🤍عاشقان شهادت🤍
این جناب فالوده رو بعد از اینکه مارو کلی ترسوندن و اشکمونو در آوردن بمون دادن حالا ماجرا چی بود؟ ما
هیچ وقتت اون ساعات رو یادم نمیره 😁
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شروعش با شماست اما پایانش فععععععک نکنم با شما باشه
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗در حوالی پایین شهر💗
پارت اول
پیری میگفت: در زندگی تنها به یک عشق تکیه نکن!
عشق نه محدود است و نه معدود..؟
آن روز در جواب حرفش فقط سر تکان دادم اما..........
چشمم به عقربه های ساعت بود و خدا خدا میکردم ساعت ۹ بشه.
تا قبل از ساعت۹باید بچه هارو میبردم خونه.
اگه پنج دقیقه اینور و اونور میشد روزگارم سیاه بود.
کم کم باید میرفتیم خونه.
یکی یکی بچه هارو صدا زدم و با یه دستم پسرا و با دست دیگم دست دخترارو گرفتم.
--بریم بچه ها.
یه لحظه حواسم از دنیا پرت شد و افتاد رو زمین.
از رو زمین بغلش کردم
--گریه نکن عزیزم ببخشید تقصیر من بود.
--کی گفته تقصیر توعه؟
به پشت سرم نگاه کردم.
و حسام دنیارو ازم گرفت و آرومش کرد.
دنیا فقط چهارسالش بود و همیشه یا زخمی یا تو خیابونا گم میشد.
--خوبی؟
--آره خوبم تو خوبی؟
با هم دیگه دست بچه هارو گرفتیم و رفتیم طرف خونه.
در خونه بسته بود و حسام از دیوار رفت بالا و در رو باز کرد.
بچه ها دویدن تو خونه و من و حسام موندیم تو حیاط.
تیمور، طلبکار از اتاقش اومد بیرون.
--چه عجــب! میخواسید الانم نیاید یه بارَکی صبح میومدم کلانتری.
بدون توجه به حرفش پولارو گرفتم سمتش.
--۷۰۰تومنه.
--همیـــن؟
با تشر گفتم
--چیه نکنه انتظار داری برم خزانه دولت واست بار بزنم؟
دستشو آورد بالا تا بزنه تو صورتم.
حسام مانعش شد
--عه آق تیمور! ضعیفه که زدن نداره!
--بش بگو گم شه تو اتاق.
رفتم تو اتاق و ایستادم پشت پنجره تو حیاطو نگاه کردم.
حسام پولارو از جیبش درآورد و داد بهش.
--رها...رها...
--جونم سیمین؟
اومد تو اتاق و مضطرب گفت.
--رها بیا بریم کمکم غذام سوخته.
--باشه بریم.
تو اتاق به ظاهر آشپزخونه داشتیم غذا درست میکردیم که تیمور با لگد در رو باز کرد.
--سر من شیره میمالی آرهـــــه؟
سیمین با تعجب برگشت سمتش
--کی سرتو شیره مالیده آخه؟
با انگشتش به من اشاره کرد
--این دختره ی چشم سفید.
بقیش کو؟
--بقیه ی چی؟
--سیصد کمه.
کفگیرو کوبوندم تو ماهیتابه.
--به درکـــــــ که کـــمه.
با انگشتش تهدیدوار گفت
--خوب گوشاتو وا کن ببین چی میگم!
سیصد تومنش کمه یا میری عینی انسون پولارو میاری یا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!
سیمین با بغص گفت
--آخه تیمور خان به این دختره میخوره دزد باشه؟چرا انقدر اذیتش میکنی؟
۱۰۰تومنی که واسه خودم نگه داشته بودمو از جیبم درآوردم و پرت کردم جلوش.
--من فقط همینو واسه خودم برداشتم.
از آشپزخونه رفتم بیرون و در رو محکم کوبوندم به هم.
حسام تو حیاط بود کنجکاو پرسید
--چته رها؟
--هیچی بابا مردک نفهم گیر داده به من.
--چرا سربه سرش میزاری؟
--حسام تو دیگه اینو نگو!
برگشتم و رفتم تو اتاق.
صدای غرولند سیمین میومد
--میون این بچه ها این یکی که کمک دست منه تو نزار....
بعد از شام ظرفارو بردم تو حیاط و گذاشتم کنار حوض تا بشورم.
اواخر اسفند بود و هوا هنوز سرد بود.
حسام نشست کنارم و آستیناشو بالا زد
--بزار کمکت کنم.
حرفی نزدم.
--رها؟
بازم جوابشو ندادم
با تأکید گفت
--رها مگه باتو نیستم؟
سرمو بلند کردم
--چیه چته؟
-- لامصب چرا با من لج میکنی؟
با بغض گفتم
--حسام ولم کن! خسته شدم!
ناراحت گفت
--چی بهت گفته؟
یه قطره اشک از چشمم پایین اومد
--چیزی نگفته.
--چرا گریه میکنی؟
--واس دل خودم.
چند ثانیه سکوت کرد و یه دفعه صورتم خیس شد.
با تعجب برگشتم طرفش.
خندید و از لب حوض بلند شد.
مشتمو پر از آب کردم بپاشم تو صورتش یه دفعه حسام جاخالی داد و آبا ریخت رو سر تیمور.
برق از سرش پریده بود و چند ثانیه بیصدا به من خیره شده بود.
عصبانی فریاد زد
--این چه غلطی بود کردی؟
حسام دوید و ایستاد جلو من
--آق تیمور ببخشید نمیخواست به شوما آب بپاشه.
-- انقدر به این دختره رو میدی واست بد میشه ها!
گمشو کنار تا حالیش کنم.
حسام تأکیدوار گفت
--آق تیمور خواهش کردیما!
برزخی نگاه کرد و رفت تو اتاقش.
حسام برگشت طرف من و پقی زدیم زیر خنده...
با صدای خاله گفتنای دنیا چشمامو باز کردم.
با صدای بچگونش گفت
--عه خاله پاسو.(پاشو).
نشستم و بهش لبخند زدم.
بچه هارو آماده کردم و بعد از اینکه صبححانشون رو خوردن رفتیم تو حیاط.
پسرا پیش حسام بودن و دخترا پیش من.
--سلام.
--سلام بدو تا تیمور سروکلش پیدا نشده....
جنسارو بین بچه ها پخش کردم و نشستم کنار خیابون.
علاوه بر آلودگی هوا خیلی سرد بود.
از کارم احساس حقارت بهم دست میداد اما چاره نداشتم.
از اینکه بشینم و التماس کنم...
یه خانم اومد رد بشه
--خانم تورخدا کمکم کن!
مریضم! بد بختم! بیچارم!
یه تراول ۵۰هزارتومنی درآورد و داد دستم و رفت......
🍁حلما🍁