eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.8هزار عکس
678 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
نامزدم با دختر عموش رابطه داره . . . ! •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• سلام روزتون بخیر.من ۱۸سالمه ۹ماهه به اجبار پدرم با پسر عمم ک۲۷سالشه نامزد کردم اولش اصلا راضی نبودم اما کم کم بهش دل بستم.پسر عمم یه دختر عمو داره ک یکسال ازش کوچیک تره و طلاق گرفته (دختریه ازاد ک حتی خونه مجردی داره)یه مدت باهم رابطه داشتن اما بعد رابطه‌شون بهم خورد حتی پسر عمم ازش خاستگاری کرد و اون گفت چون من یکبار ازدواج کردم و تو پسر مجردی بودی هیچکس قبول به ازدواج ما نمیکنه و رابطه‌شون بهم خورد.از اون رابطه دو ساله ک گذشت و بعدش به خاستگاری من اومد ک منم به اجبار قبول کردم در طول این ۹ماه خبری از اون دختر نبود تا اینکه چند وقت پیش به نامزدم یه پیشنهاد کار داد ک باهم برن شیراز و کسب و کار راه بندازن و خونه جدا بگیرن وقتی به من موضوع رو گفت منم مخالفت کردم اما خیلی پا فشاری کرد ک نظرمو برگردونه و با رفتنشون موافقت کنم سر همین مسئله بحثمون شد حتی موقع معذرت خواهی ک اومد اون دختر تو ماشینش بود و ماشینو کوچه پشتی پارک کرده بود.الان تقریبا یکماهه ک دیگه سرو کاری باهم نداریم میگه قید اونو زده رابطشون دیگه مثل قبل نیست اما نمیتونم باور کنم شاید بعدا دوباره بخوان باهم باشن الان نمیدونم ک کلا بهم بزنم یا رابطمونو نگه دارم؟ ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
کمی عاشقانه . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• - ای بابا . . من هی میام فراموشت کنم ؛ هی آسمون لج میکنه و بارون میباره . هی میام فراموشت کنم . آدمایی رو میبینم که پیراهن چهارخونه آبی دارن . با پیرهن چهارخونه خیلی قشنگتر میشدی . یادته؟! اینو وقتی عکستو با پیرهن چهارخونه فرستادی بهت گفتم‌ . امروز دوباره شروع کردم به فراموش کردنت . . که پلی لیست لعنتی چاووشی رو پلی کرد . چند روز پیش هم توی اتوبوس کنارِ گوشم یکی مثل تو خندید ؛ سرمو برگردوندم و نگاهش کردم . مثل تو خندید . ولی تو نبودی!(:🌱'🔓 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
سرگذشت واقعی مادر یکی از اعضا . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
مَــــــــنِ آرام💜✨
سرگذشت واقعی مادر یکی از اعضا . . . #چوب_خدا_صدا_نداره •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
سلام ادمین محترم کانال داستان و پند این داستان زندگی مادرم هست که براتون تعریف میکنم. مادرم تو یه خانواده فقیر دنیا اومده خیلی سختی کشیده تا بزرگ شده .قالی بافی میکرده با خواهراش تا خرج خانوادشونو دربیارن .مادرم ک دختر اخر بوده زن پسر خاله اش میشه. چند سالی باهم زندگی میکنن. چن سال با نداری شوهرش میسازه وصاحب سه فرزند میشن..یکیش تو نوزادی مریض میشه و میمیره . یه دختر و یه پسر براش می مونه. بعد یه مدت متوجه میشه که شوهرش بهش خیانت کرده و با یکی از اقوام میریزن رو هم و مادرمو طلاق میده. مادرمو میبره میندازه پیش مادرش ولی بچه ها رو نمیده به مادرم .