eitaa logo
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 🇮🇷
82 دنبال‌کننده
508 عکس
64 ویدیو
1 فایل
نمیدونم...خودت چی فکر میکنی؟ INTP 5w4 ناشناس اول: https://abzarek.ir/service-p/msg/3521695 ناشناس دوم: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hkn0vy&btn=Unique.is.listening! تقدیمی ها و ناشناس ها: https://eitaa.com/uniqueforyou
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ آسمان خاکستری...؟ ›› قسمت سوم "ناگفته‌های «فرزندان تاریکی»" ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ʙʏ: ɴᴏʙᴏᴅʏ ᴏɴᴇ ᴾʳᵉᵛⁱᵒᵘˢ ᴾᵃʳᵗ ᴺᵉˣᵗ ᴾᵃʳᵗ — — —
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‌ - «مهربانی، خوشبختی در پی دارد؛ و سنگدلی، زوال و بیچارگی...» پسر بچه لحظه‌ای سر بلند می‌کند و هوای خفه‌ی اتاق را به درون ریه می‌کشد. در لبخندش کمی شیطنت کودکانه باقی مانده؛ اما نگاهش به سردی یک جلاد است. - جمله‌ی احمقانه‌ای ئه... مخصوصا وقتی توی کتابِ آموزشی نیگروم باشه. سرش را با خستگی پایین می‌آورد و چشمانش را روی موجود داخل قفس می‌دوزد. حیوان کوچک خود را گوشه‌ی قفس جمع کرده و با ترس به شکارچی می‌نگرد. نگاه پسرک روی زائده‌های گوشتی که از بدن حیوان بیرون زده می‌چرخد: یک پای اضافه، دو پای بیش از حد بزرگ شده، لوله‌های رگ مانندی از بخش‌های مختلف بدنش بیرون زده و به طرف دیگر وصل شده. - اینجوری نگاهم نکن... ممکنه دلم برات بسوزه. لبخند مهربانی زد؛ اما چشمانش جز تاریکی اتاق، چیزی بازتاب نمی‌داد. - بیا. می‌خوام آزادت کنم... دست پسربچه به طرف قفس رفت و موجودی که پیش از این، موش نامیدنش راحت‌تر بود را برداشت. موش محکم دستش را گاز گرفت و بخشی از گوشتش را کَند؛ ولی پسر ذره‌ای اخم نکرد، انگار نه انگار که آن را احساس کرده باشد. با دست دیگرش سوزن کوچک روی میز را برداشت و آن را با خونسردی به مایع بی‌رنگ درون ظرف کریستالی آغشته کرد. پیش از اینکه بتواند آن را به سمت موجود ببرد، اتاق به طور ناگهانی سردتر شد. اخم پسر برای لحظه‌ای در هم رفت. فرصتی بهتر از این برای موش پیدا نمیشد. با حرکت سریعی، خود را از چنگال پسر بیرون کشید و در چشم به هم زدنی در گوشه‌ی تاریکی از اتاق مخفی شده بود. «شون» اول واکنشی نداد. دستانش را روی میز تکیه داده و چشمانش را بست. دست زخمی را بالا آورد و به آرامی پشت گردنش را مالید. و وقتی برگشت... فرد دیگری شده بود. - خیله خب موش موشی! بگو ببینم کجا قایم شدی؟~ چهره‌ی پسر بشاش و پرانرژی بود. قدم‌هایش را کودکانه برمی‌داشت و تقریبا با هر گام جهشی بلند می‌کرد. حال بیشتر شبیه پسران ده ساله به نظر می‌رسید. - بیا اینجا کوچولو~ من که ترسناک نیستم، نه؟! سوزن را با بیخیالی بین انگشتان دست چپش می‌چرخاند. قدم بزرگی برداشت و به جلو خم شد. با حرکتی سریع پارچه‌ای را کنار زد. - نیگریَن‌ها معمولا انقدر مهمون‌نواز نیستن... باید ازم ممنون باشی بهت سرپناه دادم~ خودش هم حرف‌های خودش را باور نمی‌کرد. طعنه، پشت طعنه... نگاه بازیگوش شون —که بیشتر به یک حیوان درنده شبیه بود تا یک کودک معصوم— هر جنبشی را دنبال می‌کرد. با این حال متوجه لکه‌های سرخی که از دستش روی پارچه ماند، نشد. - خب می‌دونی فسقلی، مردم نیگروم یه جورایی همچین... چشمانش به سمت گوشه‌ی اتاق چرخید. - ...