eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.7هزار عکس
670 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
پاسخ به شما گلم👇 https://eitaa.com/virane/15620 سلام عزیزم توهنوز خیلی وقت داری بنظرم باهاش بهم بزن واگ دانشجوی درستو ادامه بده و اگرنه برو سریه کار و کاریو شروع کن مطمعن باش اگ الان نامزدت به حرفت گوش نکنه بعداهم نمیکنه ولش کن بره بعدا خودش قدرتو میفهمه امیدوارم تصمیم درست بگیری🙂❤️ موفق باشید🌹 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
پاسخ به شما گلم 👇 https://eitaa.com/virane/15620 وقتی با دختر عمش اومد در خونتون چنان باید الم شنگی بپا میکردی ک نگووو... تهدیدش میکردی ک ابروتو میبرم یکم میترسوندیش ..بگو نامزدیو بهم میزنم بلکه بترسه و ازش فاصله بگیرع .. ببین تو شل رفتار کردی ک بخودش جرعت داده باهاش بیاد تا در خونت و بگه میریم فلان شهر و خونه مجردیوووووو این پیش خودش چی فکرده واقعا اگ کوتاه بیای دختره زندگیتو خراب میکنه ...یبار ک از هم بزنیشون دیگ جرعت نمیکنن باهم دوست بشن ... ولی وقتی میا معذرت میخادو توام کوتاه میای مطمعن باش بعد عروسیم باهم خاهند بود بخودت بیا دوست عزیز زندگیتو نجات بده Fهستم۱۹ساله ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
عروس سیاه بخت که میگن منم خواهش میکنم خواهش میکنم کمکم کنید نمیدونم چیکار کنم . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
مَــــــــنِ آرام💜✨
عروس سیاه بخت که میگن منم خواهش میکنم خواهش میکنم کمکم کنید نمیدونم چیکار کنم . . . •°•°•°•°•°•°
سلام من Nهستم ۱۸ساله از از مشکین شهر من از همون بچه گی بدبخت به دنیا اومدم نمیخواهم یه وقت بگم خدا به من نگاه نمیکنه میدونم خدا به همه بنده هاش کمک میکنه ولی دیگه امید ندارم از ده ساله گیم میگم بابام معتاد بود مامانمو میزد مامانم هر روز گریه میکرد و این ادامه داشت تا اینکه مامانم حامله شد بعد چند وقت داداشم به دنیا اومد مامانم دیگه صبرش تموم شده بود جایی یک نداشت بره بابا ی مامانم مرده بود مامان بزرگمم از دار دنیا یه خونه داشت که اونم با بدبختی خودش رو سیر میکرد مامانم طلاق گرفت منو داداشم رفتیم پیش مامانم مامانم فرش می‌بافت می‌فروخت پول در میآورد زندگی ما یه سال اینطوری بود تا اینکه بابام اومد و من و داداشم و به زور و کتک از مامانم گرفت بعد چند روز مامانم اومد تا مارو پس بگیره .لی مارو ندادن داداشم بچه بود و شیر میخواست مامانم نبود که بده تا صبح گریه میکرد بیچاره آخرشم خوابش میبرد بعد یه سال عموم سر پرستیم رو قبول کرد ولی داداشم خونه بابابزگم موند هر روز با زن عموم دعوا میکردم هر روز به من فحش میداد و کنایه میزد بهم غذا نمی‌داد مجبور بودم خودم تخم مرغ درست منم بخورم هر موقع شوهرش میومد بهم غذا میداد که مثلاً مهربونه برا بچشون تبلت میگرفتن بابام درسته معتاد بود ولی تو کارواش کار میکرد برام گوشی خرید ولی عموم می‌گفت دختر نباید گوشی دستش بگیر عیب گفتم نمی‌خوام گوشیم و بدم بهت بابام برام خریده از دستم گوشی رو گرفت و شیکوند دو روز واسه اون گریه کردم هی کتکم میزد هی فحش میداد یه سال هم اونجوری گذشت من تو این یه سال مامانم و ندیدم حتی وقتی می‌رفتیم خونه بابا بزرگم هیشکی بهم گوشی نمی‌داد زنگ بزنم