بعد یک مدت اون خانمه میگه من نمیتونم بچه هاشو نگه دارم برو بده مادرشون. اونم بچه ها رو میندازه سر مادرمو میره پی خوشیش. چند سالی با بدبختی زندگی میکنن .مادرم پدر نداشت.فوت شده بود. مادرم فقط ی مادر داشته که به اجبار پیش مادرش میدمونه با دوتا بچه .خلاصه یه چند سالی ک میگذره یکی از اقوام پدرم برای پدرم دنبال زن میگشته مادرمو معرفی میکنه و پدرم با مادرم ازدواج میکنن .پدرم زن داشته ولی زنش مریض بوده. چند سالی رو تخت بوده و بچه هاش بهش میرسیدن . پدرم از زن اولش هفت تا بچه داشته چهار تا پسر سه تا دختر ‌.(خلاصه ک من زیاد در جریان زندگی گذشته پدر و مادرم نیستم. همینقدری میدونم ک میگم .) مادرم بعد ازدواج بچه دار میشه ما چهار تا خواهریم یک سال یک سال فاصله سنی داریم .پدرم تو ده مادرم یه خونه میسازه و ما اونجا بزرگ میشیم.ما هیچ وقت با خانواده پدرم اشنا نشده بودیم چون پدرم میدونست بچه هاش چجورن ما رو نمیبرد ده خودش .پدرم مرد سر شناس و پولداری بود .وقتی ک من هفت ساله شدم تو ده مادرم مدرسه رفتم بقیه خواهرام کوچیک تر بودن . وقتی هشت ساله شدم پدرم ما رو اورد ده خودش .فاصله ده مادرم و ده پدرم بیست دقیقه است . وقتی رفتیم خونه پدرم تو ده خودش اذیت و آزارای بچه های پدرم شروع شد. همش جنگ و دعوا.ما چهار تا خواهر تو همچین جو خونه ای بزرگ شدیم .همیشه تنش و استرس اینو داشتیم که کی دعوا میشه .ما باغ داریم هر سال موقع برداشت محصول جنگ و دعواها بیشتر میشد. من همیشه ارزو میکردم هیچ وقت محصول نداشتیم تا این جنگ و دعواها نباشه. همیشه یک چشممون خون بود یک چشممون اشک. یک چیزی میگم یک چیزی میشنوین . خیلی سختی کشیدیم خیلی با این پدرم کلی ثروت داشت ذره ای نفهمیدیم و لذت نبردیم ازش بخاطر بچه های پدرم .خلاصه ک ما کم کم بزرگ شدیم. پدرم ترس اینو داشت که اگر یه روزی خدا بیامرز بشه ما چهار تا بچه کجا اواره میشیم .(پدرم سنش زیاد بود پسر اول پدرم همسن مادرم بود )وقتی بچه بودیم کلی خواستگار میومد ولی پدرم نمیدونست چیکار کنه اخرش تصمیم گرفت ما رو سر و سامون بده. چون از بچه هاش به شدت واهمه داشت که بعد از خودش چه بلایی سرمون میاد . خلاصه ک ما رو عروس کرد تو سن کم همه مون رو. ۱۶سالگی شوهر داد اونم چه شوهرایی نه مالی داشتن نه هیچی حالیشون بود از زندگی ،چهارتا پسر بچه... 😐😐ما ازدواج کردیم .بعد ازدواجمون پدرم به هر کدوممون یه خونه داد یه تیکه از زمین باغ.خیلی به فکر ما بود خیلی ما رو دوست داشت وقتی خواهر اخریم عقد بود پدرم یکدفعه مریض شد. کم کم مشاهیرشو از دست داد کم کم الزایمر گرفت و بچه هاش دیدن چه فرصت خوبی، هر چند که نتونستن با ما کاری داشته باشن ولی مادرمو انقدر عذاب دادن تا مادرم همه چیو گذاشت و رفت ده خودش پیش مادر پیرش ❌❌کپی برداری از آن حرام می‌باشد❌❌ ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
