مَــــــــنِ آرام💜✨
🦋💙 من پیش مادر شوهرم زندگی میکنم همسرم تک پسره .دوست دارم جدا از خانواده همسرم زندگی کنم ..... ب
سلام خدمت دوستای مهربون ندیده همتون دوست دارم مخصوصا ماهی خانم رو🥰
برای همتون آرزو میکنم که زندگی قشنگی داشته باشین و از امام رضا میخواهم بخاطر حضرت جواد مشکل همه رو حل کنه.♡
خب من D.i من ۱۹ و همسرم۲۷ ۵ ماهه که عروسیمون شده
من پیش مادر شوهرم زندگی میکنم همسر من تک پسره البته خواهر داره.خب راستش من دوست دارم جدا از خانواده همسرم زندگی کنم.واقعا کنار اونا زندگی کردن برام مشکله.راستش خب بخاطر محیطی که من توش زندگی میکنم به مراتب کارهامون سخت تره و خب یه روزی که خیلی شدید بارون میومد من و مادر شوهرم بیرون مشغول کار کردن بودیم و پدر شو هرم تو خونه بود و داشت از پنجره نگاه میکرد حتی نیومد کمک کنه بعد هم که رفتیم خونه بجای خسته نباشید گفتن بد تر گفت من اون کارو تا ظهر میکردم.دو دیقه که میخام برم خونه خودم میرم هر دو شون اخم میکنن بعد مادر شوهرم پیش بقیه و از روی سیاست وقتی کار میکنیم همش عروس گلم عروس گلم میکنه بعد دو دیقه که رفتم خونه مامانم وقتی میام با اخم و افاده برخورد میکنه بعد بادختراش میره بازار خرید ولی حتی به من تعارف هم نمیکنه وقت کار که میرسه همش الکی زبون نرم داره ولی وقت خرید که میرسه من هیچی.حتی خالم بچه دار شده بود حتی هیچی نداد برای چشم روشنی کادو ببرم از مامانم گرفتم البته همسرم خیلی باشعور و مثل خانوادش نیست خیلی مهربونه اصلا هم اینجور نیست که بگه خرج نکن البته پول هم میده ولی خب مشکل من خانوادشه.حتی یبار که رفته بودم خونه خودم وقتی رفتم پدر شوهرم گفت ۳ ساعته رفتی خوابیدی،واس چی گوشیت اینجا نیست چرا همش میری اونیکی خونه.امیدوارم درک کنید که چی میگم درسته بعضی از دوستان شاید بگن همه فلان مشکلو دارن خدا تو شکر کن که مشکلت مثل اونا نیست درسته ولی خب هر کسی یه اندازه ای تحمل داره و تحمل من خیلی کمه واقعا
از شما خانوما و دوستان میخام منو هم مثل دوست خواهر یا بچتون بدونید و بگین چیکار کنم.راستش همسرم هم خیلی مامانشو دوست داره دوست ندارم من با حرفام نارحتش کنم برای همین ازتون کمک خواستم.
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
سلام اون خانمی که 21سالشه ویک سال نامزد دارع
وقتی شوهرت دوست داره چرا خودتو ناامید میکنی خوبه حدا بشی به شوهره معتاد وبداخلاق گیرت بیاد و دست بزن داشته باشه یادزدباشه یا همش به حرف مادرش گوش بده فقط به شوهرت فکر کن به چیزای مثبت فک کن توهم عاشق بشی به جونای الان نمیشه اعتماد کرد پس شوهرتو سفت بچسب لطفا پیام.منو هم بزارید منم مامان پاشا
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
سلام.
دوست عزیزی که ۱۷ساله هستین
شما هنوز سنی ندارید که بخوایید بسوزید، از من به شما نصیحت جدا بشید بهتره چون میگید که ۵-۶ ماه هم هست اعتیاط داره اونم شیشه.. خونوادش هم داره بهت ظلم اذیتت میکنن، خرجی هم که نمیده طلاقتو بگیر برو پیش مادرت #مادر یعنی گوهرنایاب.
اعصبانیتش یه دقیقه هست.
بعدا شما ۱۷سالتون بوده تو این سن باید بچگی کرد درس خواند نه ازدواج
الان دنیا چقدر پیشرفت کرده برای دختران قوی و مستقل درآمدزدایی هست دیگه نیازی هم نیست برید دنبال شغل از طریق موبایلتون میتونید درآمد برای خودتون کسب کنید خیلی راحت.