به مامانم بابامم نبود چون بابا بزرگم از خونه پرتش کرده بودن بیرون پولایی که عمه هام بهم میدادن و جمع میکردم یه روز عمم گوشی شو جا گذاشت خونه عموم زن عموم هم رفته بود خونه خواهرش زنگ زدم به آژانس با آژانس فرار کردم خونه مامان مامانم وقتی عموم اینا فهمیدن اومدن اونقدر کتکم زدن که نگو بابا بزرگم و مامان بزرگم حتی مامانمم نمیتونستن جلوشون رو بگیرن منو دوباره برگردوندن پیش خودشون البته خونه عمم عمم مهربون بود خیلی خوب بود باهام برام گوشی خریدن لباس میخریدن مثل دختر خودشون من احساس خوشبختی میکردم تا اینکه عموم دوباره اومد و منو از عمم گرفت دوباره بدبختی شروع شد کاش فقط همین بود این زندگی من از گذشتم داستان اصلی تازه شروع میشه بعد ازدواجم می‌خوام با جزئیات براتون بگم چند ماه بعد اینکه اومدم خونه عموم یه خواستگار برام اومد اسمش Hبود ۳۰ساله اون موقع من ۱۶سالم بود خیلی آدم بدی بود حالا اونقدرم نه ولی مشروب خور بود رفیق بازی میکرد ولی چاره ای نداشتم اون موقع بچه بودم فکر کنین یه دختره ۱۶ساله چه افکاری در ارتباط با زندگی با یه مرد ۳۰ساله می‌دونه رفیق شوهر عمم بود که منو دید تو روستایه خودشون خیلی گند زده بود قبل من اول با دختر عمش بعدشم با یه دختره هم روستاییشون نامزد بوده ولی جداشده بود منم گفتم خوب اینکه خواستگار چی بهتر از این درسته تفاوت سنی داریم ولی از دست کتک های عموم و فحش هاش راحت میشم به پیشنهاد Hجواب مثبت دادم اینم بگم تا هفتم بیشتر درس نخوندم نامزد شدیم و خیلی سریع ازدواج کردیم یعنی فقط سه ماه نامزد بودیم عروسی خیلی خوبی بود خانواده شوهرم خیلی خوب بودن درسته خیلی یاسون رو ندیده بودم مثلاً جاریام ولی اونایی که دیده بودم خیلی خوب باهام رفتار میکردم عروسی خیلی قشنگی داشتیم شاید تو اینیستا دیده باشید عروس و دامادی که با کالسکه رفتن خیلی معروف شد حتی تو شبکه باکو هم نشون دادن حالا به هرحال من نمی‌دونستم زندگیم قرار جهنم شه بعد ازدواج کمکم شروع شد شوهرم خیلی کوتکم میزد اخلاقش خیلی گند بود بهم توهین میکرد جلو همه کوچیکم میکرد همش میگفت تو بدبخت بیچاره بی پدر مادر بودی من خانمت کردم من بزگت کردم فحش های ناموسی میداد که زشته بخوام بگم چون پول نداشت خونه مادر شوهرم موندیم خیلی زود خدا بهمون بچه داد یعنی تقریبا بعد چهار ماه زندگی مشترکمون حامله شدم بوم به دنیا اومد پسر بود اسمشو گذاشتم ادنان اومدیم تهران یه خونه نقلی گرفتیم دوباره هر روز دعوا انگار بخشش تو دهنش بود یه روز با رفیقاش رفت اردبیل اگه میدونستم یه همچین سرنوشت شومی در انتظارم نمیزاشتم بره رفت اونجا عاشق یه دختره خیابونی هر جایی به اسم مهسا شد خود یارو نامزد داشت اما با شوهر من دوست شد اومد تهران خیلی نگذشت فهمیدم پسرم و خودم اومدیم خونه پدر شوهرم هر روز گریه میکردم هر روز یه دعوا تازه ادامه . . .👇👇👇
