دیشب که در حال شرح وقایع به پدرم بودم..
بهم گفتن که تازه این اولین قدم توی دنیایی که دارم واردش میشم.
ظهر در حالی که داشتم سریع حاضر میشدم که از خونه بزنم بیرون ، فکر نمیکردم ساعت ده ُبیست دقیقهءشب دارای یکتجربهءواقعی توی دنیای آدمبزرگها شده باشم.