eitaa logo
تروسکه/ زهرا مهدانیان
252 دنبال‌کننده
174 عکس
26 ویدیو
2 فایل
اینجا تروسکه است.💫 جایی برای نوشتن احوالاتم. تروسکه البته واژه‌ای‌ کُردیست. به معنای درخشان و من زهرا هستم، به همان معنا.✨ @zahramahdanian
مشاهده در ایتا
دانلود
*شنبه، پنجم اردیبهشت ماه چهارصد و پنج* این یادداشت تقدیمی باشد برای تو. و برای همه آنهایی که قد و قواره تو بودند. هرچند خیلی دیر است. خیلی دیر آمدم سراغت. سراغ تو و همه آنهایی که صبح خداحافظی کرده و از در خانه زده بودید بیرون. دختر بزرگ من پنج سال و نیمه است. نهم اسفند کسی تماس نگرفت بیایید دنبالش. تا خبر موشک‌های تهران رسید، علی همسرم پرسید بروم دنبال زینب؟ گفتم برو. گفتم چیزی نمی‌شود. گفتم اینجا، مشهد، فرسنگ‌ها دورتر خبری نیست، اما برو. راستش را بخواهی فکر کردیم اگر بترسد، اگر اگر اگر چیزی شود... علی رفت دنبال زینب و از همان جا خطی میان جهان من با دنیای مادر تو افتاد. خطی که هی شکاف برداشت و دیگر، من نمی‌توانم بگویم هر دوی ما مادر هستیم. من بچه‌هایم مثل بالشت هر شب زیر سرم می‌خوابند و مادر تو فقط یک مشت عکس، لباس، فیلم تولد از تو دارد. اینها دارندگی نیست. تو هنوز کوچکی، نمی‌دانی اینها آینه دق است. تو دارندگی بودی. تو همه‌ی چیزی بودی که مادرت را مادر کرده بود. و مادرها اگر مادر نباشند، لالایی نخوانند، نمیدانم، مادرت چه کار می‌کرد برایت؟ لقمه می‌گرفت؟ صبح‌ها چاشت مدرسه‌ات را می‌پیچید و در کوله‌ات می‌گذاشت؟ برایت تولد می‌گرفت و پشت دوربین گوشی قربان صدقه چشم‌هایت می‌شد؟ حالا دیگه مادر نیست. یک آدم معمولی هم نیست. اصلا نمی‌دانم به مادرت بعد از تو چه می‌گویند؟ مادر ماکان؟ بعد اگر بپرسند قبرش کو؟ بپرسند خودت رفتی سردخانه یا شوهرت؟ چه بگوید؟ بگوید همه بچه‌ها روی دست پدر مادرها رفتند و من و شوهرم دست خالی برگشتیم؟ خالی خالی؟ چند روز؟ بگوید آخرش یک تکه پلیور آبی آوردند و گفتند تمام؟ همه جا را زیر و رو کردیم ماکان نبود؟ بچه تو کجا رفتی؟ مادرت شاید می‌خواست یک لحظه، یک ثانیه دست بکشد روی صورتت، روی صورتی که اصلا خون شره کرده باشد و از روی دست‌هایت تشخصیت بدهد. اصلا شاید میخواست یک آن، تو را بغل کند و فکر کند هنوز هستی. راستش من خیلی به لحظه رفتنت فکر کردم. هی چشم بستم، هی تمام احتمالات ریز و درشت را در سرم آوردم تا ببینم چه شد که از تو هیچ چیز نماند؟ بعد فکر کردم شاید، شاید سر موشک جنگی، سر موشک آمریکایی، صاف وسط بدن تو ترکیده. نمی‌دانم. اصلا این چیزها را بلد نیستم. نمی‌دانم سر موشک جنگی کجا و چطور می‌ترکد. چطور هزاران تکه می‌شود و در مغز و گوشت و تن بچه‌های هم قد و قواره تو فرو می‌رود. نمی‌دانم. بعد رفتم فیلم انفجار مدرسه را دیدم. لحظه‌ای که دود سیاه از دل زمین فوران می‌کند بیرون. دیدم انگار پرنده‌ها از ترس پر کشیده باشند بالا اما پرنده نبود. چند تن نحیف بود معلق در آسمان. از این مسابقه‌ها با دوستانت می‌گذاشتی؟ که مثلاً هرکدام چقدر می‌پرید و کدام بالاتر پریده؟ نکند یکی از آنها تو بودی؟ آنقدر بالا پریدی که فرشته‌ها از همان بالا تنت را بردند آسمان. مثل خون علی اصغر که روی زمین نماند. تو هم نماندی شاید. من احتمال دیگری بلد نیستم. نمیخواهم بلد باشم. میخواهم فکر کنم تو پودر نشده‌ای، تو قاطی خاک و آب و هوای این مملکتی که من هنوز مادرم و مادر تو دیگر مادر نیست، نشده‌ای. تو همانطور که بودی با آن چشم‌های درشت مشکی روی بال فرشته‌ها، نرم و روان و سبک رفته‌ای در آسمان. فقط، این را در گوشی به تو می‌گویم. گاهی بیا پایین. دست کوچکت را که لابد فقط چند سانتی از دست زینب من بزرگتر است را بکش روی گونه‌های مادرت. آنقدر نگه دار که فکر کند در گرمای جنوب، نسیم خنکی صورتش را نوازش کرده. آنقدر که من، این طرف مملکت، وقتی دخترم را بغل می‌گیرم آب نشوم از شرمندگی دست‌های تا ابد خالی مادرت. ماکان عزیزم، ببخشید که اینقدر دیر و اینقدر کم برایت نوشتم. تا همین‌جا، جان کنده‌ام انگار. طفلک مادرت... طفلک مادرت...