ادامه . . .👇👇👇 بعدشم قبل از این h رفته بود دکه پدر شوهرمو فروخته بود که کلا پدر شوهرم باهاش قطع رابطه کرد که کلا پسرش نیست و از اینجور داستانا بعد چند وقت اومد دنبالم گفت پشیمونه گفت دوسم داره منم خام حرفاش شدم باور کردم اومدم تهران حالا قبل اینا کلی اتفاق افتاده برام که اگه بخوام بگم رمان میشه اومدم تهران شوهرم چند روز یه بار میومد خونه اصلا به حرف هام گوش نمی‌داد شوهرم یه دوست داشت به اسم S,تو اینیستا دنبالم میکرد بهش پیام دادم چنتا سوال ازش پرسیدم وقتی جواب سوالامو فهمیدم کاری باsنداشتم ولی اون بهم پیام میداد با اینکه زن داشت پیاماش بد نبودن یعنی توش از عشق حرف نمی‌زد ولی هی پیام میداد بلاکش کردم بعد چند وقت فهمیدم شوهرم مهسا رو سیغه کرده بین خودشون خونه بودن روزگار من هر روز بدتر میشد نمی‌دونم کدوم بی پدری به شوهرم گفته بود من بهش خیانت کردم شوهرم اومد خونه کتکم زد فحشم دادبهم گفت بهم خیانت کردی ولی من فقط از اون یارو چنتا سوال پرسیدم بعد دعوا گوشی ازم گرفت گفت می‌بره پرینت بگیره من اینیستا رو پاک کردم ولی میترسیدن رفتم خونه جاریم بهم نزدیک بود دو روز خونه اونا موندم از ترسم نمیتونستم برم خونه خودم ادنانم پیشم بود جاریم یه دختر داشت به اسم fچهار سال ازم کوچیکه تر بود خیلی با هم خوب بودیم ادامه . . .👇👇👇
ادامه . . .👇👇👇 خیلی مشاور خوبی بود تنها کسی که درکم میکرد اون بود حتی خواهر شوهرامم از شوهرم دفاع میکردن دیگه تصمیمم رو گرفتم میخواستم ازش طلاق بگیرم ولی آخه نه پدری بود نه مادری خوب بودن ولی پشتم نبودن بابا بزرگم بهم زنگ زد گفت پسران بده شوهرت بیا پیش ما ما پشتتیم ولی میترسیدن آخه میخواستم ادنان و نگه دارم بابام زنگ زد گفت بیا با ادنان بیا منم تصمیم گرفتم برم اینم بگم بابام خونه داشت مامانمم تو خرج خودش مونده بود چطور میخواست خرج من با یه بچه رو بده همون شب زنگ زدم ماشین اتوبوس بیلین گرفتم برا رفتن که شبش عمم زنگ زد گفت پول داری منم گفتم پولم کجا بود گفت پس برا چی میخوای بیای اینجا منم دوباره امیدم رو از دست دادم خوب به هر حال اونکه از خودش نمیگه حتما رفتن نشستن پیش هم به این فکر رسیدن دیگه همه بهم گفتن برو خونه پدر شوهرت راستش خسته شده بود تا کی باید خونه پدر شوهرم زندگی کنم زنگ زدم مامانم همه چی و گفتم بهش گفت تو نوزده ساله بیشتر نیست اگه بچه رو بدی بیای پیش ما خواستگار برات میاد ولی کدوم ما خودش پول نداشت خانواده پدرمم اینطوری الان که دارم براتون می‌نویسم خونه پدر شوهرمم خیلی سخت میگذره شدم خدمتکار واسه اونجا خودم میدونم بچمو ازم میگیرن ولی خوب چیکار کنم چاره ندارم همش میگم خدا منو بکش خدا کجایی هزار بار به خود کشی فکر کردم ولی گفتم درست میشه به خدا از اول زندگیم تا الان یه خوشبختی ندیدم همش میگم بد هر اتفاق بدی یه اتفاق خوب ولی همش دارم پشت سر هم بد میارم نمی‌دونم چیکار کنم ترو خدا کمکم کنید اگه تجربه دارید بگید آنقدر پیر شدم که نگو از بس حرفام تو دلم مونده راهنمایی کنید الان حالم خیلی خرابه چند بار فال حافظ گرفتم هی میگه به حاجتت میرسی بود خوشبخت میشه ولی کو آخه کو ببخشید خیلی خیلی طولانی شد تازه این خلاصشه☺️مرسی از اینکه پیامم رو خوندین خواهش میکنم پیامم رو بزارید کانالتون خواهش میکنم ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
عاشقانه ای خنده دار . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• خانمم میگفت از رضا یاد بگیر. تو جمع از خانمش تعریف میکنه. هی میگه خانمم حرف نداره، زن زندگیه، بسازه، چشم و دل سیره و... امروز در جمع دوستان آموزه‌های دیروزُ عملی کردم و گفتم: واقعا خانمِ آقا رضا حرف نداره، زن زندگیه، بسازه، چشم و دل سیره و... نمیدونم چرا دوباره خانمم با من قهر کرده! 😁 ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