#دختران قوی و مستقل
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
سلام به همگی
در جواب دختر خانم ۱۷ ساله
باید بگم
من به طلاق اصرار ندارم فقط نظرمو میگم
ببین عزیزم تو سنت خیلی کمه و اینکه اگ میدونی تغییر نمیکنه چرا موندی مامانت عصبیه اوکی اشکال نداره بنظرت تو پیش مادرت خوشبخت تری یا پیش کسی که معتاده بهت پول نمیده لباس نمیخره بهت غرم میزنه؟
جلوی اشتباه هروقت بگیری منفعته این آقا اینده نگر نیس تمام پولاشو میده به خانوادش معتادم که شده خانواده درست حسابی هم نداره توروخدا یکم فکر کنید اگ الان جدا نشید یا تغییرش ندید بعداً پای یه بچه بیگناه باز میکنی تو دنیا مدیونش میوفته گردنت همش باید حرص بخوری که چرا زودتر نرفتم
امیدوارم تصمیم درست بگیری و خوشبخت شی😊❤️
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
به خانومی که گفتن با خانواده شوهرشون زندگی میکنن و مشکل دارن
اشتباه نکنی بچه دار شیا خریت محضه اون وقتی به جز بدبختی تو اون بچم وارد یه رابطه میشه که الان پر از تشنجه در ضمن بعد بچه داری شاید شوهرت بگه خوب شد پیش مامانمون اینا ایم بهت کمک میکنه تو کهدنمیتونی تو این سنم بچه دار سدن اشتباه محضه درباره اینکه میخوای بری سعی کن شوهرت نحوه برخورد و رفتار خانوادش با تو رو ببینه خودش طرفشون شه بزار خبر دارشه اما خودت نگو چون خودتو خراب میکنی و آقایون رو خانواده خودشون حساسن
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
پاسخ به شما عزیزم
https://eitaa.com/virane/16784
سلام عزیزم زندگی با مادر شوهر این چیزا رو هم داره
منتها عزیزم خرج ومخارج شنا با همسرته واصلا مادر شوهر شما درقبال خرج ومخارج شما مسئول نیست که میگی میرن خرید بهم تعارف نمیکنن یا انتظار هدیه برای خاله تونو چرا زمادرشوهرتون داشتین؟؟؟هدیه ای هم اگه میخوای ببری برای خالت باید از شوهرت بخوای
اگه شما تو خونه ای که هستین تمام وسایلا رو برای زندگی دارین ومستقل خودتون هستین چرا میری خونه ی مادر شوهرت که الان وظیفت بدونن خونه ی خودتون بمون وگله ای هم کردن بگو کارای خونم انجام میدادم یا حتی گاهی براشون کیک یا غذایی که درست کردی ببر تا متوجه بشن مشغولی وکار داری حد حدود رو مشخص کن برای ۷ودت مثلا دوروزی یه بار برو خونه شون واحترامشونم حفظ کن وسیاست هایی که با خانواده ی همسر رو یاد بگیر وبه کار ببر
وهیچ موقع بد خانواده ی همسرتو به همسرت نگو اگه جایی هم دیدی دیگه تحمل نداری وبهت توهین یا بی احترامی کرد ن وخواستی به همسرت بگی بگو مثلا مامانت خیلی خوبه برام فلان کارها رو کرده مثه مادر خودم دوستش دارم بهم محبت میکنه ولی امروز یه حرفی زد که خیلی ناراحت شدم
ولی تا جای ممکن نزار همسرت بین شما وخانواده اش قرار بگیره
واگه تونستین ومیبینی همسرت تواناییشو داره کم کم با زبون نرم ومحبت راضیش کن یه خونه بگیرید وازاونجا برید زندگی کنار خانواده ی همسر هرچندم که خیلی خوب وعالی باشند بازم درست نیست
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
🦋💙 ازدواج با خواهرخوانده . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
منو همسرم فرهاد بزرگکرده ینی بعد مرگم مامان بابامپیش خالم میموندم از فرهاد پسرخاله ام ۱۷ سال کوچیکترم کلا رو دوش همسرم بزرگ شدم قد کشیدم اما چجوری فرهاد مجبور شد باهام ازدواج کنه 😢😢 یه قصه غم انگیز دیگه اس
یه روز ک از مدرسه میاومدم دیدم آمبولانس دم در خونمون واستاده قدم تند کردم دیدم خاله فشارش رفته بالا خاله ام اون روز بردن فردا جنازشو آوردن خاله تنها بچه اش فرهاد بود شوهرشو جوانیش ازدست داده بود
