میخوام امشب یه مقدار از داستان افرادی تعریف کنم که با جون و دل اومده بودن ...
کلی سختی کشیده بودن تا خودشون رو برسونن...فقط برای اینکه بتونن یه نظر آقا رو برای بار آخر ببینن(:
وِداد
میخوام امشب یه مقدار از داستان افرادی تعریف کنم که با جون و دل اومده بودن ... کلی سختی کشیده بودن ت
ماجرا از جایی شروع شد که نتوانستم از میدان ۱۵ خرداد عبور کنم و خودم را به دوستانم برسانم.
و قسمت این بود که همنشین کسانی شدم که شنیدن داستان یکایکشان توفیقی دلنشین میان آفتاب جانسوزِ ظهرگاهی بود.
وِداد
-
چنان با عزم و اراده ایستاده بود که من مقابلش احساس عجز میکردم.
میگفت: از دیشب اینجا هستیم .
نه تونستیم شام بخوریم و نه ناهار (:
گفتم خب چرا این همه سختی رو تحمل کردین؟
نگاه عاقل اندر سفیهی بدرقهام کرد... راستش خودم از سوالم در برابر چنین نگاه دلنشینی خجالت کشیدم. تنها آرام گفت:
اگر چند روزم قرار بود گشنه و تشنه بمونم بازم میموندم!
ما به عشق شهادت اومدیم(:
کمی خستگی از آفتاب داغ در چهرهاش نمایان بود :
-راستش
پاشنه پام رو باید عمل کنم
چندباره داره عقب میوفته
یه بار محرمه...
یه بار مراسمه..
الانم که به خاطر تشییع اقا..
بغض حاکی از درد و داستانی تلخ در نگاهش نقش بست و اشک میانچشمانش حلقه زد. درحالی که عکس خوش نقش آقا را میان دستانش نگه داشته بود گفت:
آخه من اومدم شفامرو هم از خودش بگیرم!..
وِداد
بهم گفت آخه من خوش عکس نیستم.
-- این چه حرفیه با این چهره دلنشین و مهربونی که دارین...
از مازندارن آمده بود. مهربان بانوی غیور شمالی... با نگاه غمگینی میگفت:
از تهران و قم که جاموندم دلم خیلی گرفت
یهو دیدم دارن راه میوفتن بیان مشهد.
منم اینطوری راهی شدم(:
گفتم: خب اصلا چرا؟ چرا اومدین؟
چشمانش به بغض نشست:
-خیلی دوسش داشتم...
خیلی خیلی
یکی ایشون.. یکی آقای رئیسی...
من خیلی غصه خوردم براشون..
نگاه به اشک نشستهاش اشکهای مراهم به چشمانم دعوت کرد:
-من هرشب زن تنها مسافت زیادی رو میرم
میرم تجمع
سه ماهه!
با تحسین نگاهش کردم:
دم شما گرم! ماشاءالله!
او که به دور دست خیره شده بود دوباره زمزمه کرد:
خیلی دوسش داشتم...خیلی...