eitaa logo
تروسکه/ زهرا مهدانیان
255 دنبال‌کننده
174 عکس
26 ویدیو
2 فایل
اینجا تروسکه است.💫 جایی برای نوشتن احوالاتم. تروسکه البته واژه‌ای‌ کُردیست. به معنای درخشان و من زهرا هستم، به همان معنا.✨ @zahramahdanian
مشاهده در ایتا
دانلود
دوشنبه، بیست و پنجم خردادماه چهارصد و پنج با هرکس بحثم شود، مثلا علی، خواهرها یا حتی مامان، دوست دارم بعد از پنج دقیقه سکوت کنم. یعنی آنها هم دیگر ادامه ندهند. در لحظه یک کارگردانی کات بدهد و در عوض به بقیه زندگی‌مان برسیم. مثلا اگر با علی قرار بود فیلم ببینیم، باز هم فیلم ببینیم. اگر قرار بود با خواهرها برویم بیرون، برویم، اگر قرار بود مامان ماجرایی تعریف کند، هنوز نشسته باشم و او تعریف کند. برگردیم به مسیر اصلی زندگی. همان راهی که داشتیم می‌رفتیم. به چند دقیقه قبل از بحث و دعوا. از همان‌جا استارت بزنیم و ادامه بدهیم. بعد آخر شب، من خودم تنها بروم پای ظرفشویی، اسکاچ را بردارم، بکشم کف ظرف‌ها. اسکاچ را لوله کنم و ته استکان لیوان‌ها را بشویم. آخر سر سیم را مایع بزنم و تمام سینک را کفی کنم. سیم را بکشم لای شیارها، بکشم دیواره داخلی سینک که بد چم است و دست راحت نمی‌چرخد. بعد شیر آب را باز کنم. لیوان لیوان آب بگیرم روی کف‌ها و نور که در استیل سینک منعکس شد، با یک دستمال قطرات ریز آب را خشک کنم. بعد چراغ اتاق دخترها را روشن کنم. خودشان در اتاق ما خوابیده باشند و من حوالی دوازده شب لگوها را از زیر میز و کمد بکشم بیرون. ماژیک‌های بی سر را از خطر خشک شدن نجات بدهم و ردیف بچینم کنار هم. ریز ریز کاغذها را با سر دو انگشتم گوشه فرش جمع کنم تا آخر بریزم در بازیافتی‌ها. ضربان قلبم این وقت‌ها، مثلا دوازده و نیم شب دیگر افتاده روی ریتم. بوم.. بوم ... بوم... نرم، منظم، کم صدا. عضلات دست‌هایم، نقطه گرفته بین دو کتفم، حتما نفس حبس شده‌‌شان را هوف کرده‌اند بیرون و من کم کم شل می‌شوم. حالا فریادهای در سرم، پچ پچ‌ آرامی شده آن گوشه کنارها. دو تا چای دستشان گرفته‌اند و زیر نور کم جان آباژور، نشسته‌اند با هم حرف می‌زنند. در بررسی تمرین جلسه هفتم هنرجوهای پیشرفته باید موارد سفر قهرمان را پیدا کنم. دعوت، رد دعوت، ملاقات با پیر فرزانه، دوستان و دشمنان، یا مثلا بگردم دنبال غار. یک جایی در داستان که شخصیت با خودش خلوت می‌کند. جایی که با خودش روبه‌رو می‌شود. با تمام آن چیزی که هست. کارهایی که کرده، راهی که پیش رو دارد و تصمیمی که باید بگیرد. تمرین یکی از هنرجوها را دیروز خواندم. شخصیت را برده بود در حمام. آنجا باید به استبداد پدرش، علاقه‌ای که به آن یارو داشت و آینده‌ای که سوای این دعواها برای خودش ساخته بود فکر می‌کرد. من شیفته پیدا کردن غار شخصیت‌ها هستم. تنهاییِ مواجه شدن با خود. شخم زدن