🦋💙🦋
تر و تازه بمونین . . .
❤️توی دوران نامزدی و مخصوصا عقد سعی کنین زیاد خونه مادر نامزدتون یا در واقع همون مادر شوهرتون رفت و آمد نکنین
💙چون اینجوری بودنتون براشون عادی میشه و باهاتون خودمونی میشن
حسن اینکه باهاتون رودرواستی داشته باشن اینه که اینجوری احترامتون رو بیشتر دارن و هر حرفی و هر کاری رو جلوی شما انجام نمیدن و یه جورایی تازگی تون براشون حفظ میشه.
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
توقع ام از خاستگار بالاس . . .
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
سلام عزیزان وقتتون بخیر
من leyli دخترم ۲۰ سالمه قراره با یه پسر که دو سال از خودم بزرگتره نامزد کنم
پسره فوق العاده خوبیه خیلی دوسم داره بگم بمیر میمیره برام در این حد دوسم داره حاضره هرکاری برام بکنه درکل بگم از اخلاق و رفتار لنگه نداره
خودمم دیگ تو فامیل زبون زد خاص و عامم ولی پسره اصلا نه هیکلش ن قیافش در حد خودم نیس خیلی پایینتره
پولدارم نیس بگم ی چیزی
تنها نکته مثبتش اخلاقشه
راستشو بگم با اینکه دوسش دارم ولی توقعم بالاس خواستگارم زیاد دارم همینم دو دلم کرده جواب مثبت بهش بدم یا نه درضمن دوسالی هست میشناسمش
لطفا راهنماییم کنید ممنونم
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
🦋💙🦋
سلام در جواب زهرا ۲ تا دختر داره
ببین عزیزم شوهرت این حرفو میزنه ببخشید این حرخو میزنم همچین مردای بی عرضه هستن که جرات اینو ندارن واسه زندگی خودشون کاری بکنن پای پدرو مادرو میکشن وسط خواهر گلم بهش بگو من با هزار امیدو آرزو زن تو شدم این حقم نیست اگه توانای اینو نداری برام لباس بخری پای مامانو باباتو نکش وسط تحدیدش کن طلاق میگیری بگو همونجوری که واسه تو زن زیاده واسه منم مرد زیاده جونیمو پای تو گذاشتم مگه چقدر زندگی میکنم که این چیزارو تحمل کنم البته فقط تحدید به خاطر دخترات وخودت بجنگ برای خواسته هات بگو بهم پول نمیدی میرم سر کار توکه نمیتونی خانوادتو بی نیاز کنی اگه نزاشت کار کنی بعد حرف طلاقو بزن البته فقط حرف هیچ وقت بهش فکر نکن دخترات گناهی ندارن آیندشون خراب میشه حتی میتونی تو خونه هم کار کنی تا دو هفته سر ی ساعت معین اون چیزی رو که میخوای بهش بگو یا با صدای بلند واسه خودت بگو که بشنوه تعصیر داره عمل کن موفق باشی گلم❤️❤️
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
🦋💙🦋
سلام
اون خانومی ک گفتن با مادر شوهرشون زندگی میکنن
عزیزم بنظرم ب حرف شوهرم گوش کن و ربطیم ب روستا یا شهر نداره اصل بر اینه ک تو بتونی راحت باشی کلفت مادر شوهرت باشی بهتره یا اینکه ی مدتی تو روستا زندگی کنی بعدم روستا هیچ زشتی نداره اصل اصالت آدمه شوهرتم ب کار بگیر کم کم پولاشو پس انداز کنه تو خونه اجاره ای بشینین شرف داره
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
🦋💙🦋
سلام در رابطه با لیلی جان که گفت خواستگارم خوش اخلاق ولی قیافشو دوس ندارم
