تاحالا اینطور به خودم نگاه نکرده بودم ، ولی حالا میبینم چقدر سفت و سخت خودمو به زنجیر بستم ، بیش از حد به خودم سخت میگیرم ولی بهجای اینکه مفید باشه داره منو از هم میپاشونه
مرزهای من حالا دیوار های سنگی و بلندی هستن که آخرشون پیدا نیست ، میخوام ادمای جدیدو ببینم و بشناسم ولی عادت کردم یه گوشه دور از تمام دنیا بشینم و تنهایی خودمو مشغول کنم ، اصرار دارم به خودم بقبولانم که تنهایی از پس همه چیز بر میام ، مثل یه ناظر نامرئی همه چیزو میبینم اما هیچ کاری نمیکنم
هیچ وقت تو زندگی واقعی فاز نا امیدی و ناراحتی نمیگیرم ، همه چیزو ساده میگیرم ، ولی گاهی واقع کنترل از دستم خارج میشه و همه اون چیزای وحشتناکی که تو خودم ریختم تبدیل به خشم آتشینی میشه که روش هیچ کنترلی ندارم و هر چیزی که کنارم باشه رو به آتیش میکشه ، میدونم که برای ادمای اطرافم خطرناکم ، پس ازشون فاصله گرفتم و الآن اونا غریبهان، فقط یه دوست دارم که اون وضعش از من خیلی بدتره
( هربار خودمو برای بقیه ابراز کردم ، حالم از خودم و حماقتم به هم خورد)
انجمنفیلسوفان ابلهستیز به جز هِگِل
* اسپویل انجمن شاعران مرده
لازمه بگم باهاش گریه کردم ؟