eitaa logo
تروسکه/ زهرا مهدانیان
255 دنبال‌کننده
174 عکس
26 ویدیو
2 فایل
اینجا تروسکه است.💫 جایی برای نوشتن احوالاتم. تروسکه البته واژه‌ای‌ کُردیست. به معنای درخشان و من زهرا هستم، به همان معنا.✨ @zahramahdanian
مشاهده در ایتا
دانلود
*جمعه، بیست و پنجم اردیبهشت‌ماه چهارصد و پنج* ما برای این روز سفر رفتیم. ما یعنی من! دو هفته قبل‌تر در ماشین نشسته بودیم که به علی گفتم «رونمایی مدام تهران چند روز دیگه‌س، میای بریم از اون ور هم بریم دو روز شمال؟» بعد از جواب مثبت علی به جیران گفتم. اول نگران امتحان‌های بچه‌ها بود، بعد که فهمید از چندم خرداد است، به برنامه اضافه شد و بعدتر هم غزال. حالا برای بقیه شاید محوریت سفر چیز دیگری بود. دیدن کوه و جنگل و دریا، برای من جمعه بود. بیست و پنجم اردیبهشت‌ماه. صبح همه بسیج شدیم رفتیم توچال. شلوغ بود و گرم. البته آن بالا مالاها تن بچه‌ها سیوشرت کردم. ریحانه تا پایش را از کابین بیرون گذاشت گفت چایی چایی. سردش شده بود انگار. بعد نشستیم پشت به ویوی ابدی کوه، شانصدتا عکس گرفتیم. هرچند علی هر به چند ثانیه می‌گفت ول کنین عکس گرفتن رو، بیاین بشینین با این هوا عشق کنین. صبح به خودم قول داده بودم آن روز شکلات شیرینی نخورم اما نصف تک تک انداختم بالا و یک لیوان چای بزرگ زدم تنگش. صدای خانمی آمد که میشه از ما عکس بگیرید؟ جیران را نشان دادیم گفتیم ایشون عکاسن. سه تا خانم حوالی شصت سال، سرتا پا قرمز پوشیده، با تجهیزات کوهنوردی. گفتم عکس می‌گیرند و می‌روند. بعد دیدم صحبتشان با جیران گرم گرفته. نویسندگی آدم‌ها را فضول می‌کند. ماشاالله. از صبح زود زده بودند به دل کوه و تا ایستگاه پنجم بالا آمده بودند. پرسیدم هر به چند وقت می‌آیید؟ گفتند هر هفته! بعد گفتند ما چهار مرتبه رفته‌ایم قله دماوند، بیست بار سبلان، و فلان تعدادبار هم رفته‌اند تفتان و ...! لازم نیست بگویم فک‌های ما مثل تام در تام و جری تا روی زمین باز شده و چشم‌هامان از حدقه زده بود بیرون. اسم دماوند که آمد پروانه‌ای شدم. پرسیدم چطور و چه وقت و چگونه؟ گفتند از یک ماه چهارتا قله کوتاه‌تر می‌رویم، بعد یک روز هم در کوه می‌مانیم تا هم‌هوا بشویم. یکی‌شان گوشی‌اش را در آورد و شروع کرد به نشان دادن عکس‌ها. ایستاده بود روبه‌روی تصویر و عصاهای کوهنوردی‌ش را ضربدری گرفته بود بالا سرش. پس زمینه تصویر، آبشار یخی دماوند بود. ذوق ما را که دید گفت آبشار یخی از جاده رینه دیده می‌شود. یعنی اگر ما روز قبل جاده پلور را کمی اینور و آنورتر می‌رفتیم، می‌خوردیم به رینه و آبشار یخی را می‌دیدیم. بعد ویدیوهای بالای قله را نشان دادند. حجم گوگردی که آن بالا می‌سوزد و گاز تولید می‌کند جالب بود. آخر سر هم را بغل کردیم و چندبار تشویقمان کردند از یک جایی شروع کنیم و کم‌کم پیشرفت کنیم تا یک روز برسیم سر قله دماوند. آه، چه آرزوهای زیبایی‌. ساعت سه مراسم مدام بود. جنگی برگشتیم خانه و حاضر شدیم تا برویم رونمایی. رونمایی برج آزادی بود. واقعا بابت این حسن سلیقه مدام و شهرداری تهران، بابت انتخاب برج آزادی برای مکان رونمایی شماره تهران ممنونم. اصلا نمادی از برج آزادی تهران‌تر هست؟ همان دم آقای جوان را دیدم. رفتم جلو سلام کردم و بعد از خوش و بش‌های معمول و اینکه چرا مشهد نمی‌آیید؟ گفتم: استاد من دو سه ساله عادت کردم، اردیبشهت‌ها تهران باشم و مبنایی ها رو ببینم. استادگفتند آره و این حرف‌ها که بله واقعا، انشالله دورهمی سالیانه را هم می‌گیریم و ...! من برای همین سفر آمده بودم. برای همین جمعه بیست و پنجم! رونمایی مدام و دیدن دوستان مبنایی و بودن در اتمسفر جهان ادبیات. مراسم پر و پیمانی بود. اکثر نویسندگان و استادان مدام حضور داشتند. آقای قیصری، خانلری، حجازی، و آقای باهنر دوست داشتنی. آقای بطحایی را هم دیدم راستی. مثل همیشه گرم و مهربان حال و احوال کردند. نزدیک سه ساعت آنجا بودیم و حیف که خیلی گرسنه بودم و بسیار بسیارتر خسته. اگر نه بیشتر کیف می‌داد. ناهار نخورده بودم. از توچال که برگشته بودیم فقط وقت کردم آلاگارسون کنم برای رفتن به برج آزادی. بعد از اینکه با دیدن دوستانم و در آغوش کشیدنشان جان به جان‌‌هایم اضافه شد، برگشتیم. البته قبل از رفتن به خانه با غزال و جیران و کوثر رفتیم حوالی شیخ بهایی و ونک، یک چیزی به بدن زدیم تا از دست نرویم. وقتی رسیدیم خانه ساعت حدودا هشت و نیم بود. به همه سلام کردم و گفتم می‌روم نیم ساعت بخوابم. وقتی بیدار شدم دوازده و نیم شب بود. زینب و ریحانه این‌ور و آن‌ورم خوابیده بودند. چراغ‌ها خاموش بود و صدای نفس‌های کشیده می‌آمد.
*شنبه، دوم خردادماه چهارصد و پنج* روزنوشت‌هام دچار سکته شده. خودم هم. بعضی وقت‌ها مثل دونده دوی صد متر در چند ثانیه با سرعت ان کیلومتر می‌دوم، بعد یکهو، فسم خالی می‌شود و تمام. سکته پشت سکته. شب‌ها زود می‌خوابم. حتی دیشب بدون اینکه بچه‌ها را بخوابانم سرم را گذاشتم روی بالشت و جدی جدی خوابم برد. اول شکل تهدید بود. به زینب که گفته بود میخواهد دوچرخه سواری کند گفتم «ولی من می‌خوام بخوابم‌ها» و واقعا خوابیدم. نماز صبح که بیدار شدم دیدم هیچ دست و پایی روی سر و صورتم نیست. از علی که پرسیدم گفت هر دو آخر شب در بغلش خوابیدند. امروز، روز جدیدی بود! از آن شنبه‌هایی که واقعا شنبه بود! چند روز پیش رفتم باشگاه ثبت نام کردم. یک آکادمی جدید ورزشی مخصوص بانوان نزدیک خانه‌مان باز شده. می‌شود پیاده بروم و برگردم. شاید از روی ساعت پنج دقیقه هم پیاده‌روی نداشته باشد. اول میخواستم ایروفیتنس ثبت نام کنم اما به ساعت من نمی‌خورد. من روز زوج میخواستم. روزهای زوج دخترها می‌روند مهد. البته زینب باید هر روز برود، ولی از وقتی ریحانه یک روز در میان می‌رود او هم علیه هر روز رفتن قیام کرده و فقط روزهای زوج می‌رود. باقی کلاس‌ها را هم نمی‌خواستم. به پیشنهاد خودشان بدن‌سازی ثبت نام کردم. خانمه پرسید چه ساعتی؟ گفتم هشت تا نه صبح! یعنی تا بچه‌ها پایشان را می‌گذارند بیرون آماده شوم و بروم باشگاه. اینطوری باقی صبح برای خودم می‌ماند. امروز اولین روز بود! با اینکه منیزیوم خوردم اما احتمالا تا فردا پا درد باشم. شوق و اشتیاقم برای حرکات ورزشی از قیافه‌ام می‌ریخت بیرون. ست سوم هر حرکت، با ته مانده نفسی که برایم مانده بود اعلام می‌کردم فقط یک ست دیگر مانده. بیچاره مربی‌ام! صبحانه نخورده رفته بودم. تخم مرغ آب پزم را گذاشته بودم بعد از باشگاه بخورم. شاید برای همین هم جان نداشتم. یادم باشد دیگر از این غلط‌ها نکنم. امروز آخرین نقدهای قبلی و جدید تمام شد. یک هفته سفر فاتحه برنامه کاری‌ام را خوانده بود. امروز آخرین نقدهای هفته جدید بچه‌های پیشرفته را فرستادم و تمام. تمام تمام که نه! مثلا باید دو داستان کامل از هنرجوهای نردبانم را بخوانم و نقد کنم! بعد که تمام شود تازه می‌شود گفت برنامه‌ کاری‌ام افتاده روی روال قبلی! پشت دستم را داغ کردم ترم دیگر اینقدر هنرجو نگیرم! می‌خواهم نفس بکشم. کتاب‌های نخوانده‌ام را بخوانم و بیشتر بنویسم! خدا بزرگ است. این یادداشت را الان نوشتم چون آخر شب احتمالا خوابم می‌آید. به علی گفتم شبیه پانداها شده‌ام. اراده‌ کنم می‌توانم بخوابم! ولی خب! متاسفانه یا خوشبختانه هزارتا کار دارم و من فقط یک نفرم!
