هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
برای انجمن فیلسوفان ابلهستیز به جز هگل ◍✧* ~
« سلام!
به کسی که عمیقا باهاش همذاتپنداری میکنم و احساس میکنم کسی که چند سال پیش بودم رو دارم میبینم.
چیزی که حس میکنم، اینه که به جزئیات توجه داری، و اینا اذیت کنندهست.
رفتارهای دیگران، حرف هاشون، نوع برخوردشون، قضاوت کردنشون... اینا هیچوقت تمومی نداره.
تنها کسی که داریم، خودمونه.
حس میکنم در قلبت رو بستی و نمیخوای صدای قلبت رو بشنوی.
این زمانی اتفاق میوفته که عمیقا از کسی رنجیده باشی.
و اون زخم نیاز به زمان داره تا التیام پیدا کنه.
با اینحال... باعث افتخاره که با کسایی مثل تو آشنا شدم. همیشه فکر میکردم کسی نیست که بتونه حرفامو درک کنه، و منم حرفاشو درک کنم.
اما حالا میبینم نه... کسایی که مثل هم باشن پیدا میشن، هر چقدر زمان بگذره همدیگه رو پیدا میکنن.
به خودت سخت میگیری، اینطور نیست؟
چیزی که احساس میکنم اینه که این زخم با وجود یک همدل، یک همراه، و یک هم مسیر بهتر میشه.
امیدوارم روزی برسه که با اون دوست آشنا بشی. بتونی زخم هایی که داری رو التیام بدی، و در کنار اون شخص، اونقدر خاطره بسازی که فراموش کنی گذشته ها رو چطور پشت سر گذاشتی... »
نمیتونی باور کنی عضو چندصدتا چنل هستم ولی تنها دلیلی که به خاطرش میام ایتا چک کردن چنل توئه
تاحالا اینطور به خودم نگاه نکرده بودم ، ولی حالا میبینم چقدر سفت و سخت خودمو به زنجیر بستم ، بیش از حد به خودم سخت میگیرم ولی بهجای اینکه مفید باشه داره منو از هم میپاشونه
مرزهای من حالا دیوار های سنگی و بلندی هستن که آخرشون پیدا نیست ، میخوام ادمای جدیدو ببینم و بشناسم ولی عادت کردم یه گوشه دور از تمام دنیا بشینم و تنهایی خودمو مشغول کنم ، اصرار دارم به خودم بقبولانم که تنهایی از پس همه چیز بر میام ، مثل یه ناظر نامرئی همه چیزو میبینم اما هیچ کاری نمیکنم
هیچ وقت تو زندگی واقعی فاز نا امیدی و ناراحتی نمیگیرم ، همه چیزو ساده میگیرم ، ولی گاهی واقع کنترل از دستم خارج میشه و همه اون چیزای وحشتناکی که تو خودم ریختم تبدیل به خشم آتشینی میشه که روش هیچ کنترلی ندارم و هر چیزی که کنارم باشه رو به آتیش میکشه ، میدونم که برای ادمای اطرافم خطرناکم ، پس ازشون فاصله گرفتم و الآن اونا غریبهان، فقط یه دوست دارم که اون وضعش از من خیلی بدتره
( هربار خودمو برای بقیه ابراز کردم ، حالم از خودم و حماقتم به هم خورد)