عزیزم اخلاق خیلیییییییییییی مهم یه دوستی توی دانشگاه دارم که با یه پسری توی همون دانشگاه آشنا شد بعد با هم ازدواج کردن پسره دیگه سال آخرش بود تموم کرد ولی دوستم هنوز دانشجو هست این آقا انقد خوش قیافه و خوش هیکل بود که نگم براتون دوستمم خوشگله خلاصه بهم میان از لحاظ مالی هم فیزیوتراپ هست وضعیت مالی شون خوبه ولی اخلاق نداره نه اینکه دوستم نمیدونست بداخلاقه اتفاقا تا جایی که میدونم هر دوشون به رفتارای هم واقف بودن تا جایی که شاهد رابطشون بودم دوستمم بخاطر همین موقع ای که با هم رل بودن یکی دو بار ازش جدا شد پسره هی میومد با هزار جور قول دوباره آشتی میکردن بعد دیگه نمیدونمم چطور دوستمو راضی کرد ازدواج کردن ولی الان باز هم این آقا اخلاق نداره حتی چند روز پیش دوستم میگفت انقد دلم میخواد ازش جدا شم حتی یه قرونم ازش نمیخوام نه اینکه اینجور آدمها خانم شونو دوست نداشته باشن اتفاقا اون اقا چند باری که رفتارشو دیدم به الناز (دوستم ) توجه میکنه خب تا جایی که من دیدم معلومه میخوادش ولی خب اخلاق ندارن مغرورن همیشه جدی هستن در حالی که دوستم همیشه شاداب و خوشحال و عاشق مهمونی و مسافرته آدمای بداخلاق اخلاق شون برا طرف مقابلشون زجر آور هست واقعا 😕 حالا شما فرض کن این آقا ظاهر و هیکل که فوق العاده وضعیت مالی هم خیلی همو دوسم دارن ولی خب دوستم صرفا برای اخلاق میگفت انقد دلم میخواد جدا شم ببین یه اخلاق چقدر تاثیر گذاره
همین که قیافش در حد معمول باشه بنظرم اوکیه😕 اخلاق خیلی مهمه من اگه خودم باشم چون از دوستم عبرت گرفتم ملاک اصلیم قیافه نیست🙂
موفق باشی عزیزم ❤️
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
🦋💙🦋
برای شما گلم
https://eitaa.com/virane/17941
سلام
آوای بارانهستم
در جواب زهرا خانوم
لطفا از در دوستی وارد شو
و اگه شوهرت به دختراش علاقه داره به دخترت یاد بده مثلا بگه من کیک میخوام میوه میخوام
اینارو که با زبون بچگانه بگه حتما عملی میکنه
تغییر یهو بوجود نمیاد باید کم کم باسخ
و در مورد دوست عزیزمون که گفتن حرف طلاق بزن
عزیزم خواهشا اگه تجربه ای در هر زمینه ندارید لطفا راهنمایی هم نکنید
فکر کنید مثلا زهرا خانوم به شوهرش گفت طلاق میگیرم در جوابش چی میشنوه؟؟
برو خونه بابات
طلاقت هم نمیدم تا موهات مثل دندونات سفید بشه
دختراشو هم مادرشوهرش نگه میداره
بنظرت این وسط کی ضرر میکنه ؟؟
بازم خواهرمون
چون نه میتونه طلاق بگیره و پای خانواده ها هم وسط میاد و بهتر که نمیشه هیچی بدتر هم میشه
و ی موضوع گفتین بگو من میرم سرکار
در جوابش میگه از این در رفتی بیرون دیگه هیچ وقت برنگرد
بعد این خواهرمون چی داره بگه
طلاق بعضی اوقات تنها راه نجاته
ولی برای کسی که جا برای زندگی داشته باشه
و مشکلش خیلی حاد باشه مثل خاله من
ولی بنده خدا میگه سرپیری کجا اسیر بشم
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
🦋💙🦋
سلام در جواب اون دختر خانومی که گفتن پسر عموی مامانشون ازشون درخواست نابجا دارن.
سلام دختر قشنگ.
عزیزم ما هم روزی هم سن و سال شما بودیم و این روزای حساس بلوغ رو پشت سر گذاشتیم.
عزیزم پسری که قصد ازدواج داشته باشه هیچ وقت نمیاد برای اولین یا چندمین دوران آشنایی همچین پیشنهاد بی شرمانه ای رو بده.
به عنوان خواهر بزرگتر ازت خواهش میکنم راهت رو ازش جدا کن و سرت رو به درست گرم کن.
