وِداد
-
_مامناشکها_
به میدان بسیج که رسیدم، تازه انبوه جمعیت مقابل چشمانم آمد. مردم مانند لالههای عزادار در بوستانی از گل همهجا را پر کرده بودند.
در خیابان اما هنوز اندکی مسیر روان تر بود. گاهی جمعی همراه نوجه خوانی اشک میریختند و شعار میدادند..،
گاهی هم من میماندم و قاب تصویر مردِ تنهایی، که عجیب دستانش را روبه مولایمان رضا بلند کرده بود و از ته دل اشک میریخت. انگار که میخواست از درد جانسوز این داغِ عظیم خود آقا نجاتش دهند و به آغوشش کشند.
انگار که مامن امن اشکهایش را یافته بود....
-حکایتآنروز-
باید خاطرات این روزها پخش شه تو تمام روزهای سال
تا هیچ کس فراموشش نشه اون شکوه رو..
اون کوه احساس ملی رو..
اون غم جانسوز دردناک رو..💔
میخوام امشب یه مقدار از داستان افرادی تعریف کنم که با جون و دل اومده بودن ...
کلی سختی کشیده بودن تا خودشون رو برسونن...فقط برای اینکه بتونن یه نظر آقا رو برای بار آخر ببینن(:
وِداد
میخوام امشب یه مقدار از داستان افرادی تعریف کنم که با جون و دل اومده بودن ... کلی سختی کشیده بودن ت
ماجرا از جایی شروع شد که نتوانستم از میدان ۱۵ خرداد عبور کنم و خودم را به دوستانم برسانم.
و قسمت این بود که همنشین کسانی شدم که شنیدن داستان یکایکشان توفیقی دلنشین میان آفتاب جانسوزِ ظهرگاهی بود.
وِداد
-
چنان با عزم و اراده ایستاده بود که من مقابلش احساس عجز میکردم.
میگفت: از دیشب اینجا هستیم .
نه تونستیم شام بخوریم و نه ناهار (:
گفتم خب چرا این همه سختی رو تحمل کردین؟
نگاه عاقل اندر سفیهی بدرقهام کرد... راستش خودم از سوالم در برابر چنین نگاه دلنشینی خجالت کشیدم. تنها آرام گفت:
اگر چند روزم قرار بود گشنه و تشنه بمونم بازم میموندم!
ما به عشق شهادت اومدیم(:
کمی خستگی از آفتاب داغ در چهرهاش نمایان بود :
-راستش
پاشنه پام رو باید عمل کنم
چندباره داره عقب میوفته
یه بار محرمه...
یه بار مراسمه..
الانم که به خاطر تشییع اقا..
بغض حاکی از درد و داستانی تلخ در نگاهش نقش بست و اشک میانچشمانش حلقه زد. درحالی که عکس خوش نقش آقا را میان دستانش نگه داشته بود گفت:
آخه من اومدم شفامرو هم از خودش بگیرم!..