من اتفاقاً برای فلافلها آمدهام. توی صف طولانی کبابترکی هم میایستم. جسارتاً با یک لقمه هم سیر نمیشوم. من اتفاقاً برای شربت لیموعمانی رحمتاللهعلیه و شربت زعفران و سکنجبین رضیاللهعنه آمدهام. من سر قیمهنجفی دعوا هم اگر لازم باشد راه میاندازم. سر صبحی نیمرو بدون باقالی هم اگر بخورم که خدا را دو بار شکر میکنم. انگور سامرا را هم که اگر نخورده باشم جسارتاً برنمیگردم! من برای مایِ بارد گرفتن از دست بچههای تخس عراقی این همه راه آمدهام. اهل ماهیخوردن نیستم وگرنه آن هم بهانهی بدی نبود برای عیش و عشرت. ترکیبِ جذابِ شایِعراقی با خرما یا دِهین هم که بر دوست و دشمن واضح است و به تعریف امثال من حقیرِ سراپا تقصیر نیاز ندارد. اخیراً بستنی و یخمک هم در سبد پذیرایی عراقیها آمدهاست که بعضاً در گرما از روح و روان زائر دلبری میکند.
بله من گدا گشنهی غذاهای اربعینم. بله من میآیم اینجا غذا بخورم! میآیم ببینم مال حلال یعنی چه! غذا را با عشق پختن یعنی چه! من نَعمات بهشتی را توی این دنیا اگر بخواهم بخورم کسّاب الهیه و روحی و مسلمِ بازار و نایب و سینیمسی و چلوکبابرفتاری و مرشد هم اگر پولم برسد، نمیروم! میکوبم پیاده میآیم طریق نجف به کربلا. میآیم از دست کسانی غذا بگیرم که میدانم، که یقین دارم، که دست روی قرآن میگذارم که از حلالترینِ مالشان خرج کردهاند و غذایی پختهاند که فقط حوریهای بهشت روی دستش غذا میآورند که آن هم هنری نکردهاند! هنر این است وسط این جهنمِ دنیا، طعم و بوی بهشت بدهی..
سید مصطفی موسوی
سفرنامه اربعین / ششم
@ir_tavabin
- شما هم هر بار با شنیدن صدای اذان بیشتر از اسلام متنفر میشید ؟!
+ نه، ما حلال زاده ایم …
منتظر اذان صبحیم
#شهید_رجب_زاده
وابل🇮🇷
📿 حسامالدین صدایم بزنید
▪️ مادر شهید شرفی برایمان چای میآورد و کنارم مینشیند. پدر شهید نمیتواند بغضش را فروبخورد و قطرات اشک از چشمانش سرازیر میشود. «شب آخر، با خانومش افطار خونهی ما بودن. موقع اومدن و رفتن بوسش کردم. نمیدونستم که فرداش...
▫️ همون روزی که آقا رو شهید کردن، ۸ تا مهندس زبده هوافضا هم شهید میکنن که آقا حسام ما هم جزوشون بود. یکی از خوشحالیهامون اینه که با رهبر فرزانهمون رفتن.»
▪️ صورتش را پاک میکند: «باور کنید، اگر تضرع و اشکی از ما میبینید بهواسطهی علقه و محبتیه که به شهید داریم. خدایی نکرده ناشکری نمیکنیم. به بچههام همیشه میگم من اگه ثروتی ندارم ولی خدا شما رو بهم داده. شماها ثروتهای دنیایی من هستید.»
▫️ مادر شهید با لبخند میگوید: «آقا حسام از بچگی آروم و درسخون بود. آقا حسام نه، باید بگم آقا حسامالدین. آخه همیشه میگفت حسامالدین صدام بزنید.
▪️ بچهی بیآزاری بود. خیلی درس میخوند. قبل از سن تکلیف نمازهاشو میخوند. شب قبل از شهادتش که پیش ما بودن، بعد از افطار و نماز رفت تو اتاق و مطالعه کرد و بعدم گفت بریم با ماشین یه گشتی بزنیم. وقتی برگشته بودن خونه به خانومش میگه: «صبا جان، من میخوام ده دقیقه برم تو اتاق سر سجاده، شما لطفاً نیا.»
▫️ همسرش میگه: نمیدونم سر سجاده از خدا چی خواست که شهادت نصیبش شد.
▪️ وارد ۳۵ سال شدهبود. همسرش ۹ سال ازش کوچیکتره. دو سال و نیم بود رفتهبودن سر خونهزندگیشون. همسرش میگه: «حسامالدین من رو بزرگ کرد. بهم درس داد. ازش خیلی یاد گرفتم.»
▫️ اوایل همسرش و خانوادهش بیقراری میکردن ولی ما بهشون دلداری میدادیم. اونا پسر نداشتن و حسامالدین رو پسر خودشون میدونستن.
▪️ پدر شهید ادامه میدهد: «پیکر پسرم اربا اربا شدهبود. با DNA تشخیصش دادن. دلم میخواست از در خونه تشییعش کنیم، گفتن خطرناکه و صلاح نیست منم گفتم چشم.»
▫️ مادر میوه تعارف میکند: «همکارش تعریف میکرد: آخر هر برج که میشد یه بخشی از حقوقش رو برمیگردوند و میگفت بیتالماله. شاید من کمکاری کردهباشم. روزهای آخر هم میگفت: "مامان دعا کن درسم تموم بشه با هم یه سفر مشهد بریم. ایندفعه از بابالمراد بریم." میدونم آرامشی که الآن داریم، دعای خود آقا حسامالدینه.»
▪️ موقع خداحافظی، همانطور که پرتقال و سیبی که مادر شهید با اصرار بهم داده را داخل کیفم میگذارم، فکر میکنم:
شهید، از سلاح علم خوب استفاده کرده است و به مراد دلش رسیده. او مانند اسمش شمشیر اسلام بود. او حسامالدین بود.
👤 راوی: فاطمه خدابخشی
🚩 #یالثارات_الخامنهای ✊ #باید_برخاست
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درس مقاومت بخون در کنارش هنر رو هم ادامه بده.
@vabel110
مومن با امر به معروف و نهی از منکر هدایت میکنه نه فوضولی...
به من چه و به تو چه آدرس غلط دادنه