ان شاء الله به مدارج بالا برسی و سرفرصت بهترین مورد برای ازدواج برات فراهم میشه فقط از این آدم دوری کن.
به فکر پدرو مادرت و آبروت باش.
امیدوارم به حرفام خوب توجه کنی عزیزم.🌹
┈••✾❀🦋••آیدی ادمین کانال
جهت ارسال راهکارهاتون••🦋❀✾••┈
@Mahi_882
🦋💙🦋
سلام من چند وقته با کانالتون آشنا شدم اول بگم که خیلی خاطره هارو خوندم خیلی جاهاش هم گریه کردم و از کانالتون برا اینکه حداقل جایی درست کرده بشه حرف زد خیلی ممنونم . دوم اینکه خیلی دو دل بودم بنویسم منم سر گذشتمو یا نه و گفتم چه اشکال داره بزار بنویسم شاید کسی چیزی گفت تونست کمکم کنه . من الان ۳۲ سالمه ممکنه یکم طولانی بشه این سرنوشت من اما امیدوارم سرتون درد نیاد و بخونید .
•°•°•°•°•°•°•°•°•💙•°•°•°•°•°•°•°•
مَــــــــنِ آرام💜✨
🦋💙🦋 سلام من چند وقته با کانالتون آشنا شدم اول بگم که خیلی خاطره هارو خوندم خیلی جاهاش هم گریه کردم
ماجرا برمیگرده به وقتی بچه بودم از وقتی یادمه مادرم مریض بود و همش دوا دکتر . هم جسمی بیمار بود و ام اس داشت و دکترا تشخیص نمیدادن هم روحی دچار جنون بود و باز دکترا تشخیص ندادن . پدرم هم خیلی خوب بود همش دکتر میبردش مراقبش بود اما اصلا کسی دردش رو نفهمید تا اینکه کار به جاها باریک کشید مادرم کاملا به سرش زده بود و حتی ما تو خواب هم آرامش نداشتیم یه شب نزدیک بود با چاقو بکشتمون که پدرم بیدار شد و از خونه فرار کردیم و بقیه شبا و روزا همینطور هم از لحاظ جسمی آسیب پذیر شده بود تعادل نداشت . خلاصه بگم اوضاع خیلی خراب بود . یه بار بچه بودم گفتم دوستم بیاد خونمون مادرم اولش خوب بود گفتم قرصاش خورده خوبه اما یهو پاشد با کارد آشپزخونه دنبال دوستم . دیگه منزوی شده بودم کسب باهام دوست نبود تو فامیل هم جلوم دلسوزی میکردن پشت سرم بدو بیراه . زد و یه دکتر از خدا بیخبر به بابام گفت باید باردار بشه خانمتون افسردگی حاد داره خوب میشه . بابای ساده منم خیلی دوسش داشت مادرم رو قبول کرد من ۱۲ سالم بود مادرم یه برادر آورد برام منکه خیلی عاشقشم اما بدتر از قبل شد همه چیز کلا مادرم رو نابود کرد زایمان اینکه چی کشیدیم و خودش چی کشید تو این دوران بارداری و زایمان طولانی میکنه این ماجرا رو . خلاصه بعد زایمان کلا بهم ریخته تر شد این قضیه من اصلا نمیتونستم درس بخونم دیگه باید بچه داری میکردم چون مادرم نزدیک بود بکشتش داداشمو و کلا بچه داری رسید به من حالا پدرمم اوضاعش خوب نبود کلا بهم ریخته بود روش اثر گذاشته بود دیگه از اون بابای خوب و مهربون من خبری نبود عصبی و پرخاشگر شده بود غیر قابل تحمل شده بود و من موندم و یه بچه که بلد نبودم نگهش دارم حتی طفلی داداشم شیر پاستوریزه بهش دادم چون نارس اومده بود و منم بی تجربه نمیدونستم شیر خشک چیه و مادرم شیر نداشت بهش بده . حتما میپرسید مگه عمه عمو خاله دایی نداشتید بهتون برسه؟ چرا داشتیم اما کجا بودن خدا عالمه هر کی در رفت پی زندگی خودش ناپدید شده بودن . فقط اظهار نظراتشون بهمون میرسید نه خیرشون . پدرمم شیف کار میکرد خیلی داغون شده بود یعنی شیفت سر کار بود و موقع استراحتش تو خونه جنگ جهانی کلا از بین رفت. زد و تو این گیرو دار عمه نازنین ما پیشنهاد داد بابام جدا بشه طلاق بگیره قانون هم حق داد به پدرمم و حکم طلاق صادر شد و مادرم بردند تيمارستان. کسی هم نگفتیم چون نمیشد . عمه جان ما گفت حالا که بردنش مادرش تيمارستان این دختر بشه عروس من . پدرمم قبول کرد منم بچه چاره جز قبول نداشتم . خلاصه دوسال گذشتو ما نامزد بودیم این پسر بی همه چیزش هم هر کار دلش میخواست با ما میکرد چون خیلی بزرگتر بود و من بچه . منم کلا افت تحصیلی پیدا کرده بودم خیلی زیاد در حدی که معلما چون از وضعیتم خبر داشتن نمره میدادن بهم وگرنه میافتادم. صبح ها داداشم میبردم مهد کودک طفلی رو ظهرا با خودم میاوردمش خونه . اونم بیچاره سوخت رفت . خلاصه اینجوری گذشت و بعد دوسال عمه جان به پدرم گفت یه خونه براش بخره و خلاصه دعوا گرفت بینشون و منو پس زدن و گفتن نمیخوایمش انگار جنس فروخته شده رد پس دادن همچین حسی داشتم. بماند چجوری امتحانا رو با تجدید و این حرفا پاس کردم رفت . حالا هیشکی نداشتیم پیشمون بمونه تنها نباشیم تو خونه چون قبلش عمه خانوم روزا سر بهمون میزد اما الان دیگه نه دیگه بابام گفت دیگه حق نداری بری مدرسه میمونی داداشت نگه میداری .منم گریه زاری التماس به این به اون تورو خدا فقط همین یه دلخوشی برام مونده بزارید برم مدرسه .
👇👇👇ادامه . . .
اما اصلا فایده نداشت تا اینکه یه خیر خواه دیگه عمو جان دست به کار شدند به پدر فرمودند زن بگیر حالت عوض میشه بهتر میشه روحیه و خودت و زن و بچت و دخترتم میره مدرسه . پدرم رفت زن گرفت بماند چقدر ما تو زن گرفتنش خار شدیم و بی محل . تازه منکه عصبانی میشدم فامیل محترم میگفتند عین مامانش دیوونست. این حرفا و کاراشون به کنار پدر ما زن گرفت چسبید به زنش ما هم تو خونه اش همینجور عاطل و باطل . منم شروع کردم به درس خوندن اما مگه میشد هر روز اعصابم خورد و داغون تا رسیدیم به موقع کنکور . گفتم بزار بشینم بخونم یه رشته درست حسابی قبول بشم شاید راحت بشم از این وضع اما انگار اصلا بخت با من یار نبود که نبود متاسفانه خبر فوت مادرمو بهم دادن منم اصلا نتونستم درس بخونم نتونستم به خودم بیام تا جایی که اصلا سر خاک نرفتم و هنوزم که هنوزه نرفتم . نمیتونم تحمل کنم اصلا تو کتم نمیره چرا باید یه نفر اینقدر زجر بکشه تو سن ۳۵ سالگی اینجوری تو تنهایی تو غربت بدون دیدن بچه هاش تو حسرت خدا بکشتش که چی بشه . این درد ها و رنج ها رو کسی میفهمه که مث من مادرش با رنج فوت کرده باشه شاهد دردش بوده باشه .... خلاصه بگذریم سرتون درد نیاد اومدیم دانشگاه همینجوری رشته الکی زدمو قبول شدم گفتم فقط تو خونه نباشم وگرنه رشته بیخودی بود . سال اول دانشگاه با یه پسری آشنا شدم. هر جور بود گولم زد منم که کمبود محبت گفتم بزار برم دنبال زندگیم شاید بهتر شد با هر
👇👇👇ادامه . . .
