eitaa logo
وابل🇮🇷
194 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
252 ویدیو
40 فایل
وابل [ ب ِ ] (ع ص ) بخشنده عرب به باران پربار و پرنعمت وابل میگوید. اینجا با هم کلام امیر(ع) را میخوانیم🌿 #نهج_البلاغه
مشاهده در ایتا
دانلود
ما چاره ای جز غم های مقدس نداریم.
روز پنجشنبه به نام امام حسن عسکری (علیه‌السلام) است. در زیارت آن حضرت بگو: السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَلِىَّ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ اللّٰهِ وَخَالِصَتَهُ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا إِمَامَ الْمُؤْمِنِينَ، وَوَارِثَ الْمُرْسَلِينَ، وَحُجَّةَ رَبِّ الْعَالَمِينَ، صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْكَ وَعَلَىٰ آلِ بَيْتِكَ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ، يَا مَوْلاىَ يَا أَبا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ، أَنَا مَوْلىً لَكَ وَلِآلِ بَيْتِكَ، وَهٰذَا يَوْمُكَ وَهُوَ يَوْمُ الْخَمِيسِ، وَأَنَا ضَيْفُكَ فِيهِ وَمُسْتَجِيرٌ بِكَ فِيهِ، فَأَحْسِنْ ضِيافَتِى وَإِجارَتِى بِحَقِّ آلِ بَيْتِكَ الطَّيِّبِينَ الطَاهِرِينَ. سلام بر تو ای ولی خدا، سلام بر تو ای حجّت حق و بنده‌ی پاک خدا، سلام بر تو ای پیشوای مؤمنان و وارث پیامبران و برهان محکم پروردگار جهانیان، درود خدا بر تو و اهل‌بیت پاکیزه و پاکت باد، ای سرور من، ای ابا محمّد حسن بن علی، من دل‌بسته تو و اهل‌بیت توأم، این روز، روز پنجشنبه و روز توست و من در آن میهمان و پناهنده به توأم، پس به نیکی پذیرایم باش و پناهم ده، به حق خاندان پاکیزه و پاکت. @vabel110
وابل🇮🇷
خانم مهندس ـ خیلی شبیه ما نیستن ولی الان چهار روزه که چهل‌وپنجاه نفر از خانم‌ها رو توی خونه‌شون جا دادن. خانم مهندس را مهدی معرفی کرد؛ اکبرزاده. استان‌فارس‌نشین‌ها را برای اسکان، حواله داده بودند به منطقه ۲۲ تهران. بعضی توی مساجد سکونت داشتند و تعدادی را هم فرستاده بودند خانه‌های مردم. خانم مهندس و آقای دکتر یکی از آن خانه‌ها بودند. مهدی می‌گفت: «انگار خونه‌شون کِش میاد. هرچی می‌فرستیم بازم جا میده.» آدرس را گرفتم و رفتم سمت خانه‌شان. ریخت‌وقیافه محله‌ به بالاشهری‌ها می‌خورد: برج‌هایی که وقتی می‌خواستی طبقاتش را بشماری، کلاه از سرت می‌افتاد؛ تیپ و قیافه مردم؛ نما و اسم مغازه‌ها. خانه خانم مهندس رزاق شباهتی به آن چیزی که در ذهنم ساخته بودم نداشت؛ شیک ولی شلوغ‌پلوغ بود. وقتی وارد شدم، تعدادی از خانم‌ها هنوز پای سفره، شامشان را می‌خوردند. کمی آن‌طرف‌تر روی تشک‌چه راحتیِ قهوه‌ای‌سوخته‌ای نشستیم و مصاحبه را شروع کردم. خانم مهندس لهجه شمالی داشت؛ مازنی: «آقای دکتر گفت کاش می‌تونستیم از کسایی‌که برای تشییع آقا میان، پذیرایی می‌کردیم. خانه‌ام به‌هم‌ریخته بود. پیش از محرم دخترم را فرستاده بودم خانه شوهر و وسایل سوییت پایین