*جمعه، یازدهم اردیبهشت ‌ماه چهارصد و پنج* سه‌شنبه‌‌ها تمرین هنرجوهای خلاق را بررسی می‌کنم. چیز زیادی هم نمی‌شود گفت. مباحث که تکنیکی نیست. یک سری توضیحات اضافه برای همه هنرجوها می‌گویم تا هدف تمرین را بهتر بفهمند. سر تمرین غزال بودم. تمرینش را شنبه سر کلاس خوانده و اگر نکته‌ای هم داشت استاد گفته بود. توضیحات اضافه تمرین را فرستادم و چند دقیقه بعد دو تا تیک خورد. داشتم تمرین هنرجوی بعدی را می‌خواندم که اعلانی بالای گوشی‌ام نشست. «مثل آقای جوان حرف میزنی» تمرین هنرجو را رها کردم و انگشت‌هایم روی صفحه چرخید. «ای خدا واقعا؟؟» همدیگر را حضوری که دیدیم گفت «خصوصا وقتی اساسا گفتی» یاد دکتر نیما افشار افتادم. در کسری از ثانیه انگار مغزمان به هم متصل شده و داده رد و بدل کرده بود. «نه مثل دکتر افشارها، شکل آقای جوان که اینجوری میگه اسااااسااا» آدمیزاد سر چه چیزهایی ذوق می‌کند. مثل تمام وقت‌هایی که در مهمانی و روضه و این ور و آن ور، یکی در صورتم زل می‌زند و با چشم‌های قدر گردو می‌گوید: چقدر شبیه مامانت شدی. من این جلمه را زیاده شنیده‌ام . «هر روز بیشتر شبیه مامانت میشی» «چقدر شکل خانم عسکری شدی» «وای یک لحظه فکر کردم دارم با خانم عسکری حرف میزنم»... من هم هربار جواب داده‌ام که خیلی خوشحال می‌شوم وقتی کسی بگوید شکل مامان شده‌ام. انگار آدم دوست دارد شکل آدم‌های تأثیرگذار زندگی‌اش باشد. من دوست دارم مثل مامان لباس‌هایم سالها نو و سالم و تمیز باشد، همیشه در کیف‌هایم دستمال کاغذی تا شده پیدا شود، ظریف باشم و رگ‌های پشت دستم بزند بیرون و قبل از این که مهمان بیاید ظرف‌ها را ردیف بچینم روی پیشخوان آشپزخانه و... آه... خیلی چیزها می‌شود از مامان نوشت. امشب که در کانال‌های خبری دور می‌زدم پیام رهبر جدیدمان را خواندم. آقا سید مجتبی گوشه‌ای از خطوط اول پیامشان نوشته بودند « دانش‌آموزان که در کنار هر معلمی رشد می‌کنند، در آینده نه‌ چندان دور، مهارت‌های آموخته و دانش‌های یادگرفته خود را به‌ کار بسته و اِی بسا در خُلق‌وخو و رفتار و گفتار خود در انواع عرصه‌ها از محفل گرم خانواده تا محیط کار و کوچه و خیابان چون آینه‌ای، نمایش‌دهنده‌ی رفتارها و گفتارهای معلمین خود خواهند بود» یاد غزال افتادم. اینکه اساساهایم را نه شکل نیما افشار، که شکل استادم می‌گویم. اصلا من خیلی چیزها از آقای جوان یاد گرفته‌ام. همین که جملات را از پی هم می‌چینم و محتویات آشفته مغزم را دنبال هم زنجیر می‌کنم از آقای جوان است. اینکه خیلی وقت‌ها کم نوشتم و کم آوردم و دوباره دست روی زانو گذاشتم صدقه سر دعواهایی‌ست که چوبش گاهی به تنم خورده. «مگه اینجا اومدین پیک‌نیک؟» و حتی تمام اوقاتی که سوال‌ها مثل مته مغزم را سوراخ می‌کرد و استاد کلاف به هم پیچیده مغزم را برمی‌داشت و سر حوصله باز می‌کرد. بعد از هربار جواب دادن، من دیگر شبیه زهرای عصبانی و ناامید چند دقیقه قبل نبودم. آقای جوان من سالهاست شاگرد شما هستم. در هر فرمی و هر کجا هم که باید، اول می‌نویسم سال‌ها هنرجوی شما بوده‌ام. می‌دانم رسم است روز معلم شاگرد به معلم هدیه می‌دهد، اما بیایید و این بار شما به من هدیه بدهید. دعا بفرمایید که دعای استاد در حق شاگرد مثل دعای پدر و مادر است در حق فرزند. دعا کنید بیشتر شبیه به شما باشم، عاقبتم‌‌ به خیر شود و بهتر از اینها بنویسم. باتشکرات فراوان، روزتان مبارک. @mrarasteh