بدبختی بود عقد کردیم تا من عقد کردم زن بابام شروع کرد موش دواندن بیشتر نه اینکه قبلش نکنه ها خدا عالمه چه بلاهایی سر ما آورد چقدر پاپوش درست کرد به بابام ثابت کنه من پسر بازی میکنم و دانشگاه نفرستتم. اینا همه بماند . خلاصه من عقد کردم و دردسرا بیشتر شد من گفتم جهنم پاش وامیستم همه رقم وایسادم پاش همه حرف شنیدم از خونه طرد شدم اما ولش نکردم. حتی پا به پاش رفتم تو رستوران سر کار که بتونه پول جمع کنه بریم سر زندگیمون . یه روز از کار اومدم خونه با بابام و زنش بحثم شد سر جهیزیه خریدن که آره این پسره ارزش نداره براش گرون بخریم و پول بدیم و ما رفتیم یه خرت و پرت برات خریدیم . بدون من رفته بودن جهاز خریده بودن آشغال ترین جنس هارو که بماند . منم زدم بیرون گفتم میرم پیش شوهرم تا آروم بشم همیشه از قبل بهش میگفتم میرم پیشش اما اون روز نشد بگم . بابامم از اون طرف زده بود بیرون که بره پیشش بگه من از خونه زدم بیرون و چون ماشین داشت زودتر از من رسیده بود . من وقتی رسیدم که تو کوچشون دعوا بود بین بابام و پسره .
دو بعد یه مدت بهم گفت یه آقایی قبول کرده اما طلاق گرفته دوتا بچه داره گفتم طوری نیست یه طوری بیارم بیرون بریم ببینیمش. با هر ترفندی بود منو آورد بیرون فقط ۱۵ دقیقه من دیدمش و اونم گفت قبوله و اومدند خواستگاری بماند بازم که چیا گذشت تا اینکه این آقا کارمند بودند دوتا بچه داشتند منم قبول کردم شدم زن ایشون .
👇👇👇ادامه . . .
وقتی رسیدم دیدم بعله مثل اینکه پدرم وقتی رسیده زنگ در رو زده اونم فکر کرده دوستاشن درو باز میکنه میره پدرم داخل میبینه بعله پسره با دوستاش در حال مصرف الکل و خانوم بازی بوده درگیر میشن و دعوا میرسه به کوچه . منم که دیگه حرفی نداشتم بزنم بعداز یه سیلی محکم از بابام راهی خونه شدمو و دادخواست طلاق در دوران عقد و خلاصه جدایی دوباره و ضربه روحی دوباره . خیلی طول کشید تا به خودم بیام و چیا کشیدم و چیا گذروندم خدا داند . دقیقا چند وقت بعدش پسر خواهر زن بابام که همه میگفتن آدم نیست گوشی منو دزدید منم جرات نکردم به کسی بگم چون گفت اگه بگی میگم تو بندال منی و کاش گفته بودم خدا ازم نگذره اگه گفته بودم تو این دردسرای الانم نبودم . تو گوشیم پر بود از عکسام که خب همه اش هم حجاب نداشت نه اینکه بد باشه اما خوبم نبود و عکس دوستام. پسره بی غیرت رفته بود به دوستام زنگ زده بود و تهدیدشون کرده بود به پخش عکساشون و اونام ریختن سرم که یالا درستش کن . منم بچه بازی و احمقی بهش گفتم هر کار بگی میکنم فقط بهم بده گوشیمو. اونم گفت باشه بیا فلان جا بگیرش . منم از خریت زیاد و به قول خودم چیزی دیگه نداشتم از دست بدم که پاشدم رفتم سر قرار و خب اونجا گلاویز شدیم کتکم زد پول خواست آخه معتاد بود منم گفتم ندارم و دعوامون شدت گرفت وقتی دید کار به جایی نمیبره بهم تجاوز کرد از پسش بر نیومدم هر چی دادو بیداد و فحش و ناسزا و کتک کاری بود جواب نداد . وقتی برگشتم خونه مثل اموات بودم از ترس به خودم میلرزیدم بازم نتونستم حرفی بزنم که دیگه کاری نمیتونستمم بکنم فقط تونسته بودم گوشیمو پس بگیرم اونم با چه وضعی . پسره پاشد اومد بعد از یه مدت خواستگاریم. چقدر من به پاش افتادم که آبرومو تو بردی میکشنم بفهمن تورو خدا و این حرفا که پاشد اومد البته بگم چند سال هم از من کوچیکتر بود چقدر حرف بارم کرد که تو پیرزنی و منو چه برسه به تو و این حرفا . خلاصه اومد ... حالا بابام راضی نمیشد حقم داشت از همه جا بیخبر پسره معتاد کار نداشت خدمت نرفته بود پول نداشت خانوادش قبولش نداشتن چرا باید منو میداد. بابام میگفت درس عبرت نشده برات دنبال هر بی سرو پایی راه میوفتی عقل نداری عین مادرتی.... حق داشت اما از همه جا بیخبر بود نمیدونست چاره ندارم از فرط بیچارگیمه. زنش شدم بابامم انداختم بیرون گفت مایه ابرو ریزی من شدی برو برنگرد . با پسره رفتم ته روستا خونه گرفت من رفتم داخلش اما اصلا پیشم نموند گذاشت و رفت همون شب اول گفت منکه نمیخواستمت مجبور شدم بگیرمت منم معتادم نون خودمم با موادم نمیتونم بدم چه برسه نون تورو بدم همینجا بمون هر کار خواستی بکن فقط صدات در نیاد میگم دختر نبودی آوردمت و بهت انداختنتم. چون من هیچ مجلسی نداشتم ... خلاصه چند روز گذشت دیدم خبری ازش نشد داشتم از گشنگی و ترس شبانه اون خونه دیوونه میشدم دیگه زدم بیرون رفتم لب جاده یه لبنیاتی بود یه خانمی بود خدا خیرش بده تا فهمید بهم کار داد گفت بیا اینجا روزا پیشم منم رفتم پیشش . در حد بخور نمیر بهم میداد منم تنها نبودم باهام حرف میزد منم براش همه چیزو گفتم اونم دلش برام سوخته بود یا ترحم میکرد نمیدونم اما باز تنهام نذاشت یه چند ماه گذشت دید خیلی دارم از بین میرم رفت پیش بابام و براش گفت چجوری دارم زندگی میکنم و به اصطلاح واسطه شد بابام اومد منو برد خونش و دوباره دادگاه و طلاق اینبار به عنوان یه زن مطلقه . بابام برام خط نشون کشید دیگه حق ازدواج نداری و میمونی تو خونه و با اجازه من آب میخوری و این حرفا .... منم چاره نداشتم قبول کردم . خیلی زجر آورتر از قبل شد همه چیز تا تکون میخوردم حرف بود و کتک که نثارم میشد دیگه فقط اشک میریختم و زندانی شده بودم همه جوره . تا اینکه یه دوستای سابقم پیدام کرد و وقتی همه چیزو دید گفت اینجوری نمیشه که داری تدريجي میمیری بیا سایت همسریابی پیدا کردم ثبت نامت کنم تورو منم فکر کردم گفتم شوخیه وگرنه کی اینجوری زن میگیره تو همین حین خبر فوت اون خانوم که تو روستا بهم کمک میکرد بهم رسید خواستم برم خاکسپاری بابام طبق معمول که نمیزاشت از خونه پا بزارم بیرون نذاشت که نذاشت . یه روز به دوستم گفتم نوبت مشاوره بگیر بابام اینا برن پیشش من خسته شدم از زندانی بودن نمیخوام ازدواج کنم دیگه یا مجبور بشم ازدواج کنم فقط برا رهایی از این شرایط . نوبت مشاوره گرفت برام من رفتم بابام اومد زن بابام اومد چندین جلسه رفتیم اما فایده نداشت که نداشت اوضاع بدترم شد بابام شکاک هم شده بود که حتی وقتی میخوابید شبا درو روم قفل میکرد حتی دستشویی تا صبح که درو باز کنه حق نداشتم برم چون فکر میکرد من شبا قرار میزارم با پسرا در صورتی که همش تو خونه حبس بودم . دوستمم نذاشت دیگه بیاد دیدنم . خلاصه تهمت ها شروع شد همه چیز بدتر میشد .
👇👇👇ادامه . . .