را آورده بودم بالا ولی نه... نیاوردم. پیام دادم که اسم ما رو هم برای پذیرایی بنویسن.» خانم رزاق آدم نازپرورده‌ای نبود. کسی که سه تا مدرک لیسانس داشته باشد که یکیش مهندسی معماری دانشگاه تهران است، حتما خودش را به خیلی سختی‌ها عادت داده. خودش ولی می‌گفت برای آماده کردن خانه کارهایی کرده که توی عمرش سراغشان نرفته: «زنگ زدند که دو سه ساعت دیگر می‌رسند. من برای شنبه تا دوشنبه آماده شده بودم ولی گفتم بسم‌الله. شروع می‌کنم. همان موقع کارگر گرفتم و خانه خودمان و سوییت طبقه همکف را مرتب کردم. برای چهارده‌پانزده نفر هم بالشت جدید دوختم. گفتم بالشت تمیز بگذارند زیر سرشان.» وقتی چای و هندوانه را جلویمان گذاشتند و تعریف‌ها کمی گرم گرفت، سوالی پرسیدم که از اول مصاحبه توی ذهنم بود: «همسایه‌هاتون از این کار تعجب نکردن؟» لبخند زد: «بعضی‌ها که استایل و طرز پوششم رو می‌بینن، تعجب می‌کنن که من طرفدار رهبری باشم. میگن خانم مهندس ما فکر نمی‌کردیم. بهشون میگم از این به بعد فکر کنین.» بلافاصله خاطره روزی را تعریف می‌کند که پرچم ایران را از نمای خانه‌اش آویزان کرده: «اون روز خیلی اعتراض کردن. گفتم خجالت نمی‌کشین؟ من سفر خارجی‌ که میرم همه به پرچم کشورشون افتخار می‌کنن و می‌زنن سر در مغازه‌ها و خونه‌هاشون. شماها چتونه؟ دیدن حریفم نمیشن؛ گفتن آخه نمای ساختمون خراب میشه. گفتم هیچ اشکالی نداره. برای هفت طبقه با پول خودم پرچم می‌خرم تا نمای همه ساختمون یه شکل بشه.» خودش چیزی نمی‌گوید ولی می‌توانم حدس بزنم که «شأن اجتماعی‌»شان هم باعث شده خیلی‌ها جرئت زبان‌درازی نداشته باشند. وقتی خودت آرشیتکتِ پروژه‌های بزرگ باشی و همسرت متخصص بیهوشی و پزشک مطرح بزرگترین بیمارستان‌های تهران، خیلی‌ها جلویت غلاف می‌کنند و حرف‌هایشان را قورت می‌دهند. خانم رزاق آدم حواس‌جمعی است. این را از وسط‌های مصاحبه می‌فهمم. وقتی دائم اسم همسایه‌ها و هم‌محله‌ای‌هایی را می‌آورد که این چند روز کمکش کرده‌اند: «این خانم فاطمی عزیز هم با این‌که پاشون توی گچه، چند روزه دارن به من کمک میدن.» «خانم خسروی عزیز و خانم ظهره‌وند مهربان و عبدی نازنین و اسفندیاری بزرگوار(۱) بهم گفتن تو برو مصلی وداع کن با آقا. ما خودمون حواسمون به مهمونات هست.» این دقت را برای همسایه‌های دیگری که احتمالا دلِ خوشی از نظام ندارند، یک‌طور دیگری داشته تا مشغول‌ذمه‌شان نشود: «به همه اعلام کردم این یک هفته شارژ آسانسور کل ساختمون و آب طبقه با من.» مصاحبه که به نفس‌های آخرش رسیده بود، خانم رزاق‌ دعوتم کرد تا به اتاقی بروم که در ایام جنگ به‌خاطر موشک‌هایی که به هوافضا اصابت کرده، آسیب دیده: «روزای آخر دیگه داشتم ناراحتی اعصاب می‌گرفتم‌. موج انفجار درِ اتاق رو از جا کند. قاب پنجره رو هم خراب کرد ولی من گفتم باید تهران بمونم و نذارم پایتخت خلوت بشه.» ساعت از یازده گذشته بود. خستگی از سر و روی خانم مهندس می‌بارید: «الان