*دوشنبه، سوم خردادماه چهارصد و پنج* مربی باشگاهم گفت: هفت تا نه صبح خیلی خلوته، هفت که دیگه عالیه اگه بیای. دستک دستگاه را آرام رها کردم تا یکهو بوم نکند. «من تا دخترهام میرن مهد میام، زودتر نمیتونم» شش و نیم هفت صبح، قبل از علی و دخترها بیدار می‌‌شوم، یخچال و کابینت‌ها را شخم می‌زنم ببینم چه ترکیبی برای چاشت بچه‌ها بچینم‌. به قول ریحانه ناویچی (ساندویچ) بیسکوییت، میوه. قمقمه‌هایشان را آب می‌کنم و می‌گذارم چفت ظرف‌چاشت‌ها. بعد می‌روم سراغ لباس‌ها. دو دست لباس راحت مرتب مناسب فصل می‌کشم بیرون، به اضافه یک پوشک برای ریحانه! بعد مثل مأموران مخفی سریال‌های اکشن، وسط خواب لباسشان را عوض می‌کنم. چشم که باز کنند می‌بینند اجی مجی آماده‌اند برای رفتن به مهد! «ولی فکر می‌کردم مجردی، نهایت یک بچه، چند سالته؟» خیلی خودم را کنترل کردم سی و دوتا دندانم نزند بیرون. « نزدیک ۳۰» سرش را از برگه برنامه تمرینی‌ام آورد بالا. با پشت دست یک تقه زد به دستگاه پرس. «ماشالله ماشالله». این روزها خوشم می‌آید یکی غریبه‌تر بگوید «کمتر از سنت می‌خوری». راستش تا همین یکی دو سال پیش دوست داشتم بزرگتر حسابم کنند. آنقدر همیشه و هرجا کوچک بودم, دلم میخواست عددهای سنم را گرد کنند سمت خیلی بالا. امسال که دارم روزهای بیست و نه سالگی را یکی یکی خط می‌زنم انگار وحشت کرده‌ام. دلم قنج می‌رود یکی بگوید «ماشاالله اصلا بهت نمیاد. وای ماشاالله دو تا هم بچه داری؟ ماشاالله فکر کردم نهایت بیست و دو سه باشی.» یک ماه قبل توی مهد دخترها هم پیش آمد. زینب و ریحانه بدو بدو آمدند و گفتند مامان، مامان! یکی از مادرها برگشت طرفم. «دخترهای شمان؟ وای من فکر کردم خواهری، خاله‌ای کسیشون باشین» یا آن روز که کوله انداخته بودم روی دوشم و فاطمه کاردانی دم‌ خداحافظی گفت: هرکی ندونه فکر می‌کنه دختر دبیرستانی هستی. همه این وقت‌ها نیشم شل شده. دلم خواسته بیشتر بگویند و هی بگویند. اولین بار جیران کشفم کرد. سر یک چیزی حرف زدیم که گفت «تو هم خوشت میاد کوچیکتر حسابت کنن‌ها!!» آنجا گفتم نه بابا. بعد صدای جیران شبیه اکوی مرموزی هربار که لبخند ژکوندی روی لبم بود در سرم پخش شد. «تو هم خوشت میاد کوچیکتر حسابت کنن‌ها» فهمیدم راست راستی خوشم می‌آید. لابد هرچه سنم بالاتر برود هم بیشتر کیف می‌کنم. حتی یادآوری روزهای نوجوانی و ابتدای جوانی می‌بردم به خلسه. امروز پسر جوانی راننده اسنپ بود. پراید نقره‌ای تمیزی داشت. تند و تیز هم فرمان می‌زد. تا نشستم در دلم گفتم بَه چه آهنگ خوبی. یک آهنگ غمگین و افسرده‌ی خوب. شبیه آن چیزهایی که نوجوانی در اتاق تاریکم گوش می‌دادم و بیخود گریه می‌کردم. بعد هی پی‌لیستش را بالا پایین کرد و رسید آهنگ بعدی. ترکی می‌خواند. من هم تازگی صدقه سر اشرف تک و نیسان آکیول (شخصیت‌های سریال ترکی مافیایی) آنقدر جملات ترکی شنیده‌ام که مشکلی با ترکیب خواندنش نداشتم. تا یکهو رسید به «من تو رو از قصد دادم از دست ..» گفتم ای وای، کاش مسیر طولانی‌تر بود! با این پلی لیست تا تبریز می‌شود رفت. شور جوانی گرفته بودم. سر سبک و روان دیوانه! از وقتی رسیده‌ام خانه هی می‌خوانم.. من تو رو از قصد دادم از دست ... اگر نوجوان بودم یک صدا هم روبه‌روی آینه ضبط می‌کردم. الان وقت ندارم. باید بروم سراغ کارهای ناهار. کارهای هنرجوها، کارهای خانه، کتاب‌های نخوانده.
