eitaa logo
🤍عاشقان شهادت🤍
101 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
2.4هزار ویدیو
0 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 شش تا دوست صمیمی و شیطون...✌️😎 کپی؟! حلال ولی شرط داره...دعای شهادت برامون❤️‍🩹 (البته انشاالله بعد از اینکه به این کشور خدمت کردیم🇮🇷♡) فقط روزمرگی های ما ۶ تا ادمین...🫀🫂😁 حمایت:))
مشاهده در ایتا
دانلود
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست. عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست. به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست. به ارادت بکشم درد که درمان هم از اوست. 💞🥺
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شروعش با شماست اما پایانش فععععععک نکنم با شما باشه
:)))))♥️ .
من دریک تصویر :🥤💀
برای ترسوندن بچه فامیل‌ل‌ل ؛ این عکس ، 100 از 100 تضمینی ، عمل میکنه‌ .🤡
بچه هاااا رمان و آماده کردممم🥺😁🤍
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 پارت اول پیری میگفت: در زندگی تنها به یک عشق تکیه نکن! عشق نه محدود است و نه معدود..؟ آن روز در جواب حرفش فقط سر تکان دادم اما.......... چشمم به عقربه های ساعت بود و خدا خدا میکردم ساعت ۹ بشه. تا قبل از ساعت۹باید بچه هارو میبردم خونه. اگه پنج دقیقه اینور و اونور میشد روزگارم سیاه بود. کم کم باید میرفتیم خونه. یکی یکی بچه هارو صدا زدم و با یه دستم پسرا و با دست دیگم دست دخترارو گرفتم. --بریم بچه ها. یه لحظه حواسم از دنیا پرت شد و افتاد رو زمین. از رو زمین بغلش کردم --گریه نکن عزیزم ببخشید تقصیر من بود. --کی گفته تقصیر توعه؟ به پشت سرم نگاه کردم. و حسام دنیارو ازم گرفت و آرومش کرد. دنیا فقط چهارسالش بود و همیشه یا زخمی یا تو خیابونا گم میشد. --خوبی؟ --آره خوبم تو خوبی؟ با هم دیگه دست بچه هارو گرفتیم و رفتیم طرف خونه. در خونه بسته بود و حسام از دیوار رفت بالا و در رو باز کرد. بچه ها دویدن تو خونه و من و حسام موندیم تو حیاط. تیمور، طلبکار از اتاقش اومد بیرون. --چه عجــب! میخواسید الانم نیاید یه بارَکی صبح میومدم کلانتری. بدون توجه به حرفش پولارو گرفتم سمتش. --۷۰۰تومنه. --همیـــن؟ با تشر گفتم --چیه نکنه انتظار داری برم خزانه دولت واست بار بزنم؟ دستشو آورد بالا تا بزنه تو صورتم. حسام مانعش شد --عه آق تیمور! ضعیفه که زدن نداره! --بش بگو گم شه تو اتاق. رفتم تو اتاق و ایستادم پشت پنجره تو حیاطو نگاه کردم. حسام پولارو از جیبش درآورد و داد بهش. --رها...رها... --جونم سیمین؟ اومد تو اتاق و مضطرب گفت. --رها بیا بریم کمکم غذام سوخته. --باشه بریم. تو اتاق به ظاهر آشپزخونه داشتیم غذا درست میکردیم که تیمور با لگد در رو باز کرد. --سر من شیره میمالی آرهـــــه؟ سیمین با تعجب برگشت سمتش --کی سرتو شیره مالیده آخه؟ با انگشتش به من اشاره کرد --این دختره ی چشم سفید. بقیش کو؟ --بقیه ی چی؟ --سیصد کمه. کفگیرو کوبوندم تو ماهیتابه. --به درکـــــــ که کـــمه. با انگشتش تهدیدوار گفت --خوب گوشاتو وا کن ببین چی میگم! سیصد تومنش کمه یا میری عینی انسون پولارو میاری یا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی! سیمین با بغص گفت --آخه تیمور خان به این دختره میخوره دزد باشه؟چرا انقدر اذیتش میکنی؟ ۱۰۰تومنی که واسه خودم نگه داشته بودمو از جیبم درآوردم و پرت کردم جلوش. --من فقط همینو واسه خودم برداشتم. از آشپزخونه رفتم بیرون و در رو محکم کوبوندم به هم. حسام تو حیاط بود کنجکاو پرسید --چته رها؟ --هیچی بابا مردک نفهم گیر داده به من. --چرا سربه سرش میزاری؟ --حسام تو دیگه اینو نگو! برگشتم و رفتم تو اتاق. صدای غرولند سیمین میومد --میون این بچه ها این یکی که کمک دست منه تو نزار.... بعد از شام ظرفارو بردم تو حیاط و گذاشتم کنار حوض تا بشورم. اواخر اسفند بود و هوا هنوز سرد بود. حسام نشست کنارم و آستیناشو بالا زد --بزار کمکت کنم. حرفی نزدم. --رها؟ بازم جوابشو ندادم با تأکید گفت --رها مگه باتو نیستم؟ سرمو بلند کردم --چیه چته؟ -- لامصب چرا با من لج میکنی؟ با بغض گفتم --حسام ولم کن! خسته شدم! ناراحت گفت --چی بهت گفته؟ یه قطره اشک از چشمم پایین اومد --چیزی نگفته. --چرا گریه میکنی؟ --واس دل خودم. چند ثانیه سکوت کرد و یه دفعه صورتم خیس شد. با تعجب برگشتم طرفش. خندید و از لب حوض بلند شد. مشتمو پر از آب کردم بپاشم تو صورتش یه دفعه حسام جاخالی داد و آبا ریخت رو سر تیمور. برق از سرش پریده بود و چند ثانیه بیصدا به من خیره شده بود. عصبانی فریاد زد --این چه غلطی بود کردی؟ حسام دوید و ایستاد جلو من --آق تیمور ببخشید نمیخواست به شوما آب بپاشه. -- انقدر به این دختره رو میدی واست بد میشه ها! گمشو کنار تا حالیش کنم. حسام تأکیدوار گفت --آق تیمور خواهش کردیما! برزخی نگاه کرد و رفت تو اتاقش. حسام برگشت طرف من و پقی زدیم زیر خنده... با صدای خاله گفتنای دنیا چشمامو باز کردم. با صدای بچگونش گفت --عه خاله پاسو.(پاشو). نشستم و بهش لبخند زدم. بچه هارو آماده کردم و بعد از اینکه صبححانشون رو خوردن رفتیم تو حیاط. پسرا پیش حسام بودن و دخترا پیش من. --سلام. --سلام بدو تا تیمور سروکلش پیدا نشده.... جنسارو بین بچه ها پخش کردم و نشستم کنار خیابون. علاوه بر آلودگی هوا خیلی سرد بود. از کارم احساس حقارت بهم دست میداد اما چاره نداشتم. از اینکه بشینم و التماس کنم... یه خانم اومد رد بشه --خانم تورخدا کمکم کن! مریضم! بد بختم! بیچارم! یه تراول ۵۰هزارتومنی درآورد و داد دستم و رفت...... 🍁حلما🍁