مادرم با غیظ دستش رو از دستم بیرون کشید و گفت : اون وقت خدا راضیه آبروی برادر بدبخت من دَمِ عروسی بره ؟! آره ! می خواست خودش رو سفت بگیره دست گل به آب نده ، الان هم اگر من می خوام از شر این بچه خلاصش کنم از لطف و محبتمه ! و گرنه به من چه که دختر میرزا صادق سرش سودای ه.رزگی داره و نمی تونه خودش رو نگهداره .
بعد هم نگاهش رو به منیژه دوخت و گفت : چاره همونی بود که گفتم ! قابله خبر می کنیم تا بچه رو پایین بکشه . تو هم به جای این که این جا وایستی و بر و بر من رو نگاه کنی بپر محمد رو از یه جایی پیدا کن و بهش بگو فرز بره همون قابله ای رو که اون دفعه آورد ، خبر کنه و بیاد .
اصلا باورم نمی شد مادرم تا این حد روی حرفش پافشاری کنه . مات و مبهوت بهش خیره بودم و باورم نمی شد این آدم سنگدلی که پیش روم ایستاده و برای حفظ آبروی برادرش این طور می خواد با جون بقیه بازی کنه مادرم باشه . تو همین فکر و خیال ها بودم که مادرم نیشگون محکمی از بازوم گرفت و گفت : مگه از هوش رفتی دختر ! بپر محمد رو پیدا کن . اصلا نمی خواد تو بهش چیزی بگی ، فقط بهش بگو بیاد خودم باهاش حرف می زنم .
با تشری که مادرم زد از جا پریدم و خودم رو به ایوون رسوندم .
حیاط مثل همیشه شلوغ بود و ساز و دهل چیا با تمام وجود می نواختن و مردم شادی کنان وسط حیاط می رق.صیدند . پیدا کردن محمد بین اون همه آدم اصلا کار راحتی نبود اما بعد از کلی چشم چرخوندن چشمم به محمد افتاد که کنار پله ها ایستاده بود و تماشا می کرد .
برای این که بهادر یا سکینه من رو نبینن با احتیاط از پله ها پایین رفتم و به دختر بچه ای گفتم به محمد بگه من توی پستو منتظرشم و خودم با احتیاط به سمت پستو رفتم .
خیلی طول نکشید که محمد وارد پستو شد !
با دیدن من متعجبانه ابروهاش رو بالا داد و گفت : با من کاری داشتی ؟!
با بیخیالی شونه هام رو بالا دادم و گفتم : مادرم کارت داره اما من می دونم ازت چی میخواد . ازت می خواد براش قابله خبر کنی . همون قابله ای که اون دفعه آوردی !
محمد با گیجی نگاهش رو توی صورتم چرخوند و با نگرانی پرسید : طوری شده ! تو حالت خوبه ؟!
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
نجوا کنان گفتم:نه ناراحت نمیشه خانم بزرگ خودشان اجازه داده
.بعد در حالیکه بسوی حیاط پشت اتاقمان میرفتم گفتم
:صبر کن لباسهایم را روی طناب پهن کنم الان برمیگردم.لباسها را یکی یکی پهن میکردم و به بهرام دری وری میگفتم:دراز بی عقل ح سود بخیل از زور ح سادت داره منف. جر میشه اصلا ش یطونه میگه با فرید ازدواج کنم تا بترکه.
پری؟چیکار میکنی؟
اومدم چند لحظه صبر کن.
جورابهایم را در آخر پهن کردم و به آنها گره زدم .بعد برگشتم فرحناز تکیه اش را به دیوار اتاق داده بود و زیر لب آوازی را زمزمه میکرد.ح س میکردم کلافه است انگار یک جا بند نمیشد نمیخواستم جر و بحث کنم .حوصله شنیدن نام فرید را نداشتم دست فرحناز را گرفتم و به دنبال خود کشیدم .هنگامیکه قدم برمیداشت مرتب سرش را بسوی پنجره بهرام میچرخاند و دوباره تا متوجه نگاه من میشد نگاهش را میگرداند
.دیگر بروی خودم نیاوردم قایق را جلو آوردم و هر دو نشستیم یک پارو را دست گرفتم و پاروی دیگر را دست فرحناز دادم.سرگرم کننده بود و ارامش دهنده .وقتی وسط آب ایستاده بودیم و صدای پرنده ها را میشنیدیم وقتی صدای شرشر آبی که از دهان مجسمه داخل استخر میریخت بگوش میرسید دوباره تخیلها در مغزم هجوم می آوردند.