پاسخ به شما عزیزم👇 https://eitaa.com/virane/15614 سلام عزیزم وقتی داستان تو خوندم واقعا دلم گرفت این مردا نیستن که دارن خیانت می‌کنند خیانتو مازنا داریم بهم میکنیم با بی حیایی وبی حجابی اگه ماها درست توجامعه رفت آمد کنیم چشای مردا هرز نمیشه واقعا دیدین تا حالا یکی به یه خانوم چادری نگا کنه تورو خدا بیاین یکم درست بگردیم چند تا خانواده دیگه مثل تو داره از هم میپاشه من خودم یه زنم وقتی یه خانوم با بی حجابی میاد بیرون دوست دارم نگاش کنم ببینم چه تیپی زده بخدا دنیا دو روزه بهتر نیست فقط به فکر خودمون نباشیم الان بچه های این خانوم چه گناهی دارن آخه ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
پاسخ به شما عزیزم👇 https://eitaa.com/virane/15614 خانم عزیز کمکم حدی داره شما خودتون تو سختی بودین بعد همسرت میرفت صب تا شب کمک دست رفیق کار ب زنه ندارم ک مخ شوهرتو زد ولی آدم وقتی خودش تو سختیه ب ی اندازه ای باید کمک این و اون بکنه ن ک از صب و شبش بگذره ..شما یباررنگفتی شوهر این دوستت پدری مادری دایی عمه ای عمویی نداره ک کمکش بده حالا هم بنظرم خیلی قوی بدون اینک ب طلاق فکر کنی ی دعوایی راه بنداز ک اون سرش ناپیدا باشه زنه رو تهدید کن در خواست طلاق بده(فقط برا ترسوندنش) بچه هارو وردار ببر خونه پدرت جنگ و دعوا راه بنداز بگو اگ دس از سرش بر نداری رسوات میکنم اگ گوش گرفت ک هیچی نگرفتم ب کل خونوادت بگو تا کمکت کنن زندگیتو نجات بدی خانما شوهراتون ول نکنین ب امون خدا هی بگین ثواب میکنن و ...اونا میبینی زنشون نون شب نداره بخوره همون لحظه میرن پی خوش گذرونی ..مردا ابنجورین مث شما زنا خو نیستن حالا هم استین بالا بزن یه یا علی بگوهو زندگیتو نجات بده ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
بارها و بارها گفتم بازم میگم👇 •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• 🍃کافیه وقتی همسرتون یه کار خوب انجام میده از اون کارش تقدیر کنید و بگید که چقد بهش افتخار میکنید 🌸مثلا وقتی تو کار خونه کمکتون میکنه یا حتی جزئی ترین و کوچکترین کاری رو انجام میده.. فقط باکلام و رفتار تشویقش کنید مطمئنا دفعه بعد بهتر میشه..👌💕 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
آرنیکا . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• سلام من آرنیکا هستم17 ساله اول میخواستم یه تشکر کنم از کانال خوبتون که واقعا بهم کمک کرد. من با یکی از خواستگارام ازدواج کردم🙂🙂خیلی خوب بود ولی همش ازم ایراد میگرفت تا یه نفر میومد خونمون شروع میکردم از بدی من میگفت هیچ شیش تا دروغ هم میذاشت روش😳من چون از بچگی عاشق فیلم ترسناک بودم چند روز یک بار نگاه میکردم بعد شروع میکرد کتکم میزد😳😔😢تا اینکه خودمو براش جذاب کردم🧿خانمی میکردم به خودم میرسیدم تا اینکه اونم کم کم مثل من شد😍الان خونه کسی میریم یا کسی میاد خونمون حرف از زن و زندگی که میشه یه جوری ازم تعریف میکنه که حسادت های خواهراشو تو چشماشون میبینم🤣🤣😂حالا همین خواهراش این وسط میگن ما هم اگه پولدار بودیم اینجوری ناز میکردیم😂😅اونوقت شوهرم در جوابشون میگفت شما هم عرضه داشتین درس میخوندید الان شغل خوب داشته باشید شما هم پولدار باشین. الان شوهرم واقعا ازن تعریف میکنه واقعا دوسم داره ازم دفاع میکنه در حدی که مادرش هم دوسم داره و همه جا تعریفمو میکنه🙂🙂ببخشید طولانی شد🙂😊 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
