واقعا نمی تونستم رفتار مادرم رو درک کنم . به نظرم رفتارش کاملا خودخواهانه و غیر قابل تحمل بود ! منیژه ی بدبخت رو تا پای مرگ کشونده بود و بچه ش رو تی.. که تی.. که از توی رحمش بیرون کشیده بود و حالا طوری حرف می زد که انگار لطف بزرگی در حقش کرده و توقع داشت بقیه اگر فهمیدن بیان و ازش تشکر کنن .
مادرم که دید خیره نگاهش می کنم توی چشم هام زل زد و با تشر گفت : چته ؟! چرا این طوری نگاهم می کنی ! مگه ازم طلبکاری ! نکنه از نظر تو مقصر منم !
با ناراحتی خودم رو عقب کشیدم و گفتم : من که حرفی نزدم ! من فقط دلم نمی خواد برم خونه ی دایی مصطفی . اگر برم اون جا دلم این جا می مونه ! عذاب وجدان دارم ! می خوام کنار منیژه باشم .
مادرم رو ترش کرد و با غیظ گفت : عذاب وجدان برای چی ؟! دلت برای دختری می سوزه که با ولنگاری آبروی خانواده ش رو برده ! اگر آبروی داییت می رفت دلت خنک می شد ؟! اون وقت دیگه عذاب وجدان نداشتی ؟!
با ناراحتی نگاهم رو از مادرم دزدیدم و گفتم : چرا مغلطه می کنی مادر من . این دختر بیچاره رو تیکه تیکه کردی حالا داری با این حرف ها خودت رو تبرئه می کنی ؟! با حال و احوالی که منیژه ی بیچاره داره فقط خدا می دونه زنده می مونه یا نه ؟! اون وقت فکر می کنی در حقشون لطف کردی و سنگ دایی رو به سینه می زنی ؟ به خدا که آه این دختر دودمان ما و ایوب رو به باد می ده !
مادرم با عصبانیت ازم رو گرفت و گفت : برو پیش مادر شوهرت . نگران منیژه هم نباش ! حواست رو هم جمع کن خونه داییت ، پرچونگیتت گل نکنه و یه وقت زیادی حرف نزنی ! حواسم هست که ایوب رو خبر کردی ها ! منتهی الان وقت ادب کردنت رو ندارم ، پس زبونت رو نگهدار که خودت رو به درد سر جدید نندازی ! نگران منیژه هم نباش . خودم فعلا این جا هستم و ازش مراقبت می کنم ، ننه آهو رو هم نگه می دارم تا خوب شدن حالش از این دختر مراقبت کنه .
با ناراحتی از جا بلند شدم و گفتم : من میرم اما باز هم میام و به منیژه سر می زنم ! دل موندن خونه ی دایی مصطفی رو ندارم ! وقتی می دونم این دختر به خاطر دهن لقی من داره این جا با مرگ دست و پنجه نرم می کنه ، عذاب وجدان می گیرم !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
شهرزاد و بهرام خنده کنان برگشتند من به هیچکدام نگاه نمیکردم.
فرانک سفره شام را پهن کرد و به بهرام گفت:بگذار پری هم سوار شود.و بعد رو به من کرد و گفت .پری جان برو سوار شو بلند شو عزیزم.
بدم آمد ح س کردم به من ترحم میکند شاید هم خرد شدن خودم را احساس میکردم سرم را پایین انداختم و گفتم:من اسب سواری دوست ندارم.
شهرزاد پیاده شد و بهرام پرسید:مگر تابحال اسب سواری کردی که فکر میکنی دوست نداری؟
گفتم نه و فوری گفت:امتحانش کن شاید بعد از این علاقه پیدا کنی.برای یک لحظه نگاهم در نگاهش چرخید .چشمان درشت و سیاهش لرزه بر اند. امم انداخت.لبخندی روی لبانش بود که سفیدی دنداناهیش را نمایان میکرد.دوباره دلم را باختم و بلند شدم نمیدانم به فرمان چه کسی بسوی اسب رفتم و سوار شدم.
ترسیده بودم و ب. دنم روی اسب میلرزید
.بهرام خنده کوتاهی کرد و پرسید:میترسی؟اسب که تر س ندارد.
باز خج الت کشیدم و به روی خودم نیاوردم.ئهنه اسب را گرفتم و مثل کسی که ماهر است گفتم:بریم هیییی..
