وطن
+ خب بریم برای نوه عزیزم قصه بگم، مامانجون کدوم قصه رو دوست داری برات تعریف کنم؟ - وا، مامانبزرگ!
یا شاید همهچیز خواب بود؛یه کابوسِ بد . یه شب خونه ی مامان بزرگ ، بعد از قصهی آقا گرگه خوابم برد.
توی خواب، مدام ناله میکردم؛ تصویرهای ناخوشایند میدیدم:
مرگ، جنگ، فقر…
بعد یکهو مامانبزرگ بیدارم میکنه.
من رو در آغوش میکشه و میگه :
«هیس دخترم، آروم باش… همش خواب بود.»
ما دوام آوردیم، عجیب دوام آوردیم.
اما فرق بود میان دوام آوردن ما و دوام آوردن آدمهای دیگر.
فرق بود میان رسیدن ما و رسیدن آدمهای دیگر.
که جایی که آنان راه می رفتند، ما میدویدیم، جایی که آن ها میدویدند، ما سینه خیز میرفتیم.
آنان برای رشد و رفاه میجنگیدند و ما برای بقا، تمام مردم جهان زندگی میکردند و ما، فقط داشتیم زنده میماندیم.
بهار امسال گلهایش شکوفه دادند ، رشد کردند ، جوان شدند ، زنده شدند و از آن زمستان سرسخت بیرون آمدند اما دل هایمان در همان زمستان جا ماند .
خشک شد ، بنزین ریختند و ریشه اش را با فندک سوزاندند ، خمیده اش کردند ، امیدش را به دیوار کوبیدند
بعد هم دست هایش را گرفتند ، پاهایش را بستند و گفتند " حالا بدو "
و ما ایستادهایم ، به ناچار ..
به امید اینکه شاید روزی نوری به ساقه های خشکیده مان برسد یا آبی برای ترمیم ریشه اش پیش از آنکه دیگر چیزی نروید .