فرحناز با لحنی پر معنا به من گفت:دیروز خانواده رضا برای خواستگاری از من آمده بودند.
همانطور که انگشتهایم را در آب استخر تکان میدادم و موجهای کوچک میساختم پرسیدم:خب چی شد؟بالاخره راضی شدی؟
نمیدانم چرا فرحناز خواست جوابم را بده اول به پنجره بهرام نگاه کرد بعد به من خیره شد و گفت:
گفتم نه مثل تو که به فرید گفتی نه.
انگار از میان پرده ای سوزان نگاه میکردم پرسیدم:اگر بهرام بیاد خواستگاریت قبول میکنی؟
لبش را جمع کرد و بعد شانه هایش را بالا انداخت.جوابم را گرفتم ولی تا مغز استخوان سوختم .چقدر جسور و بی پروا حرف میزد.احساس خفقان میکردم از حس ودی بود ؟نمیدانم.
دوباره فرحناز پرسید:پری!تو فکر میکنی بهرام هم مرا دوست داشته باشد..
#مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امروز جمعهست،
صبح که پا شدم دیدم نور آفتاب پاییزی از درِ بالکن افتاده توی اتاق…
همین نور قشنگ باعث شد دلم بخواد یه چای درست کنم و یه گوشه بشینیم.
چای دم کردم، یه کم زعفرون ریختم، نبات هم گذاشتم کنارش.
دو تا استکان برداشتم و به همسرم گفتم بیا تا این آفتاب هست، بشینیم چای بخوریم.
همینجوری ساده نشستیم توی اتاق، نور آفتاب افتاده بود رومون و چای میخوردیم.
نه کار خاصی داشتیم، نه جایی میخواستیم بریم.
من این جمعههای ساده رو خیلی دوست دارم…
همین که خونه ساکته، آفتاب افتاده توی اتاق و آدم کنار کسی نشسته که باهاش راحته، خودش یه عالمه حال خوبه. 🍂☕️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
من مدت ها بود به زندگی جدیدم عادت کرده بودم و هرگز نمیخواستم به اون عمارت پر د. ردسر برگردم
اما فکر دوری از بچه هام داشت عین خوره کل وجودم رو میخورد
چطور میتونستم چشم ببندم روی بچه هام! بچه هایی که به شدت بهم وابسته بودن و طاقت یک روز دوری اشون رو نداشتم
کمی که فکر کردم از حرفایی که به خان زده بودم پشیمون شدم، نباید انقدر با عجله جوابش رو میدادم... نباید تندی میکردم و سر لج مینداختمش... باید اول با بلقیس خانم حرف میزدم ببینم اون چی میگه... شاید اون راهی جلوی پام میذاشت یا با خان صحبت میکرد و منصرفش میکرد...