زیر و بم‌های روان. مادر علی خیلی وقت‌ها دو تا میل بافتنی در دستش است و برای نوه‌ها، بچه‌ها، یا حتی میز و مبل خانه بافتنی می‌بافد. مثلا هر نوه‌ای که به دنیا بیاید یک پتو قلاب بافی رنگی از مادربزرگش هدیه می‌گیرد. هرچند پتوی رنگی زینب را صاحب شده‌ام و انداخته‌ام روی صندلی پشت میزم. مادر علی بعضی وقت‌ها می‌نشیند روی زمین مقابل تلویزیون و کلاف به هم پیچیده کاموا را باز می‌کند. من همیشه می‌روم کنار دستش. وقتی گره کورتر و کلاف هزار پیچ خورده باشد کیف من کوک‌تر است. دقیقه‌های طولانی می‌نشینم همان‌جا و هی سر و ته نخ کاموا را می‌کشم تا گره باز شود. باز گلوله کوچک را بالا پایین می‌کنم تا یک راه جدید پیدا شود. زمان و مکان از دستم سر می‌خورد و من فکر می‌کنم وسط یک غار نشسته‌ام. هر یک تابی که به گلوله می‌دهم، انگار نخی از دعوایم با علی باز می‌شود. انگار حرف‌های خواهرها را بهتر می‌فهمم، تازه احساس پشت حرف‌های مامان را می‌شنوم و پچ‌پچ‌های در سرم منظم شده‌ و سمفونی اجرا می‌کنند. از دو شب پیش که جلوی مسجد عده‌ای پلاکارد داشتند و عده‌ای مثل شب‌های دیگر سرود می‌خوانند، ساکت شدم. هیات منه ‌الذله را آروم زیر زبانم مزه مزه می‌کردم. نمی‌توانستم فریاد بزنم. جلوی مسجد، میان انبوهی از آن آدم‌ها رفته بودم در غار خودم. تاریک‌ترین نقطه‌ای از خودم که کسی پیدایم نکند. آنقدر سروصدای اخبار توافق در سرم بلند بود که داشتم کر می‌شدم. دیروز هم چیزی نگفتم.‌ چیزی ننوشتم. کانال آدم‌های مختلف را خواندم. این سر طیف، آن سر طیف. هرکدام هم پیوستی از سخنان رهبر شهید در حجیت حرفشان می‌آوردند. همه را شنیدم، همه را خواندم. بعد رفتم شیر آب را باز کردم و اسکاچ را گرفتم زیر جامایعی. مایع غلیظ زرد رنگ روی اسکاچ ریخت. شیر آب را بستم. بشقاب گل قرمزی را گرفتم بالا و اسکاچ را کشیدم به تنش.
هدایت شده از الف|نون
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما چقدر قشنگ ولایت رو می‌فهمیدید آقا. چقدر قشنگ ولایتمداری می‌کردید. و ما همه‌ چقدر دوریم از ولایت حقیقی..‌. ! ______________ @AlefNoon59
یکشنبه، سی و یکم خرداد ماه چهارصد و پنج *بابا* واقعا جایت خالی است. هر به چند ثانیه به علی می‌‌گویم اگر بابا بود الان حرص می‌خورد، اگر بابا بود این را می‌گفت. من خوب بلدم وقتی *فوتبال* تیم دلخواهت پخش می‌شد کجاها سرخ و بنفش می‌شدی، کجا دستت را در هوا تکان می‌دادی که یعنی «برو بابا». بابا من یادم می‌آید وقتی ریتم بازی می‌افتاد و هافبک‌ها وسط زمین تاب می‌خوردند، دستانت را قلاب می‌کردی پشت سرت. بعد یکهو توپ می‌رسید در هجده قدم تیم حریف. نیم‌خیز می‌شدی. چشمانت را پشت ویترین عینکت کوچک می‌کردی تا بهتر توپ را دنبال کنی. هجوم بازیکنان دیگر به هجده قدم از جا