دختر را زدند کنار. میگویم همه چیز فیلمیست. تو که ملافه نداشتی. زیپ کاور را کشیدند پایین. اما فرقی نمیکند. مهم این است فیلم را زدم جلو. نمیخواستم ببینم. خودت هم لابد همانجاها ایستاده بودی نه؟ دیدی چقدر وحشتناک بود؟ صورت خشکت؟ وای بابا. من هنوز نمیدانم چرا آن روز خودم را نزدم؟ چرا جیغ نکشیدم؟ چرا فقط حس کردم دارم میمیرم؟ فکر میکنم یک روز دیگر باید بروم دوم اسفند چهارصد و سه، بعد از اعماق وجودم فریاد بکشم، نعره بزنم. اگر خودت اینجا بودی میگفتی به نبش کدام قبر افتادی؟ یک سال و سه ماه گذشته، برو دنبال کارت. باور کن من هم دنبال کارم بودم بابا. یکهو تمام تصاویری که ازشان فرار میکنم هجوم آوردند سرم. من خجسته را بگو. فکر کردم اگر عکسهات را نبینم، اگر کمتر بهت فکر کنم، یکهو وسط روزمرههای زندگی بیخ گلویم گیر نمیکنی. اما خب بابا... دختر کوچکت هستم دیگر، اشتباه میکنم. آره.. اشتباه کردم.
Moein Moein – Shomal 128.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
به یاد تو عزیزم که در تمام سالهای زندگیام، فقط یکبار بیتو شمال رفتهام.
به یاد تو عزیزم که سبزی درختهای جنگل گلستان تصویر تو را تکرار میکند.
به یاد تو عزیزم که نمیتوانم بگویم چه زمانی یادت نمیافتم، یاد تصویر النود سفیدت در پیچ و خم جاده ، دستهای قوی مشتشدهات دور فرمان، و تخمههایی که میشکست و زیر پایت میریخت...
عزیزدلم، باباناصر مهربانم... بیوقفه یاد تو ام. 💔