نیچه میدید که دوران خودش ( قرن ۱۹) داره زیر بار سنگین یک اخلاق مسیحی زنگ زده له میشه. اون میخواست انسان رو از این انفعال نجات بده ،
فکر نیچه این بود که : اگر ما بگیم ارزش ها از اسمان میان ، پس ما همیشه مامور و معلولیم (در موارد دیگه تا حدودی قبولش دارم) . او میخواست انسان علت خودش باشه ، درواقع خدا رو سد راه شکوه انسانی میدید. نیچه از خدا رقابت میطلبید
نیچه گاهی چنان در « اراده معطوف به قدرت » غرق میشد که یادش میرفت انسان بدون «تکیه گاه استعلایی »، فقط یک موجود بیولوژیکی است که تا زانو در لجن غرایز خودش ( اراده از نظر شوپنهاور ) فرو رفته است .
https://eitaa.com/Milokenma/66
آخ دقیقا
وقتی داشتم درموردش تحقیق میکردم از خریتش تعجب کردم ، جون خودش فیلسوفه
هدایت شده از 𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞
https://eitaa.com/vincent/433
اخلاق از درون؟
اونوقت نیچه نفرمود اخلاق درونی معیارش چیه؟
شاید اخلاق درونی من با اخلاق درونی بقیه ی آدما فرق بکنه...
شاید از نظر من دزدی شرافتمندانه باشه؟
اراده ی فرد اصیل؟
اصیل بودن چیه؟
فرد اصیل کیه؟
همه ی آدما اصیلن؟
و اگه همه ی آدما اصیل نیستن...
پس همه نمیتونن اخلاق درونی داشته باشن؟
جالب شد...
به نظر من این دقیقا همون جاست که نیچه شکست میخوره ، منم به همین فکر میکنم ، اصلا منطقی نیست
اما نمیشه فقط بر اساس چندتا تحقیق ساده و پرس و جو و این حرفا درمورد فلسفه به این پیچیدگی نتیجه گیری کرد ، باید کتابهای خودش رو بخونم ولی ته کارتم عنکبوت تار بسته