اسب قدم اول و دوم را که برداشت ناگهان شیهه بلندی سر داد و روی دو پا بلند شد و من ج یغ زنان محکم روی زمین افتادم.
گریه میکردم ن اله میکردم و میگفتم:آه کمرم آخ پای راستم خرد شد و در بین جی غهایی که میزدم مادرم را صدا میکردم.
ظرف کمتر از یک دقیقه همگی بالای سرم جمع شده بودند.حتی بهرام با نگرانی نگاه میکرد.در آن لحظه به هیچ چیزی فکر نمیکردم و فقط د. رد میکشیدم.داد و بیداد میکردم و با کمک مادرم و فرانک سوار ماشین شدم.
یک لحظه به خودم آمدم و متوجه شدم بهرام رانندگی میکند و فرانک دستپاچه میگوید عجله کن بهرام جان از این خیابان برو.و بهرام با سرعت داخل خیابان فرعی پیچید و جلوی در یک بیمارستان توقف کرد.
مادرم و فرانک زیر ب غلم را گرفته بودند .ناله کنان وارد بیمارستان شدم حیف که فرانک همراهم بود وگرنه هر چه از دهانم بیرون میآمد به بهرام نثار میکردم.مطمئن بودم که مخصوصا کاری کرد تا من پرت شوم دلش میخواست دوباره مسخره کند و بخندد
##مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امروز دلم یه دورهمی خانوادگی میخواست، از همون جمعهای ساده و قدیمی که آدم بعدش تا چند روز حالش خوبه.
به خانواده گفتم عصر بیان خونهمون، یه آش رشتهی خوشمزه درست کردم برای عصرونه.
همهچی رو هم آماده کردم و توی حیاط چیدم؛ کاسههای آش، نون، چای و یه بساط ساده برای دورهم بودن.
الان فقط مونده خودشون برسن.
هر بار که به حیاط نگاه میکنم، یه لبخند میاد رو صورتم.
انگار همین سفرهی ساده و کاسههای آش، قراره دوباره همون حس دورهمیهای قدیم رو برگردونه.
دلم میخواد بیان، بشینیم دور هم، آش بخوریم، چای بخوریم، حرف بزنیم و یه عالمه بخندیم.
گاهی آدم برای خوب شدن حالش واقعاً چیز زیادی نمیخواد؛
یه حیاط، یه سفرهی ساده، بوی آش رشته و خانوادهای که دوستشون داری… همین. 🤍🥣
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃
شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن...
اما من تو اولین روزهای دوازده سالگیم عروس شدم!
شروع دلانه ی زرتاج
🌾🌾🌾
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌾🍃🍃🌾🍃🍃 شاید خیلی ها اولین روزهای دوازده سالگیشون رو مشغول بازی کردن باشن... اما من تو اولین روزه
گاری کمی دورتر از خونه ی پدریم متوقف شد، چند بار به سرم زد برم و سراغی از خانواده ام بگیرم، تا میونه ی راه هم رفتم و پشیمون شدم. با خودم گفتم وقتی اونا تو رو نخواستن تو چرا بری سروقتشون و دوباره دردسر بندازی به زندگیت!
زمین رو مدت زیادی بود به یکی از همسایه های قدیمی مون اجاره داده بودم و پول اجاره اش رو هم کنار گذاشته بودم. باید اول از همه به سراغ اون مرد میرفتم، شاید خودش راضی به خرید زمین میشد
اول رفتم سر زمین و وقتی دیدم کسی اونجا نیست به سمت خونه اش رفتم، دعا دعا میکردم کسی تو راه منو نبینه، جوری چادرم رو جلوی صورتم گرفته بودم که حتی اگر ننه ام هم منو میدید منو نمیشناخت...
