“من دلم میخواهد
خانهای داشته باشم پُرِ دوست ،
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو … ؛
هر کسی میخواهد
وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند .
شرط وارد گشتن :
شست و شوی دلهاست
شرط آن ، داشتن یک دل بی رنگ و ریاست …
بر درش برگ گلی میکوبم
روی آن با قلم سبز بهار
مینویسم :
ای یار
خانهی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر :
"خانه دوست کجاست؟ "
_فریدون مشیری_
هدایت شده از فاطمه عارفنژاد
بمب اول… ستاره میلرزد
ترکشی میخورد به صورت ماه
بمب دوم… هجوم آتش و دود
آسمان آب میرود ناگاه
بمب سوم… مهیب، دیوانه
بارش سرب در شبِ خانه
بچهگنجشک مرده در لانه
روضهها باز، روضهها جانکاه
بمب پنجم… صدای لالایی…
خواب گهوارهها به تنهایی…
دفن کودک کنار بابایی…
قبرشان میشود زیارتگاه
بمب هفتم… نصیب تاک شده
بال پروانه چاکچاک شده
سرو، آنسوی باغ خاک شده
چه کسی میدهد به غنچه پناه؟
بمب هشتم… ضیافت فسفر
قایق آماده تا بگیرد گر
تورها از خیال ماهی پر
بغض کرده غروب لنگرگاه
بمب بیستویکم... هزارهٔ رنج
مرگ آسان و زندگی بغرنج
غرق خون است صفحهٔ شطرنج
غرق خاکسترند شام و پگاه
بمب شصتم… کسی خبر دارد؟
نور خورشیدها اثر دارد؟
کهکشانی بدون سر دارد
میدود در شبی عمیق و سیاه
بمب هشتادوپنج… نوبت کیست؟
مدرسه؟ مسجد اینطرفها نیست؟
دستها از کمک چرا خالیست؟
لنز عکاسها پر است از آه
بمب بعدی… هزار و چندم بود؟
روح دریا پر از تلاطم بود
شهر در انفجارها گم بود
و جهان همچنان نگاه و نگاه…
***
بمبها... بمبها… پر از اقرار:
زندگی زنده مانده در آوار
در شب تار روشناند انگار
چشم و دلها به نور «بسم الله»
آه ای سرزمین زیتونم!
ریشهٔ شاخههای همخونم!
صبر کن سختی زمستان را
میرسد آن بهار سبز از راه
#فاطمه_عارفنژاد
#فلسطین | #غزه
#در_رکاب_صبح
📷: فاطمه شبیر
@fatemeh_arefnejad
هدایت شده از فاطمه عارفنژاد
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است!
من چگونه خویش را صدا کنم؟
_قیصر امین پور_
شب سردیست
و من با دل سرد
به خودم می گویم
خبری نیست بخواب
باز هم خواب محبت دیدی!
_حمید مصدق-
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"روزگارم بد نیست
تکه تانی دارم
خرده هوشی
سر سوزن ذوقی
مادری دارم، بهتر از برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که در این نزدیکیست
لای این شب بوها
پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب
روی قانون گیاه..."
-سهراب سپهری-
هوشنگ ابتهاجمن نمی دانستم معنی هرگز را.mp3
زمان:
حجم:
8.7M
خانه دل تنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد ؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
آه ای واژه شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه!...
_هوشنگ ابتهاج_
هدایت شده از حرف دل+
…حبّ ذات…
بشر مادی بر اساس حب ذات فعالیت میکند و محور محاسبات دنیای غرب بر اساس حب ذات و مصالح شخصی دور میزند.
آنجا که انسانی دست به شهادت میزند و حب ذات را میشکند، کاخ محاسبات کامپیوترها و تکنولوژی غرب با همهٔ اسلحهها و طاقات در مقابل ارادهٔ یک انسان شهید فرو میریزد.
_دلگویه شهید دکتر مصطفی چمران
برگرفته از کتاب "عارفانه"
با قلم میگویم:
ای همزاد، ای همراه
ای هم سرنوشت
هردومان حیران بازی های دوران های زشت
شعرهایم را نوشتی،
دست خوش!
اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟...
_فریدون مشیری_
گزارش چند ثانیه از جهان...
پیرمردی در بارسلون روزنامه می خرد
پیرزنی در تبت به معبد می رود
در پاریس، زن میانسالی پیراهنی اتو می کند
پیشخدمت کافه ای در جاکارتا به تلویزیون نگاه می کند
دختری در فلورانس رژ لب می زند
راننده کامیونی در برلین به عکس پسر جوانی نگاه می کند
دختری در کتابخانه دانشگاه تورنتو کتابی را ورق می زند
جنگجویی در افغانستان شلیک می کند
کسی روی زمین می افتد
زندگی ترک دیگری برمی دارد
خاکی سرخ می شود
روحی سیاه می شود
یکی از جهان کم می شود
خبری به جهان اضافه می شود
پیرمردی در بارسلون به خبر روزنامه خیره می شود
زن میانسال فرانسوی با اشک به برلین و فلورانس تلفن می زند
راننده کامیون ماشین را متوقف می کند
دختر فلورانسی گریه می کند
پیشخدمت اندونزیایی سرش را تکان می دهد
شانه زمین برای همیشه کبود می شود
دختری در کانادا زیر واژه جنگ خط می کشد
پیرزن تبتی در بلندترین نقطه جهان دعا می خواند
چیزی به جهان اضافه می شود
کسی در کافه ای دور شعر می نویسد
جهان بی تفاوت به راهش ادامه می دهد...
_مصطفی مستور_