شاپرککوچولو .
_ من نگهبان درهایی هستم که وجود ندارند. درهایی که هر بار بسته میشوند، تو دوباره یکی دیگر از آنها ر
تو صدایم را میشنوی یانه ؟
من سال هاست درون قلعه ها میگردم ، که شاید تیکه های خودم را پیدا کنم یا شاید از قصد در این مکان ها پرسه میزنم تا خودم را پیدا نکنم (؟)
هر کدام از دروازه ها مرا در این جهان زنده نگه داشته ، مثل نخ هایی به عروسک اویزان که اگر پاره شوند , من دوباره به تاریک ترین مکان روی جهان روی میآورم .
رویا ها به گونه ای مرا غرق خود میکنند که دیگر علاقمند به اینکه تن رنجور خود را از تخت بیرون بکشم و زندگی کنم نیستم .
چون ترجیحم بر این است غرق در رویا شوم تا آدم ها ! .