eitaa logo
دانلود
23
۳۱ فروردین ۱۴۰۵
برج قابوس✨️ ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
23
برج قابوس✨️ ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
هدایت شده از [دُشمݩِ‌عزیز]
آدم‌هایی که دوستم دارن، اضطرابم رو کم می‌کنن. برای همین مجبور نیستم پیششون مثل دیوونه‌ها رفتار کنم.
زندگی همینه. پدرت رو با اشک بدرقه میکنی و بعدش میری ظرف بشوری :)
هدایت شده از ما عدد نیستیم
امروز تولد محمد است. پسری که از زندگی‌اش اینجا نوشته‌ایم و در میان تمام خاطراتی که می‌نویسیم و نقاشی می‌کشیم با او احساس نزدیکی کرده‌ایم. حالا همه‌ی ما فکر می‌کنیم محمد عضوی از خانواده یا دوست صمیمی‌مان است. امروز باید یازده سالش می‌شد. محمد که عاشق تولد و برف بود باید شمع تولد یازده سالگی‌اش را فوت می‌کرد و توی دلش آرزو می‌کرد. لابد با حنانه سر اینکه چه کسی اول شمع را فوت کند بحثشان می‌شد اما در نهایت با لبخند‌های گنده کنار همدیگر و دوست‌های دیگرشان عکس یادگاری می‌انداختند. حالا او در آسمان‌هاست و ما عکس یک کیک تولد باب‌اسفنجی را روی قبر کوچکش می‌بینیم. فکر می‌کنیم که باید برای تولد محمد چیزی بنویسیم. باید به او فکر کنیم و هیچ‌وقت از خاطرمان نرود که در این دنیا ده سال پسری زندگی می‌کرد که مهربان بود و دلش می‌خواست شمع‌های تولد زیادی را فوت کند؛ تولدت مبارک دوست بامزه و دوست‌داشتنی ما. @wearenotnumbers
هدایت شده از ما عدد نیستیم
شهید محمد پیرزاده | پنج محمد از آن بچه‌هایی نبود که عاشق مدرسه باشد. کلاس فوتبالش را بیشتر دوست داشت. کیش زندگی می‌کردند و بعد برای زندگی به میناب آمدند‌. دو سال به یک مدرسه‌ در محله‌ی خودشان می‌رفت. میناب به همان اندازه که گرم است محروم هم هست. آن مدرسه کولر نداشت و وقتی محمد برمی‌گشت قرمز شده بود و نفس‌نفس می‌زد. می‌گفت اصلاً مدرسه را دوست ندارد. مادرش به دنبال یک مدرسه‌ی جدید رفت و بعد از جست‌وجوی زیاد به مدرسه‌ی «شجره‌ی طیبه» رسید. مدرسه‌ای که یک تفاوت پررنگ با مدرسه‌ی قبلی داشت. خانم زمانی معلم کلاس سوم ب، معلم محمد و میکائیل و پسرهای دیگر بود. معلمی که همه‌‌ی بچه‌ها عاشقش بودند. محمد تکلیف‌هایش را می‌نوشت و می‌گفت می‌نویسد تا معلمش از دستش ناراحت نشود. بعضی از معلم‌ها آن‌قدری دانش‌آموزهایشان را دوست دارند که هیچ‌وقت آن‌ها را تنها نمی‌گذارند و همیشه مراقبشان هستند. حالا بچه‌های کلاس سوم ب در دو ردیف اول گلزار شهدای میناب به خاک سپرده شده‌اند. خانم زمانی‌ای که دوستش داشتند هم یک ماه بعد شناسایی شدند و در کنار بچه‌ها آرام گرفتند. نویسنده: فاطیما کورکی تصویرگر: صبا اله‌یار @wearenotnumbers
و من به این فکر می‌کنم جنگ برای ما (و شاید فقط من)، فقط در غیبت مردان خلاصه نمیشه!
سیده سارا دستوم، زنی که بهش افتخار میکنم✨
هدایت شده از کاش‌ابر‌بودم.
با لجستیکِ صورتی کفِ خیابان رزم را آرایش می‌کنند. جنگ سیاه است نه صورتی. زن هم اگر می‌خواهد در جنگ باشد باید خودش را سیاه کند نه جنگ را صورتی. درد را که نمی‌شود شادی کرد. بغض را که نمی‌شود خندید. آدمِ بعد از جنگ دیگر آدم نیست. روحی‌ست نیم‌قبض. همین کارها، تصویر از جنگ را روشن می‌کند و مردم را طالب آن. جنگ ویرانی‌ست. کجای ویرانی اینطور شادی‌آور است؟ جنگ باید حماسه باشد. حماسه از خون کسانی که قبل و حین آن ریخته متبلور می‌شود. باید لطافت زنانه را نگهداشت برای صلح، برای کسانی که می‌آیند ولی در جنگ می‌مانند. باید نگهداشت برای تسکین. تسکین دردهایی که آرام نمیشوند. https://t.me/Im_Half_Blood_Prince
دلم برای جنس استرسی که قبلا می‌کشیدم هم تنگ شده. الان همه چیز سنگین‌تره.