*پنجشنبه، هفتم خردادماه چهارصد و پنج * دو روز است اینترنت بین‌الملل وصل شده. کانفیگ فروش حلال خورم اشتراکم را از همان زمان قطعی نگه داشته و پنج روز هم گذاشته رویش. تا خبر پیچید کانفیگم را وصل کردم. روز اول هرچقدر سعی کردم عکس پروفایل اینستاگرامم را عوض کنم نشد. ویدیوها هم نصفه نیمه بود. اینترنت هنوز لاک‌پشتی می‌رفت جلو. فردایش بهتر شد. عکس پروفایلم‌ را همین عکسی که اینجا و ایتا و تلگرام دارم گذاشتم. بعد هم رگباری چندتا استوری گذاشتم. اول تصویری که از آقا بزرگ قاب کرده‌ام و روی میز تحریرم گذاشته‌ام، بعد هرچه از پست بقیه خوشم آمد بازنشر کردم. خدا را شکر بعد از دی‌ماه یک الک برداشتم و هرچه نخاله بود را آنفالو کردم. یک اینستاگرام پاک و تمیز! البته تنها بدی‌ش این است که برگشتم سر نقطه اول سوگم. سر سحر دهم اسفندماه چهارصد و چهار. انگشت سبابه‌ام را می‌کشیدم بالا و پایین و هی پشت هم ویدیوها و عکس‌ها و صدای آقا بود. انگار صاحب عزایی باشم که نشسته‌ام بالای قبر سنگ نشده‌‌ عزیزم، غم همین قدر تازه روی قلبم سنگینی می‌کرد. تنها حرکت نوینی که در عرصه اینستاگرام‌گردی انجام دادم دنبال کردن صفحه سریال اشرف رویا بود. از بعدش هی وسط شش تا ویدیوی ناب انقلابی اشرف‌تک و نیسان آکیول می‌آمدند وسط تصویر. بعد که ثانیه‌های تماشایم زیاد شد، هوش مصنوعی زود پی علاقه‌ام را گرفت. چند تا دیگر هم گذاشت رویش. لابه‌لای مداحی حسین طاهری و همخوانی به لاله در خون خفته میدان انقلاب، آهنگ رپ ترکی پخش می‌کند و آدم‌ها ادای رقص مخصوص یکی از شخصیت‌های سریال (قدیر) را در می‌آورند. ترک می‌خورم! یک چشمم نم اشک زده و از آن طرف یک انگشتم ضرب گرفته و بالا پایین می‌پرد. مرده شور هوش مصنوعی را ببرند. کاش می‌شد بفهمد اینقدر درهم کار نکند. سیب زمینی پیاز که نیست. امروز بعد از مدت‌ها رکورد زدم. تا ده و نیم خواب بودم. یک بار شش، یک بار هفت و خرده‌ای و بار بعد نه بیدار شدم، اما لامصب سر صبح باد خنکی می‌آمد و دلم میخواست زیر پتو مچاله شوم و صورتم بچسبد به ور سرد بالشت. نقد هنرجو های پیشرفته هم امروز تمام شد. مانده انبوهی از تمرین‌های تاخیری. هنرجوها فکر می‌کنند یک دانه تمرین است دیگر! نمی‌دانند همین یک دانه اندازه صدتا تمرین دیگر انرژی می‌برد. مثل این که بعد از مهمانی یک کوه ظرف بشوری و بعد که داری دور سینک دستمال می‌کشی یک قابلمه چرب بگذارند کنار دستت که «ببخشید این جا موند». امید به خدا فردا بساط همه چیز را جمع می‌کنم. تمرین‌های تاخیری، پر کردن اکسل هنرجوها جهت شفاف‌تر شدن کارنامه اعمال‌شان، پیگیری آنها که یکهو افتادند در برمودای دوره و از یک جا به بعد خبری ازشان نیست. امشب هم شق القمر کردم این یادداشت را نوشتم. راستی پس از مدت‌ها امشب رفتیم تجمعات نزدیک خانه. بار اولی بود اینجا می‌رفتیم. میدان سلمان، بوستان وفا. خوب هم شلوغ بود. دخترها هم رفتن نفری یک مرگ بر اسرائیل گفتند و یک سربند مرگ بر اسرائیل جایزه گرفتند. من هم روی دست خودم پرچم کشیدم. یک قوطی گواش و یک سیخ قلمو چیست که آدم دستش می‌گیرد فاز باب‌راس می‌گیرد. بگذریم. تا فردا خدا چه بخواهد...