بعد مراسم کفن دفع هفتم حرفای مردم شروع شد ینی چرا یه دختر جون و یه پسر نامحرم تو یه خونه زندگی میکنن هرکسی یه حرفی میزدن هر کسی یه تهمتی میزد بهم تا جایی ک فرهاد تصمیم گرفت خونه جدا بگیره من تنهایی زندگی کنم ولی من نمیتونستم یه دختر ۱۶ ساله بی دست پا بود شبا از تاریکی میترسیدم ولی تنها راهمون بود فرهاد از خونه رفت من موندم تنهایی درست همون شب رفتنش ایقدر گریه کردم تا بیهوش شدم بعد فرهاد نگران میشه زنگ میزنه جواب نمیدم میاد خونه میبینه من بیهوش فشارم افتاده بهم رسیدگی کرد حالم بهتر شد از اون شب به بعد هردومون فهمیدیم ما دوتا بجز هم دیگه کسی نداریم کم کم داشتم به تنهای عادت میکردم که فرهاد تصادف کرد پاش شکست از تصادفش خوشحال شدم چون فرهاد نیاز به مراقبت داشت منم رفتم پرستاریش کنم اولا فک میکردم این حس نیاز ترس از تنهایی ولی کم کم فهمیدم بدون فرهاد نمیتونم وقتی حالش ک خیلی خوب شد باید برمیگشتم خونه به فرهاد حرف دلمو گفتم فرهاد بغض کرد گفت منم عاشقتم ولی میترسیدم بخاطر اختلاف سنمون
خلاصه همه ترسای کنار گذاشتم باهم ازدواج کردیم
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
🦋💙 ماجرای همسرم زنداداشم . . . •°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
از همون اول با اینکه میدونستم شوهرم خانوادگی فحاش و بددهن هستن و تو یسال دوستیمون دیده بودم تو عصبانیت راحت فحش میده،
هربار هم معترض میشدم قول میداد خودشو اصلاح کنه.
عشق کورم کرده بود و انگار عقلم رو از دست داده بودم.
فکر میکردم میتونم تغییرش بدم.برای همین هرچقدر اطرافیان این موضوع رو بهم گوشزد کردند فایده ای نداشت.
اوایل نامزدی فهمیدم اشتباه بزرگی کردم و من از پس این مشکلش برنمام و بددهنی و فحاشی براش عادت شده ولی بخاطر ابروم دم نمیزدم.
همینجوری مرد بدی نبود ولی وای به اون موقعی که عصبی بشه یا کاری که دوست نداره رو بکنم پدرو مادر و اجدادمو میورد جلوی چشم.قهر و دعوا و غذا نپختن هیچکدوم فایده نکرد.
خیلی بهم فشار میومد و اذیت میشدم .
ولی اوج بدبختی وقتی بود که یبار خونه ی مادرش موقع شستن ظرفا حلقه مو در اوردم و گذاشتم بغل سماور.
بعد ازینکه کارم تموم شد دیدم سرجاش نیست.
چون دیده بودم جاریم چایی ریخته با خودم گفتم لابد اون دیده و برداشته گذاشته جای امن.
منم از سر بیعقلی لااقل تنهایی ازش نپرسیدم رفتم همونجا تو جمع بهش گفتم شیما حلقه مو گذاشته بودم کنار سماور تو ندیدی؟
گفت نه،
یهو برادرشوهرم پاشد شروع کرد به دعوا و فحاشی کزدن که مگه زن من دزده اومدی ازون سراغشو میگیری؟
هرچی قسم میخوردم که بخدا منظوری نداشتم گوشش بدهکار نبود همینجوری فحش خواهر و مادر بود که تو جمع به ابا و اجدادم میگفت.
شوهرم از تو حیاط اومد گفت چه خبره چی شده که برادرش گفت هیچی بزن من میگه دزد .شوهرمم بدون اینکه حرف منم بشنوه اومد یکی خوابوند تو گوشم حلقه مو از جیب شلوارش دراورد گفت من دیدم برش داشتم که یکم دنبالش بگردی ادم بشی حلقه تو در نیاری.
عوض اینکه خودتو درست کنی مواظب وسایلت باشی اومدی پاچه ی زنداداشمو گرفتی؟
بخدا اونقدر فشار روم بود که هرلحظه فکر میکردم الانه که سکته کنم.هرچی گریه میکردمو میگفتم منظوری نداشتم قبول نمیکردند.
اونا میگفتن من تهمت زدم در صورتی که خودشون داشتن به من تهمت میزدند.
توقع داشتم با توضیحات من شوهرم یکم طدفداریه منو بکنه که اونم بدتر از بقیه بود.خواهر برادرای دیگه ش نشسته بودن گیس و گیس کشی و فحاشیای اونارو نگاه میکردن مادر و پدرشم طرفدار اون پسرشون شده بودن.
ادامه دارد...
👇👇👇👇👇