پاسخ به شما گلم👇 https://eitaa.com/virane/15620 سلام عزیزم توهنوز خیلی وقت داری بنظرم باهاش بهم بزن واگ دانشجوی درستو ادامه بده و اگرنه برو سریه کار و کاریو شروع کن مطمعن باش اگ الان نامزدت به حرفت گوش نکنه بعداهم نمیکنه ولش کن بره بعدا خودش قدرتو میفهمه امیدوارم تصمیم درست بگیری🙂❤️ موفق باشید🌹 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
پاسخ به شما گلم 👇 https://eitaa.com/virane/15620 وقتی با دختر عمش اومد در خونتون چنان باید الم شنگی بپا میکردی ک نگووو... تهدیدش میکردی ک ابروتو میبرم یکم میترسوندیش ..بگو نامزدیو بهم میزنم بلکه بترسه و ازش فاصله بگیرع .. ببین تو شل رفتار کردی ک بخودش جرعت داده باهاش بیاد تا در خونت و بگه میریم فلان شهر و خونه مجردیوووووو این پیش خودش چی فکرده واقعا اگ کوتاه بیای دختره زندگیتو خراب میکنه ...یبار ک از هم بزنیشون دیگ جرعت نمیکنن باهم دوست بشن ... ولی وقتی میا معذرت میخادو توام کوتاه میای مطمعن باش بعد عروسیم باهم خاهند بود بخودت بیا دوست عزیز زندگیتو نجات بده Fهستم۱۹ساله ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
عروس سیاه بخت که میگن منم خواهش میکنم خواهش میکنم کمکم کنید نمیدونم چیکار کنم . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
مَــــــــنِ آرام💜✨
عروس سیاه بخت که میگن منم خواهش میکنم خواهش میکنم کمکم کنید نمیدونم چیکار کنم . . . •°•°•°•°•°•°
سلام من Nهستم ۱۸ساله از از مشکین شهر من از همون بچه گی بدبخت به دنیا اومدم نمیخواهم یه وقت بگم خدا به من نگاه نمیکنه میدونم خدا به همه بنده هاش کمک میکنه ولی دیگه امید ندارم از ده ساله گیم میگم بابام معتاد بود مامانمو میزد مامانم هر روز گریه میکرد و این ادامه داشت تا اینکه مامانم حامله شد بعد چند وقت داداشم به دنیا اومد مامانم دیگه صبرش تموم شده بود جایی یک نداشت بره بابا ی مامانم مرده بود مامان بزرگمم از دار دنیا یه خونه داشت که اونم با بدبختی خودش رو سیر میکرد مامانم طلاق گرفت منو داداشم رفتیم پیش مامانم مامانم فرش می‌بافت می‌فروخت پول در میآورد زندگی ما یه سال اینطوری بود تا اینکه بابام اومد و من و داداشم و به زور و کتک از مامانم گرفت بعد چند روز مامانم اومد تا مارو پس بگیره .لی مارو ندادن داداشم بچه بود و شیر میخواست مامانم نبود که بده تا صبح گریه میکرد بیچاره آخرشم خوابش میبرد بعد یه سال عموم سر پرستیم رو قبول کرد ولی داداشم خونه بابابزگم موند هر روز با زن عموم دعوا میکردم هر روز به من فحش میداد و کنایه میزد بهم غذا نمی‌داد مجبور بودم خودم تخم مرغ درست منم بخورم هر موقع شوهرش میومد بهم غذا میداد که مثلاً مهربونه برا بچشون تبلت میگرفتن بابام درسته معتاد بود ولی تو کارواش کار میکرد برام گوشی خرید ولی عموم می‌گفت دختر نباید گوشی دستش بگیر عیب گفتم نمی‌خوام گوشیم و بدم بهت بابام برام خریده