eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
9.7هزار دنبال‌کننده
51.5هزار عکس
772 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 . من یه خواستگاری داشتم که بعد جلسه اول دیگه هیچ خبری نشد. منم خیلی بهم برخورد چون فکر می‌کردم جلسه خوب بوده. بعد از چند ماه از طریق یکی از آشناها فهمیدم پسره اصلاً آمادگی ازدواج نداشته و خانواده‌ش اصرار کرده بودن بیاد. اون موقع فهمیدم واقعاً بعضی وقتا ما از پشت پرده هیچ خبری نداریم و الکی خودمونو مقصر می‌کنیم. پس هر سکوتی یه معنی نداره. 🍃🌸 به نظرم اگه چند بار تکرار شده، به جای اینکه فقط خودتو زیر سؤال ببری، یه آدم صادق و نزدیک به خودت رو پیدا کن. مثلاً خواهرت یا دوستت که واقعاً رودربایستی نداشته باشه. ازش بخواه بعد از یکی از جلسات بهت بگه رفتارت، طرز حرف زدنت و برخوردت چطور بوده. نه برای اینکه خودتو عوض کنی، فقط برای اینکه اگر یه عادت ارتباطی داری که خودت متوجهش نیستی، بدونی. ولی این فرق داره با اینکه بشینی و فکر کنی «حتماً من مشکل دارم». 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 برای خانومی که خواستگار دارن... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 من دلم برای اون قسمت حرفت سوخت که گفتی دیگه وقتی خواستگار میاد ذوق نمی‌کنی. چون آدم کم‌کم برای اینکه دوباره ناامید نشه، خودش رو بی‌حس می‌کنه. ولی عزیزم نذار چند تا تجربه باعث بشه فکر کنی آخرش همیشه همینه. شاید یه نفر بیاد که بعد از جلسه اول خودش دنبال ادامه آشنایی باشه و تو هم خیالت راحت‌تر باشه. فعلاً فقط خودتو با آدم‌هایی که هنوز حتی نمی‌شناسی مقایسه نکن. 🌸🍃🍃🍃 یه نکته دیگه هم هست؛ خیلی وقتا خانواده‌ها بعد جلسه اول با هم صحبت می‌کنن و ممکنه درباره مسائل مالی، محل زندگی، شغل، شرایط خانوادگی یا حتی چیزایی که اصلاً به دختر ربطی نداره به نتیجه نرسن. بعد چون مستقیم توضیح نمی‌دن، دختر فکر می‌کنه «من چی کار کردم؟» در حالی که شاید اصلاً تصمیم مربوط به رفتار تو نبوده. کاش همه خانواده‌ها حداقل یه جواب محترمانه می‌دادن، چون بلاتکلیفی واقعاً اذیت‌کننده‌ست. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌸🍃 🔮توهمِ «این یکی با اون یکی فرق داره!» 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🔮توهمِ «این یکی با اون یکی فرق داره!» اینجاست که طرف گولِ «خطایِ شناختی» خودش رو می‌خوره. اون فکر می‌کنه مشکل از «پارتنرشه». میگه: «خب تقصیرِ منه که زندگیِ قبلیم سرد شده بود، با این جدیدی همه چیز عالیه!» 🔮اما واقعیتِ علمی اینه که: «هر جا که بری، خودت رو هم با خودت می‌بری.» ◀️وقتی اون هیجاناتِ اولیه فروکش کنه (که طبیعتاً فروکش می‌کنه)، فرد دوباره همون الگوهای رفتاری، همون ترس‌ها و همون نابلدی‌ها در تعامل رو می‌آره وسط. واسه همینه که وقتی از اون فضا میاد بیرون، با وحشت می‌بینه: «ای بابا، این هم که همون آدمه یا همون مشکلات رو داره!»؛ چون مشکل در «نحوه یِ برقراریِ رابطه»یِ خودِ اون آدمه، نه در آدمِ مقابل. 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
به نظرم حالا که پای خواستگار پر و پا قرصی پیش اومده ، نباید دست رو دست بگذاری . بجنب تا شوهرت سرت هوو نیاورده ، کاری بکن و دست و پای بهادر رو بندِ بچه کن تا فیلش یاد هندستون نکنه ! من مطمئنم سیف الله بفهمه بهادر داره پدر می شه ،. هر چه قدر هم که دلش باشه دخترش عروس این خانواده بشه و به حاج مراد زهرش رو بریزه اما عین کوه جلوی این ازدواج می ایسته و نمی گذاره دخترش زن بهادر بشه . با شنیدن حرف های پوران بند دلم پاره شد و با بیچارگی گفتم : مگه نگفتی حاج مراد مخالف این ازدواجه و اصلا نمی گذاره سکینه با ایل و تبارش رفت و آمد کنه ؟! پوران لب هاش رو جمع کرد و گفت : هنوز هم می گم اما اگر حاج مراد بفهمه عروسش اجاقش کوره و خبری از نوه نیست ، کم کم نرم می