روانیَن. و بی‌آنکه موش متوجه شود، دستی از تاریکیِ دیوار، آن را گرفته بود. سیاهی گوشه‌ی اتاق به فرم پسری شکل گرفت و قدمی رو به جلو برداشت. موجود را تا جلوی صورتش بالا آورد و سوزن را بین دو انگشتش ثابت نگه داشت. - نباید ازشون انتظار جای خواب گرم و نرم و... نوازش داشته باشی. فلز را بین دو چشم موش گرفت. - به هر حال... زنده بودنت هزینه‌ای داره. و بعد، آن را درون سر موجود فرو کرد. در حالیکه موش با شوک می‌لرزید، شون با بی‌تفاوتی نگاهش می‌کرد؛ تا اینکه موجود کوچک شروع به تولید صدایی کرد که چیزی شبیه به... خنده به نظر می‌رسید. طولی نکشید که گوشتش شروع به جوشیدن کرد. در کسری از ثانیه، مثل بمبی ساعتی ترکید. خون و اعضای بدنش به هر طرف پرتاب شد. پسر پلک‌های خونیَش را با کلافگی و خونسردی گشود. - هوم... فکر کنم دوزش یکم بالا بود. باقی‌مانده‌ی لاشه‌ی موش را داخل سطل زباله‌ای انداخت و به طرف پارچه‌ی خونین رفت. در حین پاک کردن صورت و دستانش ساکت‌تر از معمول بود. - سه قطره زیاد بود... احتمالا دو قطره باید برای یه روح سیاهِ بالغ کافی باشه... دوباره لبخند شیرینی روی لب‌هایش نشست و با هیجان رو به میز ایستاد. در حینی که داشت وسایل آزمایشگاهی را برمی‌داشت، چهره‌اش بشاش‌تر شد. - یه چیزی رو شنیدی، مارگارت؟ نیگریَن‌ها به همین راحتی نمی‌میرن. نگاهش رو به عروسک داخل قفسه‌ها چرخید. چشمان آبی رنگ مارگارت بیش از حد واقعی به نظر می‌رسیدند... - اوه؛ البته که یادته! این همون حرفی بود که وقتی سرب داغ روی کمرم می‌ریختی بهم گفته بودی~ نگاهش را از عروسک برداشت و مایع ظرفی را درون ظرفی دیگر ریخت. جدیت کودکانه‌اش بیشتر شبیه تمرکز روی یک نقاشی بود تا ماده‌ای کُشنده. - البته... ممکنه یادت نباشه... مردم معمولا از کارایی که می‌کنن حافظه‌ای ندارن. بیشتر کارایی که فکر می‌کنن سرشون اومده یادشون می‌مونه. با لبخند رضایتی به ظرف کریستالی نگاه می‌کند و با خونسردی آن را روی میز می‌گذارد. چشمان ارغوانیَش دوباره عروسک را پیدا می‌کند. - و می‌دونی فرق من و تو کجاست، ماری کوچولو...؟ پسر رو به عروسک خم می‌شود و دستانش را روی زانو می‌گذارد. - تو می‌گفتی اثری از زخم‌های من نیست؛ پس مشکلی هم نیست!
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
دست راستش را جلوی عروسک گرفت. نشانی از جای گاز موش باقی نمانده بود. - و درست می‌گفتی! اما یه اشتباه کوچیک داشتی... انگشتانش با ظرافت عروسک پارچه‌ای را لمس کرد. قطرات اشک صورتش را تر کرده بود. - تو طعمه و صید رو با هم اشتباه گرفتی... بلافاصله صاف ایستاد، روی پاشنه‌ی پا چرخید و چند گام شل و وارفته برداشت. - درسته؛ من اون موقع خیلی بچه بودم. کوچیک بودنم برای کفتار گرسنه‌ای مثل تو یه نعمت بزرگ بود. نگاهش را از روی شانه به چشمان آبیِ عروسک دوخت. - ولی گاهی... باید بخشش رو از ترس تشخیص بدی. لبخند بزرگی زد و با دستانش گوشه گوشه‌ی اتاق را قاب گرفت. - اون موقع فکر می‌کردم همه چیز خیلی ناقص ئه. اشتباهات خیلی زیاده و همه دارن رنج می‌کشن... کمی مکث کرد. - خب، اشتباه نبود! ولی یه سری چیزا یواش یواش داشتن مشکل می‌شدن... با انگشت به کف اتاق اشاره کرد. سوراخ کوچکی روی زمین چوبی دیده میشد. - مثلا این سوراخ رو می‌بینی؟ این جای نوک مکسی کوچولو ئه. آرچر اون جوجه رو خیلی دوست داشت. ولی خب... از ارتفاع افتاد و بالش شکست. چهره‌ی غمگینی به خود گرفت. چندان واقعی به نظر نمی‌رسید. - مشکل شکستن بال نبود... ولی اون همونجا نشست و دیگه حرکت نکرد. ناامید و پژمرده، جوجه‌ای که منتظر مونده یه گربه‌ی گرسنه شکارش کنه. لبخند کودکانه‌ای زد. - من هم... می‌دونی؟! یه چیزی توی سرم تکون خورد. اینکه اونجا نشسته بود... گردنش با تیک عصبی به پهلو خم شد و لرزید. چند ثانیه لبخندش محو شد و با چشمان سرد و تاریک به سوراخ خیره شد. چیز سیاهی در پشت نگاهش می‌لغزید که قابل توصیف نبود. ناگهان خنده‌ی بزرگی لب‌هایش را کشید. - پام رو گذاشتم روش! نمی‌دونی چه صحنه‌ی فوق‌العاده‌ای شده بود! خیلی خالص و کامل... طبیعی و بی‌نقص... چرخی داخل اتاق خورد و ناخن‌هایش را روی میز کوبید. - آرچر وقتی جسدش رو دید خیلی شوکه شد... ولی وقتی بهش گفتم پام رو روش گذاشتم دعوام نکرد. شانه‌ای بالا انداخت. - برام خیلی عجیب بود. فقط دستاش رو روی شونه‌هام گذاشت و توی چشمام خیره شد. حس کردم... ناراحته. پیچ دیگری داخل اتاق خورد. - اون موقع یکم احساس بدی پیدا کردم... هیچوقت نمی‌خواستم ناراحتش کنم. اون رو نه... و بعد چند قدم به طرف عروسکی برداشت که به نظر کمی می‌لرزید. - پس قول دادم دیگه حیوانات اون رو نکُشم. کمی لب و لوچه‌اش را آویزان کرد و رو به آن خم شد. - ولی اینطوری نمی‌تونستم آزمایشاتم رو جلو ببرم... پس چه گزینه‌ای بهتر از مارگارت و موش‌های آدمخوارش؟! عروسک با این حرف تکان دیگری خورد. قطراتی از چشمان درشتش روی پارچه می‌غلتید و محو میشد. - هوم...؟ چرا گریه می‌کنی؟ به عروسک بی‌نقص و کامل دستی کشید: صورت پارچه‌ای سفید، موهای قهوه‌ای ابریشمی، لباسی چین‌دار و برازنده که مزین به حریر خالص بود. - خب تو همیشه دوست داشتی مثل یه شاهدخت لباس بپوشی! و خوب می‌دونی که اگه اثری از زخم نباشه، دردی وجود نداره. لبخند معصومانه‌ای زد. - پس همه چیز فوق‌العاده ست؛ مگه نه؟! عروسک تکان نمی‌خورد. جز نگاهش که به سختی ثابت نگه داشته بود. پسرک با بی‌تفاوتی چرخید و جلوی میز پرید. بطری مایع بی‌رنگ را برداشت و بار دیگر دقیق‌تر نگاهش کرد. - تموم شد... آن را برداشت و بشکنی زد. با اکوی صدا، لباس‌های پسر تغییر کرده بودند. روپوش خونین آزمایشگاهی، حال جا به کت بلند اشرافی داده بود. جرقه‌ای در چشمان پسر دیده شد. - اوه، داشت یادم می‌رفت... قاشق کوچکی را برداشت و کمی از عصاره‌ی گیاهی که از قبل آماده کرده بود را درون بطری ریخت. در حالیکه به پخش شدن رنگ سبز در مایع نگاه می‌کرد، قاشق را روی میز گذاشت و سر ظرف را با چوب‌پنبه‌ای بست. با رضایت گوشه‌ی لب‌هایش بالا رفت. - حالا کامل شد. بطری را به آرامی بین انگشتانش دَوران داد و پس از یکدست شدن رنگ، آن را داخل جیب مخفی کُتش گذاشت. - بعدا می‌بینمت، ماری~ و به طرف خروجی تاریک اتاق رفت. ★ ★ ★ + این شربت... واقعا کاری می‌کنه بابام خوش اخلاق بشه؟! پسربچه با چشمان مشکی درشتش به دوستش زل زد. نگاهش امیدوارتر به نظر می‌رسید. لبخند و چهره‌ی پرانرژی شون ناامیدیَش را آب کرده بود. - کاملا! اصلا شک نکن~ کودکی که موهای خرمایی رنگ داشت، با تردید این پا و آن پا کرد. + مطمئنی خوش‌طعم ئه...؟ می‌ترسم دوباره بعدش فریاد بکِشه و کتکمون بزنه... شون ریز ریز خندید و با شیطنت بچگانه به اطراف نگاه کرد، بعد با حالتی که بخواهد رازی مهم را به دوستش بگوید، به سمتش خم شد. - این شربت جادویی ئه! روش درست کردنش رو از کتابِ خاله‌ام دیدم! توش عصاره‌ی سبزیجات کوهی هم داره! خودت که می‌دونی اونا چقدر خوشمزَن... + جدی میگی؟! یعنی... یعنی جدی بعد از خوردنش بابام ممکنه مهربون بشه؟! پسر مو سیاه سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد.
