دیشب که در حال شرح وقایع به پدرم بودم..
بهم گفتن که تازه این اولین قدم توی دنیایی که دارم واردش میشم.
ظهر در حالی که داشتم سریع حاضر میشدم که از خونه بزنم بیرون ، فکر نمیکردم ساعت ده ُبیست دقیقهءشب دارای یکتجربهءواقعی توی دنیای آدمبزرگها شده باشم.
جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.
هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.
پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.
هدایت شده از نــفس؛
از اینکه در دیدگاه و نظرگاه ِدیگران ، شخصیتی باشم که نیستم بدم میآید !
لطفا من را ، من ببینید ..
تا یاد دارم همیشه خود ِخودم بودم و چون خود ِخودم بودم ، پس توقعم این بود که در تعریفها توسط زبانها و رفتارها ، مصداقی از خود ِخودم را ببینم ..
حال چه شده است که شده ام شخصیتی ساختهی توهمات ، خیالها و حرفهای بچهگانهی بی پایه و اساسی که هیچکدامشان بویی از خود ِخودم نبردهاند .
من ، منبعی برای شناخت ِحقیقتوار از خود ِخودم هستم عزیز ِدل و جان !
گاهی اوقات گمان میکنم که من در ایندنیا زیست نمیکنم!
آنقدر درگیر دنیاهای گاها خودساخته و گاها مخلوقساخته شدهام
که گاهی اوقات پیرامونم را از یاد میبرم.