eitaa logo
وطن
294 دنبال‌کننده
3 عکس
7 ویدیو
0 فایل
در جانِ وطن، دوباره می‌دمم امید؛ به قامتِ استوارِ جوانانت .
مشاهده در ایتا
دانلود
وطن من، دیرینه‌ترین سرباز زمین، ایرانِ سرفراز من به بن‌بست رسیده است ، مهربانیِ مردمانت . در کوچه‌ای بی‌سر و ته حبس شده است؛ کوچه‌ای که در آن یا باید رنگِ جماعت گرفت یا بی‌پناه در تاریکی‌اش تلف شد. به آنان بگو دست از جانِ مهربان‌ها بردارند؛ بگذارند آسوده زندگی کنند، بگذارند دست‌کم یک‌بار نفسِ آزادی در سینه‌شان جاری شود.
وطن
خسته و کوفته و بی حوصله اومدم سراغ گوشی ، داشتم به هزارتا روش فکر میکردم که از دست موجودات دوپا به ظاهر همه چیز دان خلاص بشم و یکم آروم باشم اما گوشی رو که باز کردم و وارد اپلیکیشن شدم ، این ویدیو رو دیدم که ستایش برام فرستاده . وقتی بازش کردم اینطوری بودم که یعنی بین این همه کلمه ، بین این همه حس دوستام من رو امیدوار می‌دونن ؟ اوه .
+ خب بریم برای نوه عزیزم قصه بگم، مامان‌جون کدوم قصه رو دوست داری برات تعریف کنم؟ - وا، مامان‌بزرگ! چه قصه‌ای؟ مگه من بچم ؟ + دختر، هنوزم بچه‌ای. - شاید به اندازه‌ی شما بزرگ نشده باشم، ولی دنیای من پر از جنگ بوده، پر از گرونی... پر از مرگ. + چه حرفایی می‌زنی؟ کدوم جنگ؟ کدوم تورم؟ - مامان‌جون، همه ی اخبار رو از اینترنت گوشی میخونم دیگه . + وایسا ببینم، اینترنت و گوشی چیه ؟ تو که از اینا نداری -ندارم؟ یعنی چی ندارم؟ + خب معلومه دیگه، تو بچه ای ، گوشی میخوای چیکار ؟ - مامان‌جون، من بچه نیستم، پونزده سالمه! + پونزده؟ دختر، تو هنوز هفت سالته، تازه می‌خوای بری مدرسه! - نه... من هفت سالم نیست. مگه همین چند وقت پیش جنگ نبود ؟مگه همین زمستون نبود که خاک، پر شد از آدمای رفته؟ + حتماً خواب دیدی مامان جان. بیا بیا برات قصه اون گرگه رو تعریف کنم. - چه سالیه مامان بزرگ؟ + جانم؟ - میگم ما الان تو چه سالی ایم؟ + چه حرفایی می‌زنی تو ، سال ۹۵ ایم دیگه دختر. - ۹۵؟ پس چهارصد و پنج چی؟ + اووو، این حرفا چیه؟ کی مرده، کی زنده... عمر دست خداست. بیا بغلم بیا. - یعنی.... ده سال مونده تا بدبختیمون؟ + چی؟ - هیچی مامان جون، فقط برام قصه بگو... همون قصه‌هایی که همیشه می‌گی.
وطن
+ خب بریم برای نوه عزیزم قصه بگم، مامان‌جون کدوم قصه رو دوست داری برات تعریف کنم؟ - وا، مامان‌بزرگ!
یا شاید همه‌چیز خواب بود؛یه کابوسِ بد . یه شب خونه ی مامان بزرگ ، بعد از قصه‌ی آقا گرگه خوابم برد. توی خواب، مدام ناله می‌کردم؛ تصویرهای ناخوشایند می‌دیدم: مرگ، جنگ، فقر… بعد یک‌هو مامان‌بزرگ بیدارم می‌کنه. من رو در آغوش می‌کشه و میگه : «هیس دخترم، آروم باش… همش خواب بود.»
ما دوام آوردیم، عجیب دوام آوردیم. اما فرق بود میان دوام آوردن ما و دوام آوردن آدم‌های دیگر. فرق بود میان رسیدن ما و رسیدن آدم‌های دیگر. که جایی که آنان راه می رفتند، ما می‌دویدیم، جایی که آن ها می‌دویدند، ما سینه خیز می‌رفتیم. آنان برای رشد و رفاه می‌جنگیدند و ما برای بقا، تمام مردم جهان زندگی می‌کردند و ما، فقط داشتیم زنده می‌ماندیم.