هدایت شده از - کافهشعر .
برسرمقرآنودستانمبهسویِآسمان ،
ازخدامیخواهمتامشب ، اجابتمیشوی ؟
وییُن
من رو دچار درگیریذهنیشدید و مغشوشیت کردی تسبیح😔 .
تسبیح روانیام کردی 🙏🏻 .
چرا باید ساعت یک ُنه دقیقهءشب وقتی همهخوابن من بشینم راجبعبهت فکر کنم ؟
یا پیداشو یا نمیدونمچی .
وییُن
فاضل نظری در گوشهای از ذهنم میخواند : " و تو چه میدانی شاید آن ساعت نزدیکباشد .. " و در سمت دیگ
و من حال روی مبل ِسبزرنگی دراز کشیدهام و او هم با فاصلهاز من روی زمین خوابیده .
راستش را بگویم خیلیخستهاست . او زیادی خستهاست ..
دنیا زیاد خستهاش کرده .
آنبحران با لطفخدا و اینچندمصراع گذشت اما هنوز با فکر کردن به آن ۲درصد ترسی وارد دلم میشود .
اینروزها کدر هستم ؛
دلتنگ هستم و گاهی اوقات دستاویزی
نمییابم برای شفایحالم ..
برای این روزهایم و امثالش میخواهم
کلماتی بجای گذارم که هرگاه دنیایم خاکستری شد
با دیدن این کلمات نور وارد دنیایم شود :
ای مطلق !
ای خدای جزئیات و دستاویزهای خوشحال کنندهءمن ..
از همان روزاول که مرا به کرهخاکی فرستادی
رفیقم بودی و من نمیدانستم ..
آن هنگام که از فرط آشفتگی برایم شبها قرنی
و روزها دور به نظر میآمدند مرا در آغوش کشیدی و بازهم من غافل بودم ..
زمان هایی که من در زرق ُ برق
روزگار محو میشدم و احساس ناکافی بودن
میکردم انسان هایی را فرستادی تا بدانم
کافی بودن یا نبودن معیارهای متفاوتی دارد
و من لایق قضاوت شدن از سمت خود نیستم ..
گاهی اوقات به استیصال میرسیدم
و تو بودی که مرا باز میداشتی از کارهایی
که سمت بیراهه میرود و تو بودی که در
معرض افکارتاریک محافظم بودی !
وقتی اولین بار لبخندی زدم که گواه بر رسیدن
به آن هدفم بود ... شاید از یاد بردم
که تو بودی در تمام آن مراحل سختی
و حال من هرچه دارم از توست ..
که اگر رسیدم بخاطر توست و برکت وجود امامحی
تو ..
نزدیک وجود نامحدود تو شدن باعث سبز ِسبز
شدن روح است و ما گاهی سبز شدن را به اشتباه در
لذت های زودگذر میبینیم و راه های پرنور با آرامش ابدی را از یاد میبریم ؛
تویی که معنی واقعی کلمهء ملجائی ..
آن هنگام که در فسون ِ نگاه آدمزادگان
غرق میشدم گاهی خالقشان را از یاد میبردم ..
در آخرین بارها جوری پژمرده میشدم که لطف تو را از یاد میبردم و میپنداشتم که دیگر دنیا روی خوبش را به من عرضه نمیکند ولی هربار دست از پا درازتر برگشته ام و فهمیدم لطف تو همیشه شاملم است و اگر نخواهمش دچارم است ..
خدای دانای آموزگار ها !
خودت میدانی
من انسانم و دچار به نسیان ..
و فقط می توانم بگویم :
" و قالَ رَبّ اَوزِعنی اَن اَشکُرَ نِعمَتَکَ "
نمل ¹⁹ .
وییُن
امشب، تکتکِ کارام نذر ظهورت.
کل عمرم تکتک کارهایخوبم همههمش به نیت ِخوشحالیتو .
اصرار میکنم که جلوتر برویم ولی او بهروشهای متفاوت " نه " میگذارد کف ِدستم .
صدای اصابت میآید . نگاهمردم را دنبال میکنم که ببینم کجا را هدف قرار دادهاند . خندهام میگیرد ؛
صدا از همانجلوتری بود که من اصرار داشتم برومآنجا،ولی اجازهاش را نداشتم .
لبخند رویلبم به ثانیه نکشیده محو میگردد و
صدای مردی را که داد میزد " آدماونجا بود . " در ذهنم دوباره پخش میکنم .