خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم
یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهد گشت
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟...🖤🥀
#هوشنگ_ابتهاج
حرفها که تمام شد،
کتابت را باز کن و اولین شعر را برایم بخوان،
کاش شعرت با بوسه شروع شود و ما انجامش دهیم:
کاش اصلا شعر حافظ باشد که میگوید:
«سه بوسه ز تو وظیفه دارم
ای بر رخ من سحر گزیده»♥
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دریای ابر خوابیده بر روی دریای مازندران ..