هیچ وقت تو هیچ کدوم از مراحل زندگیم اینقدر خسته نبودم.پر از پارادوکس.بین امید و ناامیدی، بین جا زدن و ادامه دادن. اما خب در نهایت فقط میدونم که فاطمه خستهست.
در روز هزار و شونصد بار به اتفاقاتی فکر میکنم که هنوز تجربه نکردم.پس اره فاطمه کلی راه مونده!کلی تجربه.کلی اتفاقات جالب وحتی شاید دوست نداشتنی. فی الحال فقط باید زنده موند و زندگی کرد.
امشب مامان تمام پارچه مشکی ها رو از کمد در آورد،شست و اتو زد و فردا بابا خونه رو سیاه پوش میکنه. راستش امشب روحم جلا گرفت. ای به قربان غمت اقای اباعبدالله ..
بعضی روزا کنترل کردن زندگی از توان من یکی واقعا خارجه، خدا جون مرسی ک حواست بهم هست.