دیروز عکست را از روی پیشخوان آشپزخانه برداشتم. میدانی آنجا گذاشته‌ام که سینه دیوار نباشی. شبیه عکس‌ باقی آنهایی که رفته‌اند آن دنیا و آدم‌ها مثل منظره میخ خانه می‌کنند. از اول دوست داشتم پیش خودم باشی. کنار دستم. از اول منظورم از اول اول نیست. از اول رفتنت را می‌گویم. اول ماجرای ما که رفتن تو نبود واقعا. آمدن من بود. اما بگذریم... عکست را برداشتم و نگاهت کردم. راستش نشد زیاد به چشم‌هات خیره شوم. یا مثلاً به گونه‌هایت که همیشه می‌کشیدم تا جایی بالای ریش‌هایت پیدا کنم و ببوسمت. عکست را زود بغل کردم و گذاشتم سر جایش. باورت می‌شود دیگر نمی‌توانم نگاهت کنم؟ اول‌ها که رفته بودی خیلی می‌رفتم سراغ عکس‌ها. همه را بالا پایین می‌کردم تا قلب مچاله شده‌ام کمی باز شود. انگار می‌خواستم از لابه‌لای عکس‌ها بکشمت بیرون. یک سمبل مجسم از تو بسازم و فکر کنم کنارم هستی. بعد می‌دانی؟ دیدم دیگر نیستی. هرچقدر ویدیو‌هایت را تماشا کنم، حرکت دست‌هایت را دنبال کنم، تکان خوردن و خندیدن‌هایت را نگاه کنم تو... برنمی‌گردی. تو از آن تصاویر بیرون نمی‌آیی. یکهو رویت را به دوربین نمی‌کنی و نمی‌گویی سلام عزیز دل بابا. راستش من هم بریدم. دیگر عکس‌هات را ندیدم. مگر یکهو یک چیزی بشود که بگویم اشکال ندارد. فوقش گریه می‌کنم. آره بابا... من اگر برگردم به تو، برگردم به نقطه نبودنت، می‌توانم ساعت‌ها گریه کنم. در سریالی که می‌بینم خواهری، خواهر کوچکترش را از دست داده. اول گفت دروغ است و این حرف‌ها. بعد باورش شد و فریاد کشید. باورش شد و جیغ زد. بعد او را بردند بالای سر خواهرش در سردخانه. چیزی شبیه به سردخانه ولی. آخ... همه تجربه‌ زیسته‌ها خوب نیست نه؟ یادم باشد به استادم بگویم. مثلا من دلم نمی‌خواست در این سن بدانم سردخانه بیمارستان چه شکلی‌ست و آدم‌ها چطور با مرده‌هایشان روبه‌رو می‌شوند. ملافه‌ی روی دختر را زدند کنار. می‌گویم همه چیز فیلمی‌ست. تو که ملافه نداشتی. زیپ کاور را کشیدند پایین. اما فرقی نمی‌کند. مهم این است فیلم را زدم جلو. نمی‌خواستم ببینم. خودت هم لابد همان‌جاها ایستاده بودی نه؟ دیدی چقدر وحشتناک بود؟ صورت خشکت؟ وای بابا. من هنوز نمی‌دانم چرا آن روز خودم را نزدم؟ چرا جیغ نکشیدم؟ چرا فقط حس کردم دارم می‌میرم؟ فکر می‌کنم یک روز دیگر باید بروم دوم اسفند چهارصد و سه، بعد از اعماق وجودم فریاد بکشم، نعره بزنم. اگر خودت اینجا بودی میگفتی به نبش کدام قبر افتادی؟ یک سال و سه ماه گذشته، برو دنبال کارت. باور کن من هم دنبال کارم بودم بابا. یکهو تمام تصاویری که ازشان فرار می‌کنم هجوم آوردند سرم. من خجسته را بگو. فکر کردم اگر عکس‌هات را نبینم، اگر کمتر بهت فکر کنم، یکهو وسط روزمره‌های زندگی بیخ گلویم گیر نمی‌کنی. اما خب بابا... دختر کوچکت هستم دیگر، اشتباه می‌کنم. آره.. اشتباه کردم.