از دستم گوشی رو گرفت و شیکوند دو روز واسه اون گریه کردم هی کتکم میزد هی فحش میداد یه سال هم اونجوری گذشت من تو این یه سال مامانم و ندیدم حتی وقتی می‌رفتیم خونه بابا بزرگم هیشکی بهم گوشی نمی‌داد زنگ بزنم به مامانم بابامم نبود چون بابا بزرگم از خونه پرتش کرده بودن بیرون پولایی که عمه هام بهم میدادن و جمع میکردم یه روز عمم گوشی شو جا گذاشت خونه عموم زن عموم هم رفته بود خونه خواهرش زنگ زدم به آژانس با آژانس فرار کردم خونه مامان مامانم وقتی عموم اینا فهمیدن اومدن اونقدر کتکم زدن که نگو بابا بزرگم و مامان بزرگم حتی مامانمم نمیتونستن جلوشون رو بگیرن منو دوباره برگردوندن پیش خودشون البته خونه عمم عمم مهربون بود خیلی خوب بود باهام برام گوشی خریدن لباس میخریدن مثل دختر خودشون من احساس خوشبختی میکردم تا اینکه عموم دوباره اومد و منو از عمم گرفت دوباره بدبختی شروع شد کاش فقط همین بود این زندگی من از گذشتم داستان اصلی تازه شروع میشه بعد ازدواجم می‌خوام با جزئیات براتون بگم چند ماه بعد اینکه اومدم خونه عموم یه خواستگار برام اومد اسمش Hبود ۳۰ساله اون موقع من ۱۶سالم بود خیلی آدم بدی بود حالا اونقدرم نه ولی مشروب خور بود رفیق بازی میکرد ولی چاره ای نداشتم اون موقع بچه بودم فکر کنین یه دختره ۱۶ساله چه افکاری در ارتباط با زندگی با یه مرد ۳۰ساله می‌دونه رفیق شوهر عمم بود که منو دید تو روستایه خودشون خیلی گند زده بود قبل من اول با دختر عمش بعدشم با یه دختره هم روستاییشون نامزد بوده ولی جداشده بود منم گفتم خوب اینکه خواستگار چی بهتر از این درسته تفاوت سنی داریم ولی از دست کتک های عموم و فحش هاش راحت میشم به پیشنهاد Hجواب مثبت دادم اینم بگم تا هفتم بیشتر درس نخوندم نامزد شدیم و خیلی سریع ازدواج کردیم یعنی فقط سه ماه نامزد بودیم عروسی خیلی خوبی بود خانواده شوهرم خیلی خوب بودن درسته خیلی یاسون رو ندیده بودم مثلاً جاریام ولی اونایی که دیده بودم خیلی خوب باهام رفتار میکردم عروسی خیلی قشنگی داشتیم شاید تو اینیستا دیده باشید عروس و دامادی که با کالسکه رفتن خیلی معروف شد حتی تو شبکه باکو هم نشون دادن حالا به هرحال من نمی‌دونستم زندگیم قرار جهنم شه بعد ازدواج کمکم شروع شد شوهرم خیلی کوتکم میزد اخلاقش خیلی گند بود بهم توهین میکرد جلو همه کوچیکم میکرد همش میگفت تو بدبخت بیچاره بی پدر مادر بودی من خانمت کردم من بزگت کردم فحش های ناموسی میداد که زشته بخوام بگم چون پول نداشت خونه مادر شوهرم موندیم خیلی زود خدا بهمون بچه داد یعنی تقریبا بعد چهار ماه زندگی مشترکمون حامله شدم بوم به دنیا اومد پسر بود اسمشو گذاشتم ادنان اومدیم تهران یه خونه نقلی گرفتیم دوباره هر روز دعوا انگار بخشش تو دهنش بود یه روز با رفیقاش رفت اردبیل اگه میدونستم یه همچین سرنوشت شومی در انتظارم نمیزاشتم بره رفت اونجا عاشق یه دختره خیابونی هر جایی به اسم مهسا شد خود یارو نامزد داشت اما با شوهر من دوست شد اومد تهران خیلی نگذشت فهمیدم پسرم و خودم اومدیم خونه پدر شوهرم هر روز گریه میکردم هر روز یه دعوا تازه ادامه . . .👇👇👇