چهارشنبه، شانزدهم اردیبهشت ماه چهارصد و پنج
دیروز عکست را از روی پیشخوان آشپزخانه برداشتم. میدانی آنجا گذاشتهام که سینه دیوار نباشی. شبیه عکس باقی آنهایی که رفتهاند آن دنیا و آدمها مثل منظره میخ خانه میکنند. از اول دوست داشتم پیش خودم باشی. کنار دستم. از اول منظورم از اول اول نیست. از اول رفتنت را میگویم. اول ماجرای ما که رفتن تو نبود واقعا. آمدن من بود. اما بگذریم... عکست را برداشتم و نگاهت کردم. راستش نشد زیاد به چشمهات خیره شوم. یا مثلاً به گونههایت که همیشه میکشیدم تا جایی بالای ریشهایت پیدا کنم و ببوسمت. عکست را زود بغل کردم و گذاشتم سر جایش. باورت میشود دیگر نمیتوانم نگاهت کنم؟ اولها که رفته بودی خیلی میرفتم سراغ عکسها. همه را بالا پایین میکردم تا قلب مچاله شدهام کمی باز شود. انگار میخواستم از لابهلای عکسها بکشمت بیرون. یک سمبل مجسم از تو بسازم و فکر کنم کنارم هستی. بعد میدانی؟ دیدم دیگر نیستی. هرچقدر ویدیوهایت را تماشا کنم، حرکت دستهایت را دنبال کنم، تکان خوردن و خندیدنهایت را نگاه کنم تو... برنمیگردی. تو از آن تصاویر بیرون نمیآیی. یکهو رویت را به دوربین نمیکنی و نمیگویی سلام عزیز دل بابا. راستش من هم بریدم. دیگر عکسهات را ندیدم. مگر یکهو یک چیزی بشود که بگویم اشکال ندارد. فوقش گریه میکنم. آره بابا... من اگر برگردم به تو، برگردم به نقطه نبودنت، میتوانم ساعتها گریه کنم. در سریالی که میبینم خواهری، خواهر کوچکترش را از دست داده. اول گفت دروغ است و این حرفها. بعد باورش شد و فریاد کشید. باورش شد و جیغ زد. بعد او را بردند بالای سر خواهرش در سردخانه. چیزی شبیه به سردخانه ولی. آخ... همه تجربه زیستهها خوب نیست نه؟ یادم باشد به استادم بگویم. مثلا من دلم نمیخواست در این سن بدانم سردخانه بیمارستان چه شکلیست و آدمها چطور با مردههایشان روبهرو میشوند. ملافهی روی دختر را زدند کنار. میگویم همه چیز فیلمیست. تو که ملافه نداشتی. زیپ کاور را کشیدند پایین. اما فرقی نمیکند. مهم این است فیلم را زدم جلو. نمیخواستم ببینم. خودت هم لابد همانجاها ایستاده بودی نه؟ دیدی چقدر وحشتناک بود؟ صورت خشکت؟ وای بابا. من هنوز نمیدانم چرا آن روز خودم را نزدم؟ چرا جیغ نکشیدم؟ چرا فقط حس کردم دارم میمیرم؟ فکر میکنم یک روز دیگر باید بروم دوم اسفند چهارصد و سه، بعد از اعماق وجودم فریاد بکشم، نعره بزنم. اگر خودت اینجا بودی میگفتی به نبش کدام قبر افتادی؟ یک سال و سه ماه گذشته، برو دنبال کارت. باور کن من هم دنبال کارم بودم بابا. یکهو تمام تصاویری که ازشان فرار میکنم هجوم آوردند سرم. من خجسته را بگو. فکر کردم اگر عکسهات را نبینم، اگر کمتر بهت فکر کنم، یکهو وسط روزمرههای زندگی بیخ گلویم گیر نمیکنی. اما خب بابا... دختر کوچکت هستم دیگر، اشتباه میکنم. آره.. اشتباه کردم.
Moein Moein – Shomal 128.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
به یاد تو عزیزم که در تمام سالهای زندگیام، فقط یکبار بیتو شمال رفتهام.
به یاد تو عزیزم که سبزی درختهای جنگل گلستان تصویر تو را تکرار میکند.
به یاد تو عزیزم که نمیتوانم بگویم چه زمانی یادت نمیافتم، یاد تصویر النود سفیدت در پیچ و خم جاده ، دستهای قوی مشتشدهات دور فرمان، و تخمههایی که میشکست و زیر پایت میریخت...
عزیزدلم، باباناصر مهربانم... بیوقفه یاد تو ام. 💔
تروسکه/ زهرا مهدانیان
*دوشنبه، بیست و یکم اردیبهشت ماه چهارصد و پنج*
روز اول سفر به راه گذشت.
به در جاده بودن و بایست و «کسی دستشویی نداره؟» و برو و دیر شد. این اولین بار است ماجرای سفر را اینطور تعریف میکنم. در این سالها هروقت ماشین را انداختیم در جاده، روزهای سفر را در استوریهای اینستاگرام پیش بردم. بعد هم همه را هایلایت میکردم و اسم سفر را مینوشتم. گیلان، یزد، کرمان ... این سفر تا اطلاع ثانوی در شعب تروسکه جلو میرود.
حالا آمدیم شمال. من از حوالی بهمن دلم شمال میخواست. نشد. دیماه و بعد هم تا آمدیم نفس تازه کنیم شهادت آقا و جنگ و این چیزها.
چند روز پیش به علی گفتم «یک شمالمون نشه؟» و شد و آمدیم. برای ما که از مشهد میکوبیم میآییم و تازه بعد ده دوازده ساعت رانندگی میرسیم اول مازندران، صبر زیاد میخواهد شمال آمدن. مقصد اول فریدونکنار است. دو روز آنجا و حوالیاش بچرخیم و دو روز هم برویم در دل جنگل. راستش من شمال را بیشتر از دریا به جنگل میشناسم. اصلا دلم هوای دریا نمیکند. این که هی به علی میگفتم شمال شمال... پس مغزم تصویر جادههای پر پیچ و خم جنگلی تکرار میشد. دو روز دریا خوب است و دو روز رفتن به جنگل بهتر.
راستی تنها کتابی که آوردهام برگردان شاهنامهست. و البته تنها کتابی که علی گوش شنواست برای شنیدنش. برای وقتی بچهها عقب ماشین در تلویزیون کوچکشان سیندرلا میبینند ما گوشمان به رستم باشد. این تلویزیون را هم علی برایشان ترتیب داده. سفر را با ماتیز آمدهایم. رویای کمپر را جا دادیم در همین ماتیز فسقلی و کف ماشین را قد آن دو بچه صاف کردیم، یک تبلت وصل کردیم و حالا میتوانند لم بدهند و فیلم ببینند و بگذارند ما قدری نفس بکشیم.
شب رسیدیم فریدون کنار. هرچه سن بالاتر میرود درونیات آدم سال به سال شدت میگیرد. مثلا من دیشب از فرط وسواس بالا آمده ایستادم جلوی علی و های های گریه کردم. از درماندگی خودم بیشتر. از اینکه به این روز افتادهام و برای آشغالهای ریز و درشت فرش و سینک برق نیافتاده بدنم قفل میشود ناراحتم. چه میشه کرد.
خدا بزرگ است. شب برای جنگ با پشهها اسپری ضد گزش زدیم و قرص در دستگاه گذاشتیم. از یک ساعتی به بعد صدای ویز ویز پشهها قطع شد و تا صبح یک نفس خوابیدیم.
روز اول تمام. فردا دریا را میبینیم.