دیشب رفته بودیم رستوران کباب بخوریم. زینب خیلی دوست دارد. البته بیشتر از کباب سماق می‌خورد. آخر غذایش سماق‌دان را برداشته بود و کف دستش را پر می‌کرد و دور از چشم ما زبان می‌زد. ریحانه هم کباب را نشان می‌داد و می‌گفت مامان جوجه بده. بعد مثل وقتی که لایه رویی دونات را میخورد، لایه رویی کباب را با انگشت می‌کند و روی قاشق پرپلویش می‌گذاشت. چندباری خواستم خودم غذایش را بدهم، اجازه نداد. برعکس زینب که دوست دارد شل شل بنشیند و من غذا دهانش بگذارم. تمام غذا چشمم به خانواده‌ای بود که آنجا پر و پیمان نشسته بودند دور هم. مادر و پدر خانواده بالای میز نشسته و بچه‌ها، عروس‌ دامادها، نوه‌ها بین میز بر خورده بودند. هر لقمه که می‌خوردم گلویم تنگ‌تر می‌شد. لقمه‌های آخر را به ضرب نوشابه فرستادم پایین. بغض مثل نیش زنبوری در گلویم بزرگ شده و داشت راه نفسم را می‌برید. حتی یک قاشق ماست هم خوردم. خواستم خنکایش بنشیند روی جگر سوخته‌ام. علی که از پای صندوق برگشت و سوار ماشین شدیم یادش آمد باید برای خانه شیر پیسوار و رنگ و کاردک و نانو بخرد. چند وقتی‌ست مورچه‌ها درز و دورز خانه را گاز می‌زنند و حمام دستشویی خانه احتیاج به مرمت دارد. سر پیدا کردن پوشک سایز پنج و ابزارفروشی شهر را دور زدیم. جمعه بود و آخر شب. کرکره‌ها را کشیده بودند پایین و باید می‌رفتیم وسط‌ مسط‌های شهر که مرکز اینطور چیزهاست. علی که پیاده شد خودم را انداختم در اینستاگرام. باید بغض را پس می‌راندم عقب. عقلم قد نمی‌داد اینستاگرام پر از ویدیو‌های آقاست. یادم نبود هرچه بیشتر ببینم ثانیه‌های بیشتری چهره آقا نقش می‌بندد روی صفحه گوشیم. گاهی ریحانه دستم را می‌کشید و جنازه‌ام را از گوشه رینگ بلند می‌کرد. پشت فرمان ایستاده بود و می‌گفت کجا بریم؟ می‌گفتم پارک. می‌گفت تعطیله. گفتم حرم گفت تعطیله. حتی خانه مامان مژگان و عزیزجون هم تعطیل بود. پرسیدم کجا بازه؟ گفت: شهربازی. علی بعد از نیم ساعت نشست در ماشین. لم دادم به پشتی صندلی و سرم را کج کردم روی شانه‌ام. داشت از گرانی می‌گفت و این که سطل رنگ را چند خریده و هفت هشت سال قبل با دو تومن چه کارها کردیم و حالا یک سطل رنگ و دو تا شیر پیسوار شده فلان تومان! گفتم واقعا گران شده. بیشتر از این صدایم در نمی‌آمد. قفل گوشی را باز کردم و بین موزیک‌ها روی «یا برگرد یا آن دل را برگردان» ضربه زدم. صدای محمود کریمی که در ماشین پیچید علی پرسید: چی شده؟ خوبی؟ سرم را چسباندم به صندلی. گفتم نه. یک نه گفتم و انگار کبریت کشیده باشم زیر انبار باروت. صدای حاج محمود مثل نوازنده دیوانه گیتار الکترونیکی در متن صحنه‌ی انفجار نعره می‌کشید. با پشت دست کشیدم روی اشک‌هام. - دلم برای بابا تنگ شده. بعد خیالم رفت به چند میز آن طرف‌تر. خانواده‌ای دور هم نشسته بودند و پدری آن بالا حواسش بود به همه غذا رسیده است یا نه! هزار بار فکر کردم اگر باباناصر بود همان اول کاری یک برگ کاغذ و خودکار از جیب کنار کتش می‌کشید بیرون و می‌‌پرسید تو چی میخوری؟ آخر سر هم آمار نوشیدنی‌ها را می‌گرفت! حتی می‌توانستم بگویم چه می‌پوشید، کفش‌هایش چه شکلی بود و دم صندوق چطور کارتش را سُر می‌داد روی پیشخوان. «هشتاد و پنج، بیست و دو». - علی؟ منم یک روز بابا داشتم... یکهو سنگینی همه چیز هوار شد روی قلبم. از همه بیشتر جای خالی بابا کنار مامان، پشت میز، در ماشین، جلوی تلویزیون روی کاناپه و هرجا که مامان هست و بابا نیست. لب‌‌هایم را جمع کردم. نفسم را با یک دم حبس کردم در سینه‌ام. بابا رفته و مهر قرمز زده پای تمام خاطراتش که «تمام شد! دیگر تکرار نمی‌شود!» صدای حاج محمود را کم کردم. در آینه بغل ماشین زل زدم به خودم. مژه‌هایم به هم چسبیده و ریمل هنوز رد سیاهی از خودش پای چشمم نگذاشته بود. - میدونی علی؟ دلم محبت بابا گونه میخواد... بعد رویم را کردم سمت خیابان. ماشین‌ها با سرعت رد می‌شدند. دوست داشتم ساعت‌ها حاج محمود بخواند یا برگرد و من زیرلب بگویم یا آن دل را برگردان و علی تا نیمه شب خیابان‌ها را متر کند.
چهارشنبه بیستم خرداد ماه چهارصد و پنج تردمیل، آقای قیصری، هایده این دفعه روی تردمیل بغضم گرفت. کنترل پاهایم را نداشتم. استخر موج می‌خورد و آبنما، صدای آبشار در می‌آورد. نم اشک، دور مردمک چشمم حلقه زده بود. مدام را چند دقیقه روی دسته تردمیل نگه داشتم. کافه باشگاه سر صبحی هوای هایده کرده بود. انگار کارگردانی نشسته باشد آن گوشه و تمام اجزای میزان‌سن دلخواهش را بچیند. زنی که روی تردمیل قدم‌هایش با سرعت چهار و نیم تنظیم شده و کتابی که باز مانده. بعد دوربین، کلوزآپ می‌بندد روی صورت زن. پلک‌نمی‌ز‌ند و دوربین حلقه اشکش را شکار می‌کند. بعد می‌رود پایین‌تر. لب‌های زن چندبار جمع می‌شود. صدای هایده، موسیقی‌متن تصویر است. «ای که تویی همه کسم، بی‌تو میگیره نفسم» دوربین نما را بازتر می‌کند. زن سرش را تکان می‌دهد و نفس نامرئی‌اش را از دهان فوت می‌کند بیرون. این روزها آماده‌ام گریه کنم. یک عکس، یک جمله، یک صدا، یا حتی یک مفهوم می‌تواند چند دقیقه گریه برایم جور‌ کند. هنوز برای خودم سخت گریه می‌کنم. اگر ناراحت باشم، اگر با کسی بحث و دعوایم شده باشد، یا اگر بچه‌ها من را لب به لبِ بریدن رسانده باشند، باز هم گریه نمی‌کنم. اما وقتی دردم می‌آید نمی‌شود. درد از قفسه سینه‌ام قاطی گلبول‌های خون می‌شود و در تمام رگ‌های بدنم‌ لیز می‌خورد. می‌رود بالا در مغزم و شقیقه‌هام تیر می‌کشد. می‌رود در دست‌هام و سر انگشت‌هایم مور مور می‌شود. بعد آنقدر قل می‌خورد تا برسد به چشم‌هام و یکهو تمام اعضای بدنم گریه می‌کند. *من هیچوقت آدم قبل از نهم اسفند نمی‌شوم.* دیدن آدم‌های کف خیابان من را به گریه می‌اندازد. فکر کردن به آنها که پای لانچرها ایستاده‌اند، دیدن و خواندن از میناب، بیرون آمدن لاشه نیمه‌جان هم‌وطنم از زیر خروارها آوار، حتی خواندن چهارخط بامزه از دوستانی که می‌شناسم. آقای قیصری در یادداشت‌هایش از دوستانم نوشته بود و من نخندیدم. این روزها مثل مرده‌ها زندگی می‌کنم. دوست دارم یک گوشه خانه مال من باشد و من در آن گوشه، غیب شوم. کتاب هم