سه شبه که نخوابیدم. هر مهمونی که وارد میشه، هر ساعت شبانه‌روز، سعی می‌کنم براش چای و شیرینی بیارم. توی این روزها فقط راه میرم و با آقا درد دل می‌کنم. میگم آقا فقط نیگام کن. حواست بهم باشه.» عکس‌هایم را می‌گیرم و خداحافظی می‌کنم. توی مسیر برگشت ولی به این فکر می‌کنم که بزرگترین فتح آقای شهیدمان نه شهرک‌های موشکی و پایگاه پهپادی که انسان‌های بزرگ و رشیدی است که پرورش داده مثل خانم رزاق و همسرش. مثل همسایه‌ها و هم‌محله‌ای‌هایشان در منطقه ۲۲ تهران. (۱) آوردن تمام اسامی با تأکید خود خانم مهندس در متن نهایی بود؛ همین‌قدر حواس‌جمع. محمدحسین عظیمی @ravina_ir
صلوات بر امام حسن عسکری (علیه السلام) اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرِّ التَّقِيِّ، الصَّادِقِ الْوَفِيِّ، النُّورِ الْمُضِيءِ، خازِنِ عِلْمِكَ، وَالْمُذَكِّرِ بِتَوْحِيدِكَ، وَوَلِيِّ أَمْرِكَ، وَخَلَفِ أَئِمَّةِ الدِّينِ الْهُداةِ الرَّاشِدِينَ، وَالْحُجَّةِ عَلَىٰ أَهْلِ الدُّنْيا، فَصَلِّ عَلَيْهِ يَا رَبِّ أَفْضَلَ مَا صَلَّيْتَ عَلَىٰ أَحَدٍ مِنْ أَصْفِيائِكَ وَحُجَجِكَ وَأَوْلادِ رُسُلِكَ يَا إِلٰهَ الْعالَمِينَ. @vabel110
آقاجان باید از سالروز آغاز امامت شما خوشحال باشم یا از این غیبت طولانی و محروم بودن ناراحت؟؟ به نماز صبح و شبت سلام، و به نور در نَسَبت سلام! و به خال کنج لبت سلام! که نشسته با چه ملاحتی!
صبح بخیر☀ 📿 ذکر روز یکشنبه: صد مرتبه «یا ذاالجلال و الاکرام» 🆔 @vabel110
همسر بشری خانم صحبت هاشو با این عبارات شروع کرد و بینش بغض هم کرد. بزرگداشت شهدا بزرگداشت همه ارزش های انسانی است. از نظر عاطفی برای من سخت بود. فکر نمی کردم در جلسه ای شرکت کنم که مربوط به شهادت همسرمه. ولی دیدم تکریم شهدا بر همه ی ما واجبه و باید شهدا رو الگو کنیم. @dimzan
*خصوصیات بشری خانم از منظر همسرشون*: حدود الهی را رعایت می کرد. اهل حلال و حرام بود. هرگز دروغ نمی گفت. اهل غیبت نبود. بدگویی نمی کرد. اگر درددلی می کرد اسم شخص رو نمی گفت. در موازین شرعی حساسیت داشت. به اسراف حساس بود. ما دور ریز نداشتیم از غذا و خوراکی. اهل عوض کردن تند تند وسایل نبود. چند مدل غذا برای مهمان درست نمی کرد. میوه های نوبرانه ی گران نمی خرید. صبر می کرد وقتی همه توانستند بخرند می خریدیم. حق الناس رو مهم می دانست. تو ورقه صحیح کردن دوبار صحیح می کرد حق الناس به گردنش نباشه از میوه درخت های داخل بیت که می آوردند نمی خورد تا وزن کنیم و پولش رو حساب کنیم. اهل نماز شب و نمازهای مستحبی بود. به دوستش گفته بود اگه می خوای خدا بهت نگاه کنه نماز شب بخوان. خیلی در طول سال روزه مستحبی می گرفت. فضای خانه را فضای مذهبی می کرد. اعمال مناسبت ها رو بلد بود. از چند روز قبل از مناسبت ها تو خونه تذکر می داد که فلان عمل رو داره. در شهادت ها و ولادت ها زیارت اون معصوم رو می خوند. فضای خانه را هم تغییر می