سلام ادمین محترم کانال داستان و پند این داستان زندگی مادرم هست که براتون تعریف میکنم. مادرم تو یه
چهار سالی پدرم الزایمر داشت و خونه پسر بزرگش بود خیلی بد ازش مراقبت میکرد ما هم میخواستیم پدرمو ببریم ولی کلی تهدید میکرد، میگفت بردین بلا سرش اومد فلان میکنم بهمان میکنم. انقدر اذیتمون کرد انقدر به پدرم رسیدگی نکرد تا پدرم بالاخره فوت کرد 😞 هیچ وقت فراموش نمیکنم چه زندگی داشتیم الان ک مینویسم پر از بغضم .خلاصه ک الان هشت سالی از فوت پدرم میگذره و همه اونایی ک ما رو عذاب دادن تاوان دادن با این که مادرم سی سال صبر کرد و جوونیش و پای تنش و اعصابش رفت ، خدا بالاخره انتقام گرفت . یکی از برادرام فوت کرد زنش ک مادرمو اذیت میکرد و به مادرم میگفت چرا زن مرد زن دار شدی خودش به چهل شوهرش نرسید رفت زن مرد زن دار شد شد هووو بالاخره شد همونی ک تو سر مادرم زد . یک دختر داشت چهار تا پسر .دخترش با پسر فرار کرد ابروشو برد .دوتا پسرش معتادن و انقدر اذیتش میکنن وسایل خونشو میبرن میفروشن خرج اعتیادشون کنن که روزی هزار بار ارزوی مرگ میکنه این خانم . یکی دیگه از برادرام که خیلی خیلی پدرمو عذاب داد حتی پدرمو با سنگ زد زنش هم خیلی دروغگو بود همیشه معرکه میگرفت با دختراش حالا برادرم سرطان داره دکترا جوابش کردن ، یه پسر بی اعصاب داره هر موقع حالش بد بشه پدر و مادرشو کتک میزنه و میندازه بیرون . یکی از برادرام خیلی پشیمونه .اون موقع ها که دزدی میکرد از پدرم حالا پسرش میره تو باغش محصولاشو بار میزنه و میره و نمیتونه بهش بگه تو .. یکی از خواهرام بیماری پارکینسون داره خودش نمیدونم اذیتمون کرد یا نه یادم نیست ولی بچه هاش و مینداخت به جونمون تا میخوردیم ما رو کتک میزدن اذیتمون میکردن حالا مادرشون افتاده یه گوشه باید مواظبش باشن تا روزی که ..... یکی از خواهرام خیلی پول داشت یه پسر داشت. شوهرش سالها پیش طلاقش داده بود با پسرش زندگی میکرد و خیلی اب زیر کاه بود زندگی پدرمو نابود کرد حالا رفته سر پیری زن یه پیرمرد شده کل مال و اموالشو خورد و بدبختش کرد هیچی نداره به یه لقمه نون محتاج شده. یکی از خواهرام باز پسرش از خونه بیرونش کرد و دست زنشو گرفت اورد . دخترش مریضه همش غصشو میخوره نمیدونن چشه .... *پسر برادر بزرگه ک اومد مادرمو با چوب بزنه خدا چنان با چوب زدتش ک نمیدونین زنش یکهو سرطان گرف تمام زندگیشو داد زنش خوب بشه هنوز خوب نشده و کلی خرجش میکنن برادر بزرگه هنوز سر و مرو گنده اس نمیدونم خدا براش چه خوابی دیده ولی میدونم سرنوشتش مثل پدرمه شک ندارم... شاید داستان زندگیمو قشنگ ننوشتم و خلاصه جمعش کردم چون بلد نیستم رمان بنویسم فقط خواستم بگم چوب خدا صدا نداره. ( در مورد دختر و پسر مادرم از شوهر اولش: دخترش رو ۱۷سالگی عروس کرد تا وقتی با پدرم می خواست بره شهرش اواره نشه.چون دختر تو دوره بلوغ بوده نمیتونست تنهاش بزاره پدر منم قبولش نمیکرده .پسرش ولی سخت بزرگ شد پیش مادربزرگ غر غرو ک الان یکم عصبیه .ولی الان زندگیاشون خوبه خداروشکر) ❌❌داستان واقعی کپی برداری از آن حرام می‌باشد ❌❌ ❌پایان┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• اگه به انتظار اینکه قراره خوشبختت کنه ازدواج میکنی همون بمونی خونه بابات بهتره، خوشبختی رو باید باهم ساخت،تکرار می‌کنم با هَم. ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
