𝗎𝖿𝗈.
دنیا باهام بد تا میکنه ولی من استاد اوریگامیام
دنیا باهام بد تا میکنه و من سفالیم، یهو تق
هدایت شده از suzy's safe place.
حس میکنم اگه دوتا سوزان وجود داشت و ما هردوشونو توی یه اتاق بذاریم، اولین کسی که با گریه از اتاق فرار میکنه
𝗎𝖿𝗈.
وقتی بزرگ شم، قدم میرسه به شاخههایی که باید بگیرم تا از درختا بالا برم، چون وقتی بزرگ میشی، میتونی از درختا بری بالا. و وقتی بزرگ شم اونقدر باهوش میشم که جواب همهی سؤالایی رو بدونم که قبلِ بزرگ شدن باید بدونیشون. و وقتی بزرگ شم هرروز شیرینی میخورم توی راهِ رفتن به سر کار، و هرشب دیر میخوابم، و وقتی خورشید طلوع کنه بیدار میشم و انقدر کارتون میبینم که چشمهام مربعی شه. و اصلاً مهم نیست، چون دیگه بزرگ شدم. وقتی بزرگ شم اونقدر قوی میشم که بتونم همهی چیزای سنگینی که بزرگترها باید اینور اونور ببرن رو حمل کنم، و وقتی بزرگ شم اونقدر شجاع میشم که با هیولاهایی که هرشب زیر تختن بجنگم، همون هیولاهایی که برای بزرگ بودن باید تحملشون کنی. و وقتی بزرگ شم هرروز خوراکی خوشمزه میخورم و با چیزایی بازی میکنم که مامانها وانمود میکنن برای بزرگترها جذاب نیست، و وقتی خورشید طلوع کنه بیدار میشم و کل روز رو فقط زیر نور آفتاب دراز میکشم، و آفتابسوخته هم نمیشم چون دیگه بزرگ شدم. وقتی بزرگ شم اونقدر شجاع میشم که با هیولاهای زیر تخت بجنگم، همونایی که هرشب باید باهاشون روبهرو شی تا بزرگ باشی. وقتی بزرگ شم. فقط چون فهمیدی زندگی عادلانه نیست، دلیل نمیشه لبخند بزنی و تحملش کنی، اگه همیشه فقط ضربههاشو بخوری و چیزی نگی هیچچیزی تغییر نمیکنه. وقتی بزرگ شم، فقط چون خودمو وسط این داستان پیدا کردم، دلیل نمیشه همهچیز از قبل برای من نوشته شده باشه. اگه فکر کنم آخر داستان از همون اول مشخصه انگار دارم میگم "اشکالی نداره" در حالی که این درست نیست.
هدایت شده از The Pale Baroness