چهارشنبه، شانزدهم اردیبهشت ماه چهارصد و پنج دیروز عکست را از روی پیشخوان آشپزخانه برداشتم. میدانی آنجا گذاشته‌ام که سینه دیوار نباشی. شبیه عکس‌ باقی آنهایی که رفته‌اند آن دنیا و آدم‌ها مثل منظره میخ خانه می‌کنند. از اول دوست داشتم پیش خودم باشی. کنار دستم. از اول منظورم از اول اول نیست. از اول رفتنت را می‌گویم. اول ماجرای ما که رفتن تو نبود واقعا. آمدن من بود. اما بگذریم... عکست را برداشتم و نگاهت کردم. راستش نشد زیاد به چشم‌هات خیره شوم. یا مثلاً به گونه‌هایت که همیشه می‌کشیدم تا جایی بالای ریش‌هایت پیدا کنم و ببوسمت. عکست را زود بغل کردم و گذاشتم سر جایش. باورت می‌شود دیگر نمی‌توانم نگاهت کنم؟ اول‌ها که رفته بودی خیلی می‌رفتم سراغ عکس‌ها. همه را بالا پایین می‌کردم تا قلب مچاله شده‌ام کمی باز شود. انگار می‌خواستم از لابه‌لای عکس‌ها بکشمت بیرون. یک سمبل مجسم از تو بسازم و فکر کنم کنارم هستی. بعد می‌دانی؟ دیدم دیگر نیستی. هرچقدر ویدیو‌هایت را تماشا کنم، حرکت دست‌هایت را دنبال کنم، تکان خوردن و خندیدن‌هایت را نگاه کنم تو... برنمی‌گردی. تو از آن تصاویر بیرون نمی‌آیی. یکهو رویت را به دوربین نمی‌کنی و نمی‌گویی سلام عزیز دل بابا. راستش من هم بریدم. دیگر عکس‌هات را ندیدم. مگر یکهو یک چیزی بشود که بگویم اشکال ندارد. فوقش گریه می‌کنم. آره بابا... من اگر برگردم به تو، برگردم به نقطه نبودنت، می‌توانم ساعت‌ها گریه کنم. در سریالی که می‌بینم خواهری، خواهر کوچکترش را از دست داده. اول گفت دروغ است و این حرف‌ها. بعد باورش شد و فریاد کشید. باورش شد و جیغ زد. بعد او را بردند بالای سر خواهرش در سردخانه. چیزی شبیه به سردخانه ولی. آخ... همه تجربه‌ زیسته‌ها خوب نیست نه؟ یادم باشد به استادم بگویم. مثلا من دلم نمی‌خواست در این سن بدانم سردخانه بیمارستان چه شکلی‌ست و آدم‌ها چطور با مرده‌هایشان روبه‌رو می‌شوند. ملافه‌ی روی دختر را زدند کنار. می‌گویم همه چیز فیلمی‌ست. تو که ملافه نداشتی. زیپ کاور را کشیدند پایین. اما فرقی نمی‌کند. مهم این است فیلم را زدم جلو. نمی‌خواستم ببینم. خودت هم لابد همان‌جاها ایستاده بودی نه؟ دیدی چقدر وحشتناک بود؟ صورت خشکت؟ وای بابا. من هنوز نمی‌دانم چرا آن روز خودم را نزدم؟ چرا جیغ نکشیدم؟ چرا فقط حس کردم دارم می‌میرم؟ فکر می‌کنم یک روز دیگر باید بروم دوم اسفند چهارصد و سه، بعد از اعماق وجودم فریاد بکشم، نعره بزنم. اگر خودت اینجا بودی میگفتی به نبش کدام قبر افتادی؟ یک سال و سه ماه گذشته، برو دنبال کارت. باور کن من هم دنبال کارم بودم بابا. یکهو تمام تصاویری که ازشان فرار می‌کنم هجوم آوردند سرم. من خجسته را بگو. فکر کردم اگر عکس‌هات را نبینم، اگر کمتر بهت فکر کنم، یکهو وسط روزمره‌های زندگی بیخ گلویم گیر نمی‌کنی. اما خب بابا... دختر کوچکت هستم دیگر، اشتباه می‌کنم. آره.. اشتباه کردم.