داد. در محرم و صفر پرچم و سیاهی و کتیبه می زد به خونه. به تربیت دینی فرزندانش بسیار حساس بود و توجه داشت. ماه رجب و شعبان و رمضان عبادتش مضاعف می شد. موقع تمام شدن ماه رمضان از رفتنش ناراحت می شد. نسبت به قرآن انس خیلی زیادی داشت. به طوری که آقا به فرزندان ما می گفتند مثل مادرتون قران بخونید. در ماه رمضان سه دور قران رو ختم می کرد. روز شهادتش نزدیک ختم اولش بود. کمتر آیه ای بود که ادامه شو نتونه بده. بعضی سوره ها رو حفظ بود. وقتی بحث قرانی در خونه ما شکل می گرفت مخاطب آقا بشری خانم می شد. وقت دعا و قران با حضور قلب بود. معانی قران رو متوجه می شد‌. کتابهایی که بهشون هدیه می دادند بیشتر کتابهای تفسیر بود. دوستاش علاقه به قرآنش رو می دونستند. به صلوات خیلی علاقمند بود. به یکی از دوستاش گفته بود من اگه نبودم روزی یه تسبیح از طرف من صلوات بفرست. اهمیت و اولویتش خانواده بود. بسیار باهوش و بااستعداد بود. بهترین موقعیت رو می تونست داشته باشه ولی اکتفا کرده بود به یک تدریس مختصر در مدرسه که با وجود بچه ها کمتر شد و به خاطر زهرا قطع شده بود. یکی از بهترین رتبه های کنکور سراسری رو آورده بود ولی به خاطر زندگی ما که توی قم بود انتخاب اولش رو نزد و دانشگاه قم رو اولویت داد. و هیچ وقت هم غرش رو نزد. هیچ وقت از نظر مالی روی درآمد بنده حساسیتی نداشت. سازگار و اهل مدارا بود. عقلانیت زیادی داشت و زوج های جوان رو به زندگی کردن و ساختن دعوت می کرد. در خانه اهل کار و زحمت بود. ۱۱ سال آخر در منزل آقا زندگی می کردیم. از خودگذشتگی ش خیلی زیاد بود. در ۱۱ سال اخیر به خاطر آقا همه چیز رو کنار گذاشت. به ادبیات مسلط بود. تدریس رو فوق العاده دوست داشت ولی به معنای واقعی کلمه خودش رو وقف پدر و مادرش کرد. آقا همیشه تحسینش می کرد و دلسوزی شو می کرد و می گفت چقدر تو زحمت می کشی. می گفت نه من کاری نمی کنم. بی ادعا بود. امکان نداشت جایی خودشو معرفی کنه. در حرم امام رضا خادم کفشداری بود. با اخلاص بود. نداشتن موبایل رو آسون پذیرفت. اینکه دیگه نمی تونست دیدار های دوستانه شو داشته باشه ناراحتش نکرد. آقا رو تنها نمی گذاشت. رسیدگی مادرانه داشت نسبت به اقا. به معنای واقعی کلمه ام ابیها بود. جز به خاطر ضرورت از خانه خارج نمی شد مگر اینکه هماهنگ می کرد خواهرشون بیاد پیش آقا که اقا تنها نباشه. این سبک زندگی پاداشی جز شهادت نداشت حتی زهرا هم پاداش خدمات خالصانه و بی توقعش بود. از طرف اقا هم یک علاقه ی فوق العاده ای نسبت به بشری خانم وجود داشت. سر سفره تا بشری نمی اومد غذا رو شروع نمی کرد. دوست داشت بشری غذا رو براش بکشه. البته واقعا همه ی فرزندان اقا خوب بودند. آقا به دعای ۲۵ صحیفه سجادیه برای خوب شدن فرزندانشون التزام داشتند. خدا هم دعاشون رو مستجاب کرده بود. ... @dimzan
لحن تند یک آدم صادق را تحمل کنید وگرنه لحن شیرین یک انسان ریاکار شما را نابود خواهد کرد. @vabel110