سلام 😎 میخواستم نظرم رو درمورد داستان یا زندگی فردی ک اسمشو گذاشته بود مادر یا دشمن بگم😔😔 اول اینکه من فکر میکنم این یه داستانه ک گذاشته و در غیر این صورت میخوام بگم من نمیدونم درکش کنم اگه من جای اون خانوم بودم اگه قرار بود پسرم تو خیابون و رو گندم اینا بخوابه منم ترجیح میدادم ک ب جای اینکه خونه بشینم گریه کنم یا بخوابم برم همون تو خیابون تو باغ یا هر جا پسرمو بغل کنم باهم رو گندم بخوابیم نکه تنهاش بزارم راضی بودم از جونم مایع بزارم نزارم هیچ کس اذیتش کنه بچه مو بر می‌داشتم و فرار میکردم حداقل شانسمو امتحان میکردم من ی پسر دو ساله دارم حتی یه نفر ب شوخی اذیتش میکنه ناراحت میشم نمیزارم وقتی ناراحت باشم پسرم بغلم میکنه میگه مامان چرا ناراحتی من هستم ما باید بزرگی رو بخشش و فداکاری رو از بچه هااا یاد بگیریم و اگه واقعیت هست این داستان خدا لعنت کنه مادر و مادرشوهری رو ک باعث شدن این همه یه نفر عذاب بکشه و بچه ای بی گناه زجر بکشه 😭😭😭و اینکه همسایه هاتون چ آدمایی بودن حداقل میتونستن بچه شما رو ببرن بهزیستی یا پرورشگاهی جایی تحویل بدن یا خودت میبردی بچت عذاب نمی‌کشید اونجا زندگی شو می‌کرد حداقل بچت رو نمی‌دیدی میدونستی جاش خوبه و یا میتونستی ب جرم کودک آزاری از دستشون شکایت کنی ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
راز زندگی زناشویی زوج‌های شاد و موفق چیست؟ •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°• ▪️با هم حرف بزنید ▪️آرزوها و رویاهایتان را با هم سهیم شوید ▫️برنامه‌ریزی اقتصادی داشته باشید ▫️با هم بیرون‌رفتن را متوقف نکنید ▪️همسرتان را گاهی شگفت‌زده کنید ▪️تعریف و تشویق کنید ▫️همهٔ مسائل را حل کنید ▫️حالت دفاعی نداشته باشید ▪️با هم گفت‌وگو کنید نه مشاجره ▪️آغوش‌های بی‌اهمیت را فراموش نکنید ▫️تفاوت‌هایتان را بپذیرید ▫️زمانی که اشتباه می‌کنید، به آن اعتراف کنید ▪️خاطرات خوشتان را به یاد بیاورید ▪️در جمع به همسرتان احترام بگذارید ▫️رابطه جنسی همه‌چیز نیست ▫️گوش شنوا داشته باشید ▪️فعالیت مشترک داشته باشید ▪️واژه‌های نیکو به کار ببرید ▫️همدیگر را ترغیب و تشویق کنید ▫️زمانی را بدون فرزندانتان باشید ▪️روزتان را با بوسه شروع کنید ▪️شما یکی هستید ▫️اطمینان مجدد دهید که همه چیز خوب است ▫️حداقل یک‌بار در روز به او بگویید: «دوستت دارم» ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882
پاسخ به شما عزیزم👇 https://eitaa.com/virane/15647 عزیزم تو هنوز جوونی میدونم به بچه وابسته ای اگ بدون اون مادرت قبول میکنه بچه ت بزار برو بعدا ک برا خودت یه زندگی خوب درست کردی از لحاظ قانونی میتونی بچه تو ببینی من حتی کسی دیدم با ۲ تا بچه جدا شده دوباره ازدواج کرده خوشبخته قرار نیست چون اولین ازدواجت بعد بوده بسوزی بسازی به نظر من بچه بزار پیش مادرت برو خودت و از اول بساز ت هنو ز جوونی برات خواستگار های خوبی میاد به مرور زمان ک بچه بزرگ شع راحت هم مبتونی ببینیش نا امید نشو ایشالا مشکلت حل میشع حتی یک لحضه هم تردید نکن ┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈ @Mahi_882