Moein Moein – Shomal 128.mp3
زمان: حجم: 5.1M
به یاد تو عزیزم که در تمام سال‌های زندگی‌ام، فقط یکبار بی‌تو شمال رفته‌ام. به یاد تو عزیزم که سبزی درخت‌های جنگل گلستان تصویر تو را تکرار می‌کند. به یاد تو عزیزم که نمی‌توانم بگویم چه زمانی یادت نمی‌افتم‌، یاد تصویر ال‌نود سفیدت در پیچ و خم جاده ، دست‌های قوی مشت‌شده‌ات دور فرمان، و تخمه‌هایی که می‌شکست و زیر پایت می‌ریخت... عزیزدلم، باباناصر مهربانم... بی‌وقفه یاد تو ام. 💔
تروسکه/ زهرا مهدانیان
*دوشنبه، بیست و یکم اردیبهشت ماه چهارصد و پنج* روز اول سفر به راه گذشت‌. به در جاده بودن و بایست و «کسی دستشویی نداره؟» و برو و دیر شد. این اولین بار است ماجرای سفر را اینطور تعریف می‌کنم. در این سالها هروقت ماشین را انداختیم در جاده، روزهای سفر را در استوری‌های اینستاگرام پیش بردم. بعد هم همه را هایلایت می‌کردم و اسم سفر را می‌نوشتم. گیلان، یزد، کرمان ... این سفر تا اطلاع ثانوی در شعب تروسکه جلو می‌رود. حالا آمدیم شمال. من از حوالی بهمن دلم شمال می‌خواست. نشد. دی‌ماه و بعد هم تا آمدیم نفس تازه کنیم شهادت آقا و جنگ و این چیزها. چند روز پیش به علی گفتم «یک شمالمون نشه؟» و شد و آمدیم. برای ما که از مشهد می‌کوبیم می‌آییم و تازه بعد ده دوازده ساعت رانندگی می‌رسیم اول مازندران، صبر زیاد می‌خواهد شمال آمدن. مقصد اول فریدون‌کنار است. دو روز آنجا و حوالی‌اش بچرخیم و دو روز هم برویم در دل جنگل. راستش من شمال را بیشتر از دریا به جنگل می‌شناسم. اصلا دلم هوای دریا نمی‌کند. این که هی به علی می‌گفتم شمال شمال... پس مغزم تصویر جاده‌های پر پیچ و خم جنگلی تکرار می‌شد. دو روز دریا خوب است و دو روز رفتن به جنگل بهتر. راستی تنها کتابی که آورده‌ام برگردان شاهنامه‌ست. و البته تنها کتابی که علی گوش شنواست برای شنیدنش. برای وقتی بچه‌ها عقب ماشین در تلویزیون کوچکشان سیندرلا می‌بینند ما گوشمان به رستم باشد. این تلویزیون را هم علی برایشان ترتیب داده. سفر را با ماتیز آمده‌ایم. رویای کمپر را جا دادیم در همین ماتیز فسقلی و کف ماشین را قد آن دو بچه صاف کردیم، یک تبلت وصل کردیم و حالا می‌توانند لم بدهند و فیلم ببینند و بگذارند ما قدری نفس بکشیم. شب رسیدیم فریدون کنار. هرچه سن بالاتر می‌رود درونیات آدم سال به سال شدت می‌گیرد. مثلا من دیشب از فرط وسواس بالا آمده ایستادم جلوی علی و های های گریه کردم. از درماندگی خودم بیشتر. از اینکه به این روز افتاده‌ام و برای آشغال‌های ریز و درشت فرش و سینک برق نیافتاده بدنم‌ قفل می‌شود ناراحتم. چه میشه کرد. خدا بزرگ است. شب برای جنگ با پشه‌ها اسپری ضد گزش زدیم و قرص در دستگاه گذاشتیم. از یک ساعتی به بعد صدای ویز ویز پشه‌ها قطع شد و تا صبح یک نفس خوابیدیم. روز اول تمام. فردا دریا را می‌بینیم.