غمِعاشورایی^
آسمان آن روز تیره تر بود یا دلِ من اندوهگین نمیدانم،
فقط میدانم که روز غمانگیزی بود. البته نه از آن غمها که تو را در ناامیدی و یاس و نفرت غرق میکند.
از آن غمهای عاشورایی که دلت را بعد شکستن شیشهی بغض آرام میکند.
از آن داغ هایی که تو را دیوانه میکند! اما از تباهی روزمرگی رهایت میکند و هدایتگرت میشود.
از آن داغهایی که وجودت را خجل از بدیهایت میکند و آدمت میکند.
داغِ اوهم همین بود... چون تمام عمرش همین بود.. بودنش هم... نبودنش هم..
انسان بودنی که شهید آوینی از آن میگفت هم در همین است که همه چیزِ او نعمتی بر سر دیگران میشود...
حتی رفتنش هم...💔
-حکایتآنروز-
وِداد
-
مشایهیمشهد^
ساعت ۱۲و نیم بلاخره توانستیم حرکت کنیم.
همینکه وارد مسیر شدیم، پذیرایی و محبت بود که سویمان سرازیر میشد. از شربت گرفته تا یک قاچ هندوانه خنک. چه بگویم... حال هم که دارم به نگاشتن ادامه میدهم بغضم میگیرد.
فقط کسی که اربعین را به چشم دیده میداند که چقدر همه جا اربعین بود.
خیابان بوی مشایه میداد.
خدا شاهد است همان بو! همان نوای الی الله! همان پیراهنهای عزای مشترک!همان همراهان!همان عشق!همان محبت! همان ایثار!
مشهد انگار کربلایی دگر شده بود.
و شهادت حسینی ملت حسینی را بیدار میکند..!
-حکایتآنروز-
وِداد
هرچقدر بخواهم کاغذ سیاه کنم و قلم تمام حرفهای امروزم تمام نمیشود
گفته بودم تا ابد نوشتن هم حق مطلب را ادا نمیکند نه؟
وِداد
-
_مامناشکها_
به میدان بسیج که رسیدم، تازه انبوه جمعیت مقابل چشمانم آمد. مردم مانند لالههای عزادار در بوستانی از گل همهجا را پر کرده بودند.
در خیابان اما هنوز اندکی مسیر روان تر بود. گاهی جمعی همراه نوجه خوانی اشک میریختند و شعار میدادند..،
گاهی هم من میماندم و قاب تصویر مردِ تنهایی، که عجیب دستانش را روبه مولایمان رضا بلند کرده بود و از ته دل اشک میریخت. انگار که میخواست از درد جانسوز این داغِ عظیم خود آقا نجاتش دهند و به آغوشش کشند.
انگار که مامن امن اشکهایش را یافته بود....
-حکایتآنروز-
باید خاطرات این روزها پخش شه تو تمام روزهای سال
تا هیچ کس فراموشش نشه اون شکوه رو..
اون کوه احساس ملی رو..
اون غم جانسوز دردناک رو..💔