بلندت می‌کرد. نیمی از بازیکنان تیم محبوبت لای بازیکنان تیم حریف وول می‌خوردند و تو در شلوغی پر تعداد دم دروازه منتظر کشیدگی تور دروازه بودی. بعد توپ میخورد به تیرک. توپ می‌افتاد بغل دروازه‌بان یا از خط کنار دروازه رد می‌شد. مثل شیر جوشیده‌ای که سر برود و شعله‌‌اش را خاموش کند، خاموش می‌شدی. یک صدای پیس پیسی از بین لب هایت پرتاب می‌شد بیرون و باز می‌نشستی سرجایت. کافی بود تیم محبوبت گل هم بخورد، کنترل را برمیداشتی و بین کانال‌ها دنبال یک چیز به درد بخوری می‌گشتی که از وسط منجلاب زمین چمن بکشدت بیرون. این اولین جام جهانی عمر من است که تو نیستی و من جای تو از چرت و پرت‌های گزارش‌گر حرص می‌خورم. می‌گفتی خیابانی انگار دارد شاهنامه می‌خواند. خیابانی بازنشسته شده بابا اما گزارشگر بازی ایران و بلژیک حماسه‌سرایی می‌کند. «خون بلژیکی‌ها در زنجیر شیربچه‌های ایرانی». آخ که جان می‌داد ور دلت می‌بودم و تا چند دقیقه این جمله را بندازیم روی پا و باهاش روپایی بزنیم. من دلم برایت خیلی تنگ شده. برای فوتبال دیدن با تو بیشتر...
این روزها کمتر می‌نویسم. در طول روز هی کلماتم را هجی می‌کنم و بعد قیدش را می‌زنم. دچار بی‌وزنی شده‌ام. بی‌وزنی واژه درستی نیست. دچار *بی‌هیچی* شده‌ام. اگر بشود پشت تمام کلمات درست درمان یک ‌«بی» گذاشت آن وقت می‌شود من. بی‌دغدغه، بی‌انگیزه، بی‌حال، بی‌جان... دلیلش را هم می‌دانم. می‌دانم چرا دوست ندارم با آدم‌ها صحبت کنم. گروه‌ها را باز کنم، همخوانی کتاب‌ها را دنبال کنم، دوست دارم کار نکنم، ننویسم. میدانم چرا جای کتاب صوتی، نوحه و مداحی می‌گذارم. جای کارهایی که باید کرد می‌روم سراغ کارهایی که می‌شود نکرد. من تجسم یک آدم بی‌چاره‌ام. حالا یک لشکر شست چپه حواله‌ام کنند و بگویند چرا ناامیدی به جان مردم می‌ریزی ککم نمی‌گزد. اصلا کک چه کسی می‌گزد این روزها؟ امام ما را نهم اسفند چهارصد و چهار زدند و کک چه کسی گزید؟ چهل روز جنگیدیم که حرکت رمانتیکی تا چهلم قائد امت رقم بزنیم؟ بعد بگوییم خب بس است و حالا کره‌اش را بگیریم؟ من دیگر بلد نیستم خوب حرف بزنم. بلد نیستم واژه‌ها را بالا پایین کنم تا حرف‌هایم را در متن نشان بدهم. من دلم می‌خواهد حرف‌هایم را فریاد بزنم. بله. من ناراحتم!!! رفیق, دوست, آشنا، مردم مسئول! من ناراحتم. انگار دست و پایم قطع شده. از کانال‌های خبری می‌زنم بیرون و نفسم که در نمی‌آید خودم را پرت می‌کنم در کانال جدید «بدرقه آقای شهید ایران». از درد به درد پناه می‌برم. خبرها صدای جرینگ جرینگ پول می‌دهد. و صدای ترامپ. من از صدایش هم‌ بی‌زارم. عکس‌هایش را نگاه نمی‌کنم، ویدیوهایش را رد می‌کنم. سر انگشتم را می‌گذارم روی گوشی تا چهره‌اش پیدا نباشد. من نمی‌فهمم چطور عکس قاتل پدرم را در خبرگزاری‌ها پخش می‌کنند. چطور توییت‌هایش را دانه به دانه به خورد ما می‌دهند! چطور اسمش لق‌لقه‌ی زبان‌ها شده. بابا یارو قاتل است. من اینها را نمی‌فهمم! بعد همگی روشن‌فکر شده‌اند که بیا و مذاکرات را بفهم؟ بیا دیپلماسی را بفهم! اگر دیپلماسی این است نمی‌خواهم بفهمم! می‌خواهم تا آخر دنیا خر بمانم! اگر دیپلماسی این است که بنشینی با قاتل پدرت... اصلا چرا می‌گویم پدر؟ من سر شهادت آقا بیشتر از رفتن بابا سوختم! چشم‌هایم وا مانده بود جلوی تلویزیون. قبل از غم‌، وحشت از نوک پا تا فرق سرم را می‌جوید و بالا می‌آمد. من دنیای بدون سیدعلی خامنه‌ای را نزیسته بودم. حالا باید بفهمم چرا نشسته‌ایم با قاتل سردار سلیمانی و آقای شهید و شهدای ناو مذاکره کنیم؟ سر چه؟ چه می‌خواهیم از جانشان؟ آن‌ها که معلوم است! معلوم است هرچه ما عقب برویم آنها می‌آیند جلو! ما چه می‌خواهیم؟ غلات؟ گندم؟ پول؟ شاید همه چیز پول نباشد. ها؟ مثلا آرامش می‌خواهیم؟ یا شاید قدرت؟ استقلال، امنیت ..کدام یکی را می‌خواهیم؟ کدام یکی از اینها بادجه وصولش آمریکاست؟ ای کاش بود. اگر بود من مثل بی‌دست‌وپاها با تمام دنیا قهر نمی‌کردم. زبانم دراز بود. می‌گفتم می‌شود. یک چیزی ته وجودم جوانه می‌زد و می‌آمد بالا. سیدعلی خامنه‌ای قرار نبود تا آخر دنیا عمر کند. می‌دانم. هرچند ما فکر می‌کردیم تا زنده‌ایم زیر سایه‌اش نفس می‌کشیم. اما رفت، قرار بود هم برود. اصلا نوش جانش شهید شد. آرزوی امامم آرزوی من هم باید باشد. هیچ چیز هم جبران رفتنش را نمی‌کند. باشد؟ خیال‌ها راحت شد مقدمه‌ حرف‌های قلنبه سلنبه را بلدم؟ اما حالا که شده باید نشست پشت میز و دست‌ها را در هم قلاب کرد؟ آی اهالی روشن‌فکر! جرات می‌کنید بگویید رهبر جدید بیاید دیدار عمومی بگذارد؟ بیاید در قاب تلویزیون؟ بیاید بالای سر آقای شهید نماز بخواند؟ شاید هم بیاید. اما شما جرات خواستنش را دارید؟ یا یک جایی ته وجودتان قُل می‌خورد که نه! امن نیست! نکند امامم باز ترور شود؟ هان؟ آمریکا که رهبر قبلی را شهید کرد حالا پای میز مذاکره است پس چرا رهبر جدید را هم نزند و باز ننشیند پای میز مذاکره؟ دنیا کن‌فیکون شود که این میز مذاکره همیشه پاپرجاست! چرا نزند؟ بله، من سر همین چیزها بی‌هیچی شده‌ام. بی‌چاره‌ شده‌ام!
🔎 مروری بر ۷ شرط گفته شده در تفاهم‌نامه اسلام‌آباد 🖼 در انتظار تحقق شروط 🗯 رهبر انقلاب: از این لحظه، ما یعنی شما ملت سرافراز و این خادم ناچیز، منتظر تحقّق شروط گفته‌شده خواهیم بود. ۲۸/خرداد/۱۴۰۵ 1️⃣ خاتمه عملیات نظامی 2️⃣ رفع محاصره دریایی ایران 3️⃣ تثبیت حاکمیت بر تنگه هرمز 4️⃣ تأمین خسارت و بازسازی 5️⃣ لغو جامع تمامی تحریم‌ها 6️⃣ خاتمه موضوعات هسته‌ای 7️⃣ در دسترس قرار گرفتن دارایی‌های مسدود 📝 متن کامل پیام 📲 @rahbar_enghelab_ir