وطن
خسته و کوفته و بی حوصله اومدم سراغ گوشی ، داشتم به هزارتا روش فکر میکردم که از دست موجودات دوپا به ظاهر همه چیز دان خلاص بشم و یکم آروم باشم اما گوشی رو که باز کردم و وارد اپلیکیشن شدم ، این ویدیو رو دیدم که ستایش برام فرستاده .
وقتی بازش کردم اینطوری بودم که یعنی بین این همه کلمه ، بین این همه حس دوستام من رو امیدوار میدونن ؟ اوه .
+ خب بریم برای نوه عزیزم قصه بگم، مامانجون کدوم قصه رو دوست داری برات تعریف کنم؟
- وا، مامانبزرگ! چه قصهای؟ مگه من بچم ؟
+ دختر، هنوزم بچهای.
- شاید به اندازهی شما بزرگ نشده باشم، ولی دنیای من پر از جنگ بوده، پر از گرونی... پر از مرگ.
+ چه حرفایی میزنی؟ کدوم جنگ؟ کدوم تورم؟
- مامانجون، همه ی اخبار رو از اینترنت گوشی میخونم دیگه .
+ وایسا ببینم، اینترنت و گوشی چیه ؟ تو که از اینا نداری
-ندارم؟ یعنی چی ندارم؟
+ خب معلومه دیگه، تو بچه ای ، گوشی میخوای چیکار ؟
- مامانجون، من بچه نیستم، پونزده سالمه!
+ پونزده؟ دختر، تو هنوز هفت سالته، تازه میخوای بری مدرسه!
- نه... من هفت سالم نیست. مگه همین چند وقت پیش جنگ نبود ؟مگه همین زمستون نبود که خاک، پر شد از آدمای رفته؟
+ حتماً خواب دیدی مامان جان. بیا بیا برات قصه اون گرگه رو تعریف کنم.
- چه سالیه مامان بزرگ؟
+ جانم؟
- میگم ما الان تو چه سالی ایم؟
+ چه حرفایی میزنی تو ، سال ۹۵ ایم دیگه دختر.
- ۹۵؟ پس چهارصد و پنج چی؟
+ اووو، این حرفا چیه؟ کی مرده، کی زنده... عمر دست خداست. بیا بغلم بیا.
- یعنی.... ده سال مونده تا بدبختیمون؟
+ چی؟
- هیچی مامان جون، فقط برام قصه بگو... همون قصههایی که همیشه میگی.
وطن
+ خب بریم برای نوه عزیزم قصه بگم، مامانجون کدوم قصه رو دوست داری برات تعریف کنم؟ - وا، مامانبزرگ!
یا شاید همهچیز خواب بود؛یه کابوسِ بد . یه شب خونه ی مامان بزرگ ، بعد از قصهی آقا گرگه خوابم برد.
توی خواب، مدام ناله میکردم؛ تصویرهای ناخوشایند میدیدم:
مرگ، جنگ، فقر…
بعد یکهو مامانبزرگ بیدارم میکنه.
من رو در آغوش میکشه و میگه :
«هیس دخترم، آروم باش… همش خواب بود.»
ما دوام آوردیم، عجیب دوام آوردیم.
اما فرق بود میان دوام آوردن ما و دوام آوردن آدمهای دیگر.
فرق بود میان رسیدن ما و رسیدن آدمهای دیگر.
که جایی که آنان راه می رفتند، ما میدویدیم، جایی که آن ها میدویدند، ما سینه خیز میرفتیم.
آنان برای رشد و رفاه میجنگیدند و ما برای بقا، تمام مردم جهان زندگی میکردند و ما، فقط داشتیم زنده میماندیم.
بهار امسال گلهایش شکوفه دادند ، رشد کردند ، جوان شدند ، زنده شدند و از آن زمستان سرسخت بیرون آمدند اما دل هایمان در همان زمستان جا ماند .
خشک شد ، بنزین ریختند و ریشه اش را با فندک سوزاندند ، خمیده اش کردند ، امیدش را به دیوار کوبیدند
بعد هم دست هایش را گرفتند ، پاهایش را بستند و گفتند " حالا بدو "
و ما ایستادهایم ، به ناچار ..
به امید اینکه شاید روزی نوری به ساقه های خشکیده مان برسد یا آبی برای ترمیم ریشه اش پیش از آنکه دیگر چیزی نروید .