eitaa logo
وطن
291 دنبال‌کننده
2 عکس
7 ویدیو
0 فایل
در جانِ وطن، دوباره می‌دمم امید؛ به قامتِ استوارِ جوانانت .
مشاهده در ایتا
دانلود
+ خب بریم برای نوه عزیزم قصه بگم، مامان‌جون کدوم قصه رو دوست داری برات تعریف کنم؟ - وا، مامان‌بزرگ! چه قصه‌ای؟ مگه من بچم ؟ + دختر، هنوزم بچه‌ای. - شاید به اندازه‌ی شما بزرگ نشده باشم، ولی دنیای من پر از جنگ بوده، پر از گرونی... پر از مرگ. + چه حرفایی می‌زنی؟ کدوم جنگ؟ کدوم تورم؟ - مامان‌جون، همه ی اخبار رو از اینترنت گوشی میخونم دیگه . + وایسا ببینم، اینترنت و گوشی چیه ؟ تو که از اینا نداری -ندارم؟ یعنی چی ندارم؟ + خب معلومه دیگه، تو بچه ای ، گوشی میخوای چیکار ؟ - مامان‌جون، من بچه نیستم، پونزده سالمه! + پونزده؟ دختر، تو هنوز هفت سالته، تازه می‌خوای بری مدرسه! - نه... من هفت سالم نیست. مگه همین چند وقت پیش جنگ نبود ؟مگه همین زمستون نبود که خاک، پر شد از آدمای رفته؟ + حتماً خواب دیدی مامان جان. بیا بیا برات قصه اون گرگه رو تعریف کنم. - چه سالیه مامان بزرگ؟ + جانم؟ - میگم ما الان تو چه سالی ایم؟ + چه حرفایی می‌زنی تو ، سال ۹۵ ایم دیگه دختر. - ۹۵؟ پس چهارصد و پنج چی؟ + اووو، این حرفا چیه؟ کی مرده، کی زنده... عمر دست خداست. بیا بغلم بیا. - یعنی.... ده سال مونده تا بدبختیمون؟ + چی؟ - هیچی مامان جون، فقط برام قصه بگو... همون قصه‌هایی که همیشه می‌گی.
وطن
+ خب بریم برای نوه عزیزم قصه بگم، مامان‌جون کدوم قصه رو دوست داری برات تعریف کنم؟ - وا، مامان‌بزرگ!
یا شاید همه‌چیز خواب بود؛یه کابوسِ بد . یه شب خونه ی مامان بزرگ ، بعد از قصه‌ی آقا گرگه خوابم برد. توی خواب، مدام ناله می‌کردم؛ تصویرهای ناخوشایند می‌دیدم: مرگ، جنگ، فقر… بعد یک‌هو مامان‌بزرگ بیدارم می‌کنه. من رو در آغوش می‌کشه و میگه : «هیس دخترم، آروم باش… همش خواب بود.»
ما دوام آوردیم، عجیب دوام آوردیم. اما فرق بود میان دوام آوردن ما و دوام آوردن آدم‌های دیگر. فرق بود میان رسیدن ما و رسیدن آدم‌های دیگر. که جایی که آنان راه می رفتند، ما می‌دویدیم، جایی که آن ها می‌دویدند، ما سینه خیز می‌رفتیم. آنان برای رشد و رفاه می‌جنگیدند و ما برای بقا، تمام مردم جهان زندگی می‌کردند و ما، فقط داشتیم زنده می‌ماندیم.
بهار امسال گل‌هایش شکوفه دادند ، رشد کردند ، جوان شدند ، زنده شدند و از آن زمستان سرسخت بیرون آمدند اما دل هایمان در همان زمستان جا ماند . خشک شد ، بنزین ریختند و ریشه اش را با فندک سوزاندند ، خمیده اش کردند ، امیدش را به دیوار کوبیدند بعد هم دست هایش را گرفتند ، پاهایش را بستند و گفتند " حالا بدو " و ما ایستاده‌ایم ، به ناچار .. به امید اینکه شاید روزی نوری به ساقه های خشکیده مان برسد یا آبی برای ترمیم ریشه اش پیش از آنکه دیگر چیزی نروید .