نمی‌خوانم. انگار باید خیلی خودم را جمع کنم برای دست گرفتن یک کتاب چند گرمی. شاید برای همین وقتی روی تردمیل باشگاه تند و پرانرژی راه می‌روم مدام را باز می‌کنم. منتهی امروز گریه‌ام گرفت. چند روز قبل هم وقتی منصوره مصطفی‌زاده از چلچراغ خاموش تهران گفته بود و خواندم، بغض چسبید به گلوم. ایستاده بودم در صف نوبت تست دستگاه این‌بادی. کتاب را بستم. اگر جمله را تا پایان می‌رساندم باید گوشه باشگاه های های گریه می‌کردم. صدای هایده پیچید « وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم» مدام را باز گذاشتم روی دسته تردمیل. به واژه‌های آقای قیصری نگاه کردم. به خطوطی که باید مرا می خنداند اما یکهو دردها رسیدند پشت مغز، دست.. و چشم‌هام! «امروز قرار بود بعد از چند هفته کارگاه داشته باشم، اما نت یاری نکرد. اسکای روم بالا نیامد و جلسه برگزار نشد. گروه کارگاه در «بله» پر از بگو و بخند و شوخی بود. انگار نه انگار که این‌ها مادران جنگ‌زده‌اند و زیر موشک باران. اگر کسی جلوشان را نمی‌گرفت، خنده‌شان ادامه داشت. دلم باز شد. طنز همیشه سپر دفاعی ما بوده، قرن‌هاست که هست.»
♨️ ️عراقچی: دشمن تعهد خواهد داد که دیگر آغازگر جنگ نباشد و از تهدید و زور استفاده نکند و دوطرف به حاکمیت یکدیگر احترام بگذارند و در امور داخلی یک‌دیگر دخالت نکنند. ‌ ✍ شما هم نمی‌دونستید آمریکا می‌تونه اینقدر نایس و متعهد باشه؟ خوشبختم از آشنایی با شما. منم نمیدونستم. 🤝
دوشنبه، بیست و پنجم خردادماه چهارصد و پنج با هرکس بحثم شود، مثلا علی، خواهرها یا حتی مامان، دوست دارم بعد از پنج دقیقه سکوت کنم. یعنی آنها هم دیگر ادامه ندهند. در لحظه یک کارگردانی کات بدهد و در عوض به بقیه زندگی‌مان برسیم. مثلا اگر با علی قرار بود فیلم ببینیم، باز هم فیلم ببینیم. اگر قرار بود با خواهرها برویم بیرون، برویم، اگر قرار بود مامان ماجرایی تعریف کند، هنوز نشسته باشم و او تعریف کند. برگردیم به مسیر اصلی زندگی. همان راهی که داشتیم می‌رفتیم. به چند دقیقه قبل از بحث و دعوا. از همان‌جا استارت بزنیم و ادامه بدهیم. بعد آخر شب، من خودم تنها بروم پای ظرفشویی، اسکاچ را بردارم، بکشم کف ظرف‌ها. اسکاچ را لوله کنم و ته استکان لیوان‌ها را بشویم. آخر سر سیم را مایع بزنم و تمام سینک را کفی کنم. سیم را بکشم لای شیارها، بکشم دیواره داخلی سینک که بد چم است و دست راحت نمی‌چرخد. بعد شیر آب را باز کنم. لیوان لیوان آب بگیرم روی کف‌ها و نور که در استیل سینک منعکس شد، با یک دستمال قطرات ریز آب را خشک کنم. بعد چراغ اتاق دخترها را روشن کنم. خودشان در اتاق ما خوابیده باشند و من حوالی دوازده شب لگوها را از زیر میز و کمد بکشم بیرون. ماژیک‌های بی سر را از خطر خشک شدن نجات بدهم و ردیف بچینم کنار هم. ریز ریز کاغذها را با سر دو انگشتم گوشه فرش جمع کنم تا آخر بریزم در بازیافتی‌ها. ضربان قلبم این وقت‌ها، مثلا دوازده و نیم شب دیگر افتاده روی ریتم. بوم.. بوم ... بوم... نرم، منظم، کم صدا. عضلات دست‌هایم، نقطه گرفته بین دو