آبی آسمانی
به چشمان تیرهاش خیره شدم. انگار مشکی بودند؛ اما کمی که دقت میکردی میفهمیدی در عمق چشمانش نوری آبی وجود دارد. درست مثل روحش...
ظاهرش شبیه گل پژمرده بود. با دیدنش یاد مرگ میافتادم. دوستش نداشتم؛ اما دلم میخواست کشفش کنم. صمیمی شدن با او خیلی سخت بود، من هم عاشق کارهای سخت.
بعد از چند ماه لبخندش را دیدم. کمکم فهمیدم چشمانش آبی آسمانیست. فهمیدم عاشق کتاب خواندن است. فهمیدم نارنگی دوست دارد. فهمیدم هرشب به ماه نگاه میکند. فهمیدم دستانش گرم است. فهمیدم دوستش دارم.
وقتی نگاهش میکنم به جای مرگ، یاد دریا میافتم.
الای وصالی
#نوشته_آبی
*دفترچۀ ولنسی!
آبی آسمانی به چشمان تیرهاش خیره شدم. انگار مشکی بودند؛ اما کمی که دقت میکردی میفهمیدی در عمق چش
اینو زیر تمرین ریاضی نوشته بودم. کِی؟ یادم نیست.
*دفترچۀ ولنسی!
با فاطمه رد شدن از پل هوایی هم خنده داره
دوتا چیز گفت که خیلی خوشحالم کرد
۱. جورابات همیشه خوشگلن
۲. اگه نری گرافیک حیف میشه
هدایت شده از وَرای
موقعیت : وقتی اون کتاب رو تموم میکنی؛ این سوال ایجاد میشه که من اون کتاب رو تموم کردم یا اون کتاب منو؟
@varay_show