انقدر اون روز خودخوری کردم که سر درد بدی گرفتم، به خسرو سپردم به عطیه بگه تو اولین فرصت برای دیدنم بیاد. میخواستم روزی که خان تو عمارت نیست برای دیدن بلقیس خانم برم و ماجرا رو بهش بگم
عطیه که اومد دلم رو به دریا زدم و ماجرای اومدن خان رو بهش گفتم، عطیه اولش خوشحال شد و گفت
+چی از این بهتر خانم؟ برمیگردید عمارت! مشخصه د. ل خان رو ب ردید، اینجوری میتونید براش شرط و شروط بذارید و حسابی خجسته رو بچزونید، بسه هرچی این مدت تنهایی تازونده و خ ون همه رو تو شیشه کرده. به خدا بفهمه خان میخواد شما رو عقد کنه از حس ادت میت رکه
اینو گفت و با ذوق خندید
حر صی گفتم
+میفهمی چی میگی عطیه؟ من بیام دوباره زن خان بشم؟ یکبار بچه بودم به اجبار خانواده ام زنش شدم، هیچ خیری هم از وصلت باهاش بهم نرسید جز کت ک و تح قیر و توه ین و در د و عذاب... چرا الان که آزاد شدم و زندگی مستقل خودم رو دارم دوباره خودم رو به دردسر بندازم؟
+خب اگر خان باهاتون لج کنه چی؟ چطور میخوایید تو این ده زندگی کنید؟ با کدوم پول؟ با حمایت کی؟ فکر کردید این همه سال که تو آرامش زندگی کردید صدقه سر کی بوده؟صدقه سر همین خان بوده که کسی جرات نداشته نگاه بدی به شما بندازه! اهل این روستا کافیه بفهمن خان سایه ی حمایتش رو از سر شما برداشته، تک تکشون دندون تیز میکنن براتون! به خدا که هنوز نفهمیدید زن مطل قه بودن چه د. ردسرهایی داره!. از طرف دیگه حمایت مالی خان رو از دست میدید! خودتونم خوب میدونید خانواده اتون حتی تو خونه اشون راهتون نمیدن! تازه اگر بتونید با غم ندیدن بچه هاتون کنار بیایید بازم کلی دردسر جلوی راهتونه...
حرف های عطیه رو قبول داشتم، حقیقتی بود که نمیشد ازش فرار کرد اما...(
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
از این که محمد داشت این طور نامحسوس و با کنایه ماجرای دفعه ی قبل رو به روم می زد و طوری وانمود می کرد انگار نگران منه خیلی لجم گرفت برای همین با عصبانیت دندون هام رو بهم فشار دادم و با غیظ گفتم : شکم دختر میرزا صادق بالا اومده . مادرم می خواد قابله خبر کنی تا بچه ی اون رو بکشن .
با تموم شدن حرفم رنگ محمد پرید و ابروهاش در هم گره خورد و بعد از مکثی طولانی نگاه نگرانش رو توی صورتم چرخوند و با ترديد گفت : منیژه ! دختر میرزا صادق ! بچه ش از کیه ؟!
بدون این که به محمد نگاه کنم جواب دادم : این دیگه سؤال پرسیدن داره ! خب معلومه ایوب . اما الان این که بچه مال کیه مهم نیست ! تو نباید قابله بیاری . این بچه نباید از دست بره .
محمد بدون این که اصلا متوجه ی حرف هام شده باشه مشتش رو محکم به دیوار کوبید و زیر لب بد و بیراهی نثار ایوب کرد و گفت : مهم نیست بچه از کیه ! خواهر بیچاره ی من داره زن این حرو.می می شه اون وقت تو میگی مهم نیست ! الان خاله مریم کجاست ؟!
با نگرانی نگاهم رو به چشم های محمد دوختم و گفتم : خواهش می کنم احساسی تصمیم نگیر محمد . می دونم نگران محبوبه ای . می دونم به خاطر این که زن ایوب شده ناراحتی اما این بچه تنها بچه ی ایوبه . اگر از دست بره...
محمد اجازه نداد حرفم تموم شه ، برای اولین بار با غیظ نگاهش رو توی صورتم چرخوند و با حرص لب زد : اگر این بچه از دست بره ایوب هیچ وقت تو رو راحت نمی گذاره ! آره !؟ چطور می تونی این قدر خودخواه باشی مهربانو ؟! محبوبه تو رو خیلی دوست داره ! اون وقت تو وایسادی این جا و سنگ خودت رو به سینه می زنی و قبل از این که اجازه بده حرف دیگه ای بزنم از پستو بیرون رفت .
با رفتن محمد چند دقیقه ای صبر کردم و بعد بیرون رفتم . همون طور که حدس میزدم محمد و مادرم کنج ایوون ایستاده بودند و از حالت صورت و دست هاشون پیدا بود دارن با هم جر و بحث می کنن .
با قدم های بلندی خودم رو بهشون رسوندم و کنار ایستادم . مادرم داشت سنگ برادرش رو به سینه می زد و می خواست هر طور شده آبروی دایی رو حفظ کنه و محمد گلایه وار داشت از بدبخت شدن خواهرش به خاطر حرف آقا جانم دم می زد .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