eitaa logo
گورستانِ ایستاده
124 دنبال‌کننده
8 عکس
2 ویدیو
0 فایل
𖤐𖤐𖤐
مشاهده در ایتا
دانلود
My Mito
گورستانِ ایستاده
امشب هم سرم درد می‌کنه. نه اون‌جوری که با یه مشت قرص و چند ساعت خواب تموم بشه؛ یه چیزی از پشت پلک‌ها
دارم زیادی بهش فکر می‌کنم. نه، «زیادی» کلمه‌ی درستی نیست. انگار اصلاً دیگه فکری باقی نمونده که مال خودم باشه. هر چیزی یه جوری برمی‌گرده به اون؛ یه آهنگ، یه خیابون، یه ساعت خاص از شب، حتی نوری که از لای پرده می‌افته روی زمین. نمی‌دونم از کی شروع شد. شاید از همون باری که نگاهم کرد و من برای چند ثانیه یادم رفت باید چی می‌گفتم. شاید هم قبل‌تر. خیلی قبل‌تر. خیلی خیلی قبل‌تر. مثلا تولد هشت سالگیم. سنش رو که به یاد میارم، خودم هم یه لحظه ساکت می‌شم. نه به خاطر عددش؛ به خاطر چیزهایی که توی صورتش هست و من هنوز ندارم. اون‌جوری که حرف می‌زنه، اون‌جوری که سکوت می‌کنه، اون‌جوری که انگار دنیا قبلاً یه بار از روش رد شده و دیگه هیچ‌چیز نمی‌تونه غافلگیرش کنه... و من دلم می‌خواد همه‌ی اون چیزها رو بدونم. دلم می‌خواد وقتی لقب مخصوصم رو صدا می‌زنه، یه لحظه بیشتر طولش بده. دلم می‌خواد نگاهم کنه و بفهمه که من چقدر منتظر اون نگاه بودم. یه بخش احمقانه‌ای از من دوست داره براش کوچیک‌تر به نظر برسه؛ نه برای اینکه نجاتم بده، فقط برای اینکه شاید یکم بیشتر نگاهم کنه. این دیگه شبیه دوست داشتن نیست، نه؟ چون من نمی‌خوام فقط باهاش باشم. می‌خوام توی فکرش جا داشته باشم، توی خوابش، توی نگاهش، توی اتاقش، توی تک تک عادت‌هاش. می‌خوام یه جایی از زندگی‌ش باشم که پاک کردنش آسون نباشه. و بدتر از همه اینه که فکر می‌کنم اگه یه روز دستش رو دراز کنه و بخواد من رو ببره، من حتی ازش نمی‌پرسم کجا می‌ریم. ″و ما، میانِ آنچه دوستش داریم و آنچه دوست داشتن از ما می‌گیرد، اینجا ایستاده‌ایم.″
lights, camera, action if she likes me, takes me home
هدایت شده از Nexus
از اینکه درک بشم می‌ترسم و در عین حال آرزوش رو دارم.
گورستانِ ایستاده
دارم زیادی بهش فکر می‌کنم. نه، «زیادی» کلمه‌ی درستی نیست. انگار اصلاً دیگه فکری باقی نمونده که مال خ
بعضی وقت‌ها دلم می‌خواد یکی بالاخره بفهمه. نه از اون فهمیدن‌ها که می‌پرسن «چی شده؟» و منتظر یه جواب ساده می‌مونن. می‌خوام یکی یه بار درست نگاه کنه و بفهمه چرا ساکتم، چرا فاصله می‌گیرم، چرا بعضی حرف‌ها رو نصفه می‌خورم و چرا وقتی زیادی نزدیک می‌شن، اولین چیزی که به ذهنم می‌رسه رفتنه. ولی فکر کردن بهش هم می‌ترسونتم. چون اگه یکی واقعاً بفهمه، دیگه نمی‌تونم پشتِ «خوبم»‌هام قایم بشم، دیگه نمی‌تونم بعضی چیزها رو انکار کنم، نمی‌تونم وانمود کنم که چیزی یادم نیست. شاید بدتر از همه این باشه که یکی بالاخره روی چیزهایی که سال‌هاست بی‌اسم نگهشون داشتم، اسمی بذاره و اون «تعلق» لعنتی رو ایجاد کنه. برای همین، وقتی کسی زیادی نزدیک می‌شه، خودم در رو روش می‌بندم و بعد ته دلم منتظر می‌مونم که دوباره در بزنه؛ نه برای اینکه بازش کنم، فقط برای اینکه مطمئن شم هنوز کسی اون طرف ایستاده. ″و ما، میانِ ترس از دیده‌شدن و آرزوی کسی که بالاخره ما را ببیند، اینجا ایستاده‌ایم.″
اصلا گوش نمیده krobakو 🫩