eitaa logo
وی‌یُن
114 دنبال‌کننده
480 عکس
62 ویدیو
2 فایل
« و اقداره‌ُمحاطه‌باللطفه » . _ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4g7k945&btn=وی‌ین ✔ | صرفا از مشغولات ذهنم می‌گویم .
مشاهده در ایتا
دانلود
بهترین زمان برای‌هرکار و عملی الان است و در این‌بازهء‌زمانی .. این ساعات طلایی‌اند ، این ساعاتی که رو به فجرصادق می‌روند ‌. فجرصادق .. کلمهء‌قشنگی است ، نه ؟ در احادیث و روایت‌ها به فضلیت‌بیدارماندن در این‌ساعات و رزق ُروزی ما زیاد اشاره شده . خلاصه سرت را به‌درد نیاورم فجرصادق ِرا بیش‌از هر زمانی برای نوشتن و ساعات آخر ِماه‌رمضان و سال را بیشتر دوست‌دارم .‌
از ابتدای‌‌سال برایت شروع می‌کنم البته هرچه به سلول‌های مغزم فشار آوردم یادم نیامد پارسال در این‌روز ، کجای‌عالم بوده‌ام و روحم در کجا سیر می‌کرده و از این‌رو ناگریزم ماجرا را از کمی‌جلوتر برایت روایت‌کنم : " یادت می‌آید ؟ کودک بودم ، نه ؟ پشت میز نشسته‌بودم و با خودکار ِمشکی‌ام که تا ۱۴ فروردین عصاره‌اش گرفته‌شد از عاشق‌ِ‌او‌شدن می‌نوشتم و خوب یادم است می‌خواستم یکی از عاشقان ِاصلی‌ات باشم ؛ از آن‌‌ها که بیش از همه برایت عزیز‌ند . در لیست ِاهداف هزار ُچهارصد ُچهارم‌ هم این‌را گذاشته‌بودم و به خودم امر کرده‌بودم از این‌جرعهء‌گوارا بنوشم . امسال به عشقی که تو نسبت‌به من داشتی مطلع گشتم ، تو عاشقم بودی و من ، وای‌از من ! کوری ِمغرور بیش نبودم . من را در شرایط ِعجیب‌و‌غریبی قرار دادی .. برای رشدم ! اردیبهشت و آن مواجهء‌سهمگینم با دنیای‌آدم‌بزرگ‌ها ، خرداد و شروع ِنبردی که تابه‌حال آن را نچشیده بودم ، مرا متواضع‌تر از گذشته نمودی ، تا پایان تابستان سعادت ِ سفر به مشهد و قم را نصیبم کردی ، با آدم‌های جدید آشنایم کردی ، مهارت‌های جدیدی یافتم ، با دنیا بیشتر آشنا گشتم ، درس‌خواندن را چشیدم ، ثمرهء‌تلاش‌هایم را نشانم‌دادی و آن‌هنگام که به استیصال رسیدم مواظبم‌بودی و مواظب‌مادرم نیز ! غمی‌را روی دلم نشاندی که دردش سنگین و به یادآوردنش سنگین‌تر است و خلاصه ؛ بساط ِرشد را تا همین لحظهء‌آخر جمع نکردی و امید‌است بتوانیم روزی عاشق ِواقعیت و شبیه‌ترین به تو شویم ؛ خدای‌مهربانم ! "
دلم برای انسان‌هایی که در چهارصدُچهار ماندند ؛ تنگ می‌شود . گرچه می‌دانم که زنده‌اند و حی ولی دل ِاست دیگر و دل ِ‌من هم برا حضورشان تنگ‌ می‌گردد .
ای‌خدای محول‌الاحوال ! حال ِ‌مارا بهبود ببخش و بر سعادتمان‌بیافزا و مارا همواره در مسیر ِرشد قرار ده .
هزار ُچهارصد ُچهار عزیزم ! دلتنگت می‌مانم . دوست‌داشتنی ولی محزون بودی .
" ببین دلتنگی بی‌حد و حصر این‌اهالی را بگو باد صبا آرد هوای آن‌حوالی را "
وی‌یُن
دلم تا ابد برایت‌ غم‌گرفته و تنگ می‌ماند .
او همه‌چیز را می‌دانست.همه‌چیز را ! دروغ است بگویم او مانند آدم‌زادگان دیگر بود و در غفلت به سر می‌برد. اما آن‌روز رفتارش و عناصر ِاطرافش به گونه‌ای بود که گمان‌می‌کردی هیچ‌چیز را نمی‌داند‌. نگاهش کلماتی برای گفتن نداشت ، دستانش را به‌یکدیگر قلاب نکرده بود ، ساعتش را به دست ِراستش بسته بود و موهایش شلخته بود ! اما عجیب‌تر از همه‌این‌ها ، این‌بود که برای خداحافظی آماده بود . او و خداحافظی ؟ نه ، امکان نداشت . او بلدنبود فعل رفتن را صرف کند . همیشه بود . هنگامی که گریه می‌کردی همیشه بود که تو را بخنداند ... هنگامی که کتاب می‌خواندی همیشه بود تا جزئیاتش را بپرسد .. هنگامی که حرفی می‌زدی اخمانش را در یکدیگر می‌کرد و بود تا منبع‌ش را بپرسد .. این‌ها که سهل است ؛ حتی اگر زمانی می‌خواستی بروی نوک ِکوه‌هارا بگردی دنبال ِسیمرغ ، او کنارت بود . حال دلیل ِاین‌همه نبودن ِآن روزش را می‌فهمم... او تمام تعلقات را کنار گذاشته بود و می‌دانست دیگر متعلق به این‌دنیا نیست ! اون بدون تعلق رفت اما مارا با یک‌قلب پر از تعلق خاطر به‌ خودش تنها گذاشت .
هدایت شده از نــفس؛
چقد زود گذشت همه‌ چیز ... انگار همین دیروز بود با تکلیف ننوشتن و... خانم اسماعیلیِ عزیزم رو حرص می‌دادم و بعد عذاب وجدان می‌گرفتم ؛ من هنوز تو اون چهارصد و چهارِ بی‌ملاحظه ، گرفتار شدم و دارم توی لحظات‌ش غرق می‌شم .
وی‌یُن
چقد زود گذشت همه‌ چیز ... انگار همین دیروز بود با تکلیف ننوشتن و... خانم اسماعیلیِ عزیزم رو حرص می‌
۴ سال‌است با افتخار خودم را به عنوان شاگرد خانم ِاسماعیلی معرفی می‌کنم ..