کتفم، حتما نفس حبس شده‌‌شان را هوف کرده‌اند بیرون و من کم کم شل می‌شوم. حالا فریادهای در سرم، پچ پچ‌ آرامی شده آن گوشه کنارها. دو تا چای دستشان گرفته‌اند و زیر نور کم جان آباژور، نشسته‌اند با هم حرف می‌زنند. در بررسی تمرین جلسه هفتم هنرجوهای پیشرفته باید موارد سفر قهرمان را پیدا کنم. دعوت، رد دعوت، ملاقات با پیر فرزانه، دوستان و دشمنان، یا مثلا بگردم دنبال غار. یک جایی در داستان که شخصیت با خودش خلوت می‌کند. جایی که با خودش روبه‌رو می‌شود. با تمام آن چیزی که هست. کارهایی که کرده، راهی که پیش رو دارد و تصمیمی که باید بگیرد. تمرین یکی از هنرجوها را دیروز خواندم. شخصیت را برده بود در حمام. آنجا باید به استبداد پدرش، علاقه‌ای که به آن یارو داشت و آینده‌ای که سوای این دعواها برای خودش ساخته بود فکر می‌کرد. من شیفته پیدا کردن غار شخصیت‌ها هستم. تنهاییِ مواجه شدن با خود. شخم زدن زیر و بم‌های روان. مادر علی خیلی وقت‌ها دو تا میل بافتنی در دستش است و برای نوه‌ها، بچه‌ها، یا حتی میز و مبل خانه بافتنی می‌بافد. مثلا هر نوه‌ای که به دنیا بیاید یک پتو قلاب بافی رنگی از مادربزرگش هدیه می‌گیرد. هرچند پتوی رنگی زینب را صاحب شده‌ام و انداخته‌ام روی صندلی پشت میزم. مادر علی بعضی وقت‌ها می‌نشیند روی زمین مقابل تلویزیون و کلاف به هم پیچیده کاموا را باز می‌کند. من همیشه می‌روم کنار دستش. وقتی گره کورتر و کلاف هزار پیچ خورده باشد کیف من کوک‌تر است. دقیقه‌های طولانی می‌نشینم همان‌جا و هی سر و ته نخ کاموا را می‌کشم تا گره باز شود. باز گلوله کوچک را بالا پایین می‌کنم تا یک راه جدید پیدا شود. زمان و مکان از دستم سر می‌خورد و من فکر می‌کنم وسط یک غار نشسته‌ام. هر یک تابی که به گلوله می‌دهم، انگار نخی از دعوایم با علی باز می‌شود. انگار حرف‌های خواهرها را بهتر می‌فهمم، تازه احساس پشت حرف‌های مامان را می‌شنوم و پچ‌پچ‌های در سرم منظم شده‌ و سمفونی اجرا می‌کنند. از دو شب پیش که جلوی مسجد عده‌ای پلاکارد داشتند و عده‌ای مثل شب‌های دیگر سرود می‌خوانند، ساکت شدم. هیات منه ‌الذله را آروم زیر زبانم مزه مزه می‌کردم. نمی‌توانستم فریاد بزنم. جلوی مسجد، میان انبوهی از آن آدم‌ها رفته بودم در غار خودم. تاریک‌ترین نقطه‌ای از خودم که کسی پیدایم نکند. آنقدر سروصدای اخبار توافق در سرم بلند بود که داشتم کر می‌شدم. دیروز هم چیزی نگفتم.‌ چیزی ننوشتم. کانال آدم‌های مختلف را خواندم. این سر طیف، آن سر طیف. هرکدام هم پیوستی از سخنان رهبر شهید در حجیت حرفشان می‌آوردند. همه را شنیدم، همه را خواندم. بعد رفتم شیر آب را باز کردم و اسکاچ را گرفتم زیر جامایعی. مایع غلیظ زرد رنگ روی اسکاچ ریخت. شیر آب را بستم. بشقاب گل قرمزی را گرفتم بالا و اسکاچ را کشیدم به تنش.
هدایت شده از الف|نون
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما چقدر قشنگ ولایت رو می‌فهمیدید آقا. چقدر قشنگ ولایتمداری می‌کردید. و ما همه‌ چقدر دوریم از ولایت حقیقی..‌. ! ______________ @AlefNoon59