شه و دل به دل پسرش میده ، شاید هم سکینه برای رسیدن به خواسته ش حُقه ی دیگه ای سوار کنه که به عقل من و تو نرسه ! بهرحال نباید سکینه رو دست کم بگیری دختر جان . من چیزهایی می بینم که حس می کنم تو این عمارت دیر یا زود اتفاقاتی می افته که مطمئنم اصلا به نفع تو نیست . حرف های پوران دلم رو زیر رو کرده بود و انگار کسی به قلبم چنگ می زد . من در برابر سکینه ناتوان تر از چیزی که فکر می کردم بودم و با این که احساس خطر می کردم هیچ راهی به ذهنم نمی رسید ! پوران که دید سکوت کردم از جا بلند ‌شد و گفت : من دیگه باید برم ! این طور که بوش میاد از تو آبی گرم نمی شه ، خوش ندارم الکی الکی به خاطر حرف هایی که بهت زدم فلک بشم . پوران رفت و من رو با یک دنیا فکر و خیال که دلم. رو زیر و رو می کرد تنها گذاشت . باید دست می جنبوندم و کاری می کردم و گرنه با حرف هایی که پوران گفته بود ، هیچ کاری از سکینه بعید نبود . کار جارو زدن حیاط که تموم شد ، خودم رو تو اتاقی که حاج مراد درست کرده بود شستم و به اتاقم رفتم . از وقتی پا به این عمارت گذاشته بودم همیشه عین کلفت های مطبخی شلخته و کثیف بودم و باید کاری می کردم به چشم بهادر بیام و دوباره دلش برام بلرزه . اما دقیقا نمی دونستم چه کاری باید انجام بدم ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 خانوم کانالمون میگه 🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام ماهی جان خوبی عزیزم ممنون ازکانال خوبتون الان پیام یه خانمی خوندم که شوهرش فوت شده دخترشو شوهرداده نمیتونه جهیزیه تهیه کنه😔 کارهم نداره بهش بگو اگه میخاد کارکنه من تویه شرکتی مشغولم ایدیشو برام بفرست اگه اهل تهرانه ادرس بدم بباد کارکنه خداخیرت بده دست یه انسان درمونده رو بگیریم 🌾🌸🌾آیدی من برای دریافت پیام هاتون 👇 @mahi_882 🌾🌸🌾لینک کانال برای معرفی کانال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/1903755331C4f0bee0e69 🌾🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
شاید حسودی میکرد شاید هم...نمیدانم .به هرحال به هیچ عنوان راضی نبودم روز به آن قشنگی خراب شود.گفتم:بچه ها نگذارید سرد شود و به فرحناز گفتم:حتما وقتی تو گفتی کباب هم مهمان من بهرام این طرفها بوده و صدایت را شنیده.خواسته تا تو زحمت نکشی.و فرحناز که تازه به خودش اومده بود دوباره خوشحال شد و گفت :راست گفتی حتما بخاطر اینکه در این گرما من بیرون نرم رفته کباب خریده.بعد یک سیخ کباب را لای نان گذاشت و با مقداری ریحان دست من داد و دوباره خندید.با اینکه دلیل کار بهرام را میدانستم ولی بروی خودم نیاوردم و طوری وانمود کردم تا فرحناز باور کند که بهرام بخاطر اون اینکار را کرده است. لقمه اول را که خوردم دوباره بیاد خوابم افتادم بعد خندیدم و در دل به خودم گفتم راست میگویند خاب زن چپ است بیچاره بجای مار کباب آورد. بعد از نهار فرحناز شروع به تعریف کردن از بهرام کرد که چنین است و چنان.که مرا میخواهد و منهم فقط او را میخواهم و من حر ص میخوردم و گوش میکردم .ولی حاضر نبودم روزم را خراب کنم یا در واقع جوابی برای گفتن نداشتم.فقط مانند دیگران گوش میکردم با هر جمله ای که فرحناز تعریف میکرد انگار ک ینه جدیدی از بهرام در دل من زنده میشد یا شاید هم حرفهای فرحناز را باور کرده بودم. دوباره با خودم کلنجار رفتم تا کی باید زیر منت این خانواده باشم؟تا کی باید خرد شوم؟و دوباره فقط امیدم را در درس خواندن پیدا کردم. تازه گچ پایم را باز کرده بودم و آهسته راه میرفتم .فرانک هر روز میرفت و میومد و کارهای مربوط به رفتنشان را انجام میداد.دلم گرفته بود انگار به بهرام و اذیت و آزارش وابسته بودم از ته دل دعا میکردم که فرانک پشیمان بشه نرن.ولی اینطور که فرانک به مادر گفته بود بهرام باید اونجا ادامه تحصیل میداد و این خواسته پدرش بود. در باغ قدم میزدم و جزوه ها را میخواندم که ..