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
- خوش‌خنده و آروم. میشه بهترین پدر دنیا! نگران نباش؛ قبلا امتحانش کردم! واقعا معجزه می‌کنه! کودکِ دیگر چشمان درخشانش را به آسمان دوخت. + باورم نمیشه... یعنی واقعا... قراره یه بابای خوب داشته باشم؟! شون با هیجان سر تکان داد و از جا پرید. - آره! بهت قول میدم! پسرک به او نگاه کرد و لبخند بزرگی زد. چشمان درشت مشکی رنگش با شادی می‌درخشید. + ممنون... واقعا ممنونم، شاهزاده! و به سرعت بطری را از دستش گرفت و به طرف خانه دوید. چهره‌ی معصومانه‌ی شون تغییری نکرد؛ اما مانند نقابی چوبی بی‌حرکت ماند. در همان نقطه روی زمین خاکی نشست و به رو‌به‌رو خیره شد. - مهربون.‌.. یه روح سیاه هیچوقت مهربون نمیشه؛ مگه اینکه سودی براش داشته باشه... لحظه‌ای ساکت به یک نقطه زل زد. - شاید همه‌ی نیگریَن‌ها روح سیاه باشن... اما بچه‌هاشون خیلی شبیه بچه‌های عادی به نظر می‌رسن. پلک‌هایش افتاده‌تر شد و لبخندش آرام‌تر. به نظر می‌رسید حالا در کنار مهمان ناخوانده احساس راحتی بیشتری می‌کرد... - معصوم و آسیب‌پذیرن... درست مثل خرس‌های عروسکی. در اعماق تاریکی دنبال نور می‌گردن. زیرلب خندید. خودش هم می‌دانست تمام کارهایش چقدر می‌توانستند وحشتناک باشند؛ اما به نوعی... دیگر اهمیتی نمی‌داد. - دیدن مهربونی و آرامش داخل وجود یه هیولا... واقعا دوست‌داشتنی ئه. سرش با بیخیالی به سمت بالا چرخید و به آسمان خاکستری نیگروم چشم دوخت. - ...اما هیچ موجودی نمی‌تونه به اندازه‌ی یه جنازه آرامش داشته باشه. — — — — —
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 🇮🇷
همزمان با فرار کردن من از ایتا، میلو (کنما) دیلی زده... https://eitaa.com/Milokenma میتونید اینجا پ
گفتم دوباره تکرار کنم برای افرادی که جدید اومدن... کنما یکی از کاراکترای شخصیتیِ منه. مربوط میشه به بحث multiple self و self perception... فرد میاد برای خود ادراکی بهتر ابعاد شخصیتی خودش رو باز میکنه و برای هر بخش یه کاراکتر خلق می‌کنه... برای مثال میلو کنما بخش احساساتِ منه. و خب چون علاوه بر بخشی از من بودن، یه کاراکتر هم محسوب میشه، طبیعتاً ماجراها، داستان ها و بک استوریِ اختصاصی خودش رو داره... (توضیح دادنش یکم پیچیده شد ولی منظورمو متوجه میشید.)
https://eitaa.com/XGostonia/1251 این پیروزی...خجسته باد این پیروزی!🪒
https://eitaa.com/theMastermind/1189 انتخابی بوده جناب سایفر...
هدایت شده از Tsukino...:)
این تصمیم رو یادتونه؟ همون موقع ها بود که یه کار عجیب کردم.. یه چیز جالب توی پینترست پیدا کردم که دلم میخواست کاراکترامون رو توی اون استایل ببینم.. کنما و وایولت رو‌‌.. پس یکسری جزییات بهش اضافه و رنگش کردم..
هدایت شده از Tsukino...:)
نتیجه این بود.. یک کنما و وایولت خواب‌آلود..