eitaa logo
*دفترچۀ ولنسی!
75 دنبال‌کننده
97 عکس
3 ویدیو
1 فایل
کتابخوار/چاکر امیرالمومنین/علاقه‌مند به نوشتن/عاشق پیشی و لاکپشت/ چایی فن ناشناس https://daigo.ir/secret/elay13 من @elay_13
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز که از مدرسه برمی‌گشتم بغض رو به ترکیدن داشتم. توی خیابون، یه خانوم با لبخند بزرگگگ بهم گفت خسته نباشی دخترم! بعد رفتم سوپرمارکت و موقع حساب کردن گفتم پلاستیک نمی‌خواد. آقاهه گفت چرا؟ گفتم خب وقتی می‌تونم بذارم توی کیفم، چرا پلاستیک بگیرم که اسراف بشه؟ و آقاهه گفت می‌دونی وقتی اینجوری زندگی کنی توی روزای مهم زندگیت چقدر خدا کمکت می‌کنه؟ می‌دونی چقدر حضورشو حس می‌کنی و همیشه حواسش بهت هست؟ اره. امروز آقای سوپر مارکتی و خانومی با لبخند بزرگ نجاتم دادن. بهم یادآوری کردن زندگی به همون آدمای محدود توی مدرسه ختم نمیشه. دنیا جریان داره و من هنوز هزارتا فرصت دارم. شاید خودمون نفهمیم؛ اما حرفای کوچیک‌مون مسیر یه نفر رو عوض می‌کنه.
*دفترچۀ ولنسی!
امروز که از مدرسه برمی‌گشتم بغض رو به ترکیدن داشتم. توی خیابون، یه خانوم با لبخند بزرگگگ بهم گفت خست
راستی، ماه هم باعث شد بالاخره جلوی در خونه چند قطره اشک بریزم. ماه کامل، پر نور و طلایی...
ـ بقیه عمرت می‌خوای چی‌کار کنی؟
یه چند روز که اینجا کم پیام میدم دیگه حرف زدن باهاتون خیلی سخت میشه
چقدر سخته آدمایی که باهاشون زنگ تفریح و اینا میری رو اصلا دوست نداشته باشی؛ ولی مجبور باشی تحمل کنی چون تنهایی وحشتناکه🫨
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی هر حرفی درمورد علایقم می‌زدم چپ‌چپ نگام می‌کردن، چیزی که توی سرم بود:
اِم
آبی آسمانی به چشمان تیره‌اش خیره شدم. انگار مشکی بودند؛ اما کمی که دقت می‌کردی می‌فهمیدی در عمق چشمانش نوری آبی وجود دارد. درست مثل روحش... ظاهرش شبیه گل پژمرده بود. با دیدنش یاد مرگ می‌افتادم. دوستش نداشتم؛ اما دلم می‌خواست کشفش کنم. صمیمی شدن با او خیلی سخت بود، من هم عاشق کارهای سخت. بعد از چند ماه لبخندش را دیدم. کم‌کم فهمیدم چشمانش آبی آسمانیست. فهمیدم عاشق کتاب خواندن است. فهمیدم نارنگی دوست دارد. فهمیدم هرشب به ماه نگاه می‌کند. فهمیدم دستانش گرم است. فهمیدم دوستش دارم. وقتی نگاهش می‌کنم به ‌جای مرگ، یاد دریا می‌افتم. الای وصالی
با فاطمه رد شدن از پل هوایی هم خنده داره