ضربه ای به در خونه ی آقا محمود زدم و با شنیدن صدای زنش وارد خونه شدم، آقا محمود همسن و سال های آقام بود، یادمه پسرش همکلاسیم بود و خیلیم پسر شر و شوری بود...سه تا دخترم داشت که یکی از دختراش یک سال از من بزرگتر بود و با هم تو یک کلاس بودیم
وارد حیاطشون که شدم چشمم به زری خانم افتاد که داشت ظرف های ناهار رو میشست، سلامی کردم و کمی چادرم رو عقب کشیدم، زری خانم با دیدنم سریع از جا بلند شد و با همون دست خیس دست انداخت دور گردنم و محکم گونه هام رو بو. سید
+خوش اومدی زرتاج جان... صفا آوردی، از این طرفا! چیزی شده؟عُرش زمین دیر و زود شده؟ به خدا قراره تا آخر سال ناهید دختر کوچیکه ام عروس شه، درگیر خرید چهار تا خنزل پنزل برای اون بودیم، اینکه یکم دستمون تنگ شد... تو حلال کن اگر دیرشده
نامح سوس صورت خیس شده ام رو پاک کردم و به سختی مانع پر حرفی زری خانم شدم و گفتم
+نه زری خانم، اصلا موعد عُرش زمین نشده... شما نگران نباشید، من با خود آقا محمود کار دارم، رفتم سر زمین نبود. گفتم شاید خونه باشه
زری خانم دستم رو گرفت و گفت
+بیا... بیا عزیز جان، بشین تو پذیرایی من میرم پسرا رو صدا بزنم برن پی محمود آقا
کلافه وارد پذیرایی شدم و نشستم، هنوز به خاطر زن سابق خان بودن ارج و منزلت داشتم بین مردم. زری خانم سینی چایی رو گذاشت و نشست کنارم
+اومدی به ننه ات سر بزنی؟ بنده خدا سر پیری د. رد بدی نصیبش شده
با تعجب گفتم
+ننه ی من؟ چه در دی؟
زری خانم چشم هاش رو گرد کرد و گفت
+خبر نداشتی؟ ای زبونم لال بشه... به خدا نمیدونستم خبر نداری، وگرنه لال میشدم و چیزی نمیگفتم(
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
مادرم با غیظ نگاهی بهم انداخت و گفت : اولا که کار مت لطف بوده. نه معصیت ! بعذ هم لازم نیست ت عذاب وجدان بگیری. اگر معصیتی هم بوده. به پای منه نه تو ! حالا هم اگر حرف هات تموم شد زودتر برو که داری حوصله م رو سر میبری..
با ناراحتی از پله ها پایین اومدم و به سمت خونه ی دایی به راه افتادم . حیاط همچنان شلوغ بود و همین موضوع ورود من رو راحت تر می کرد . برای این که کسی متوجه نشه تا الان توی خونه نبودم گوشه ای ایستادم و به رقص مردها نگاه کردم . اما خیلی نگذشته بود که چشمم به ایوب افتاد ! با اخم غلیظی به من زل زده بود و از گره ی ابروهاش مشخص بود خیلی از دستم عصبانیه و داره توی سرش نقشه ی تلافی می کشه . برای خلاص شدن از نگاه پر غیظ و غضب ایوب ، خودم رو عقب کشیدم و به داخل اتاق رفتم !
حدود چند دقیقه ای گذشته بود که سکینه وارد اتاق شد . با عصبانیت نگاهی به من انداخت و با کنایه گفت : آسته میری ، آسته میای ! هیچ معلومه داری چه غلطی می کنی و این همه رفت و آمد برای چیه !
هول زده خودم رو جلو کشیدم و بریده بریده گفتم : یه سری رخت و لباس چرک داشتم که باید می شستم ، برای همین یه تک پا تا خونه ی آقا جانم رفتم و برگشتم .
با تموم شدن حرفم سکینه پوزخند معناداری زد و با تمسخر گفت : حواست باشه این چند روز هم می گذره و از اتاق بیرون رفت .
تا غروب اصلا حال خوبی نداشتم . مدام خودم رو به خاطر برملا کردن راز منیژه سرزنش می کردم و از این که باعث مرگ بچه ی بیچاره شده بودم از خودم بدم اومده بود . هر چند می دونستم شش دنگ حواس سکینه پیش منه اما چون دلم طاقت نداشت سه چهار بار دیگه یواشکی به خونمون رفتم تا از حال و احوال منیژه خبر بگیرم و هر بار با سرزنش و غیظ و غصب مادرم به خونه بر می گشتم . دو بار اول منیژه همچنان بی هوش بود و توی تب می سوخت ، اما مادرم ظاهرا فهمیده بود کار با دواهای دست ساز ننه آهو حل نمیشه َکه طبیب خبر کرده بود تا منیژه رو معاینه کنه و برای دردش چاره ای کنه .
وقتی من اون جا رسیدم هنوز طبیب از در اتاق بیرون نرفته بود و داشت رو به مادرم سفارش می کرد
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