🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خیلی وقتا آدم از مادرشوهرش میترسه که نکنه وقتی دعوا رو ببینه، فردا بره برای بقیه تعریف کنه یا طرف پسرش رو بگیره. اینجا برعکس، مادرشوهر خودش اومده وسط و جلوی رفتار پسرش وایساده. به نظرم این خانم باید از داشتن همچین مادرشوهر فهمیدهای خوشحال باشه.
🍃🌸
اینکه مادرشوهر وقتی فهمیده عروسش از صبح حالش بد بوده، خودش جمعوجور کرده و گفته تو برو استراحت کن، برای من از هزار تا حرف قشنگ باارزشتره. آدم توی زندگی مشترک بیشتر از غذای خوب، گاهی به همین توجههای ساده احتیاج داره.
🍃🌸
واقعاً دم مادرشوهرش گرم که نگذاشته این دعوا تبدیل بشه به اینکه آخرش همه تقصیرها بیفته گردن عروس. بعضی وقتا حمایت یه نفر بزرگتر، مخصوصاً وقتی از خانواده همسر باشه، خیلی به دل آدم میشینه. این خانم شاید از اتفاق دیشب ناراحت شده باشه، ولی حداقل فهمیده مادرشوهرش انصاف داره و این خودش خیلی چیز بزرگیه.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
بیشتر که فکر کردم متوجه شدم من زبیده رو از پشت دیدم و از لباس هاش شناختمش ! اما لباس های زبیده که تنش بود ! اصلا صنوبر تو پستوی نیم سوخته چی کار داشت ! چرا باید به سمت پستو می رفت . اون جا که چیزی نبود که بخواد به دردش بخوره ! حتما یه کاسه ای زیر نیم کاسه بود و همه با هم دست به یکی کرده بودند تا من رو دیوونه و مجنون نشون بدن ! برای همین با حرص دستم رو از دست سکینه بیرون کشیدم و همون طور که به سمت مطبخ می رفتم با عصبانیت گفتم : الان معلوم می شه کی مجنون شده و تو این خراب شده چه خبره !
با بیرون کشیدن خودم از دست سکینه پارچه از دستم رها شد و موهام روی زمین ریخت . توجهی نکردم و همون طور که صنوبر رو صدا میزدم به سمت مطبخ رفتم . خیلی طول نکشید که صنوبر و دو سه تا کلفتی که تو عمارت کار می کردند از مطبخ بیرون اومدند .
با دیدن صنوبر با التماس نگاهش کردم و گفتم : تو لباس زبیده رو پوشیده بودی ! درسته ؟! اصلا چرا رفتی توی پستو ؟! اون جا که چیزی نیست که به کارت بیاد !
صنوبر هیچ حرفی نمی زد و ساکت و صامت به من خیره بود اما حس می کردم ته چشم هاش ترسی هست که مانع حرف زدنش می شه .
با دیدن حس ترسی که تو چشم های صنوبر بود ، کمی جرات گرفتم و همون طور که کنار پاش زانو می زدم با التماس گفتم : به خاطر خدا حرف بزن صنوبر . بگو که من اشتباه ندیدمت . بگو که سکینه ازت خواسته این کار رو بکنی
بعد هم روسریم رو عقب تر دادم تا کچلی سرم مشخص شه و با درموندگی گفتم : ببین چه بلایی سرم آوردن . می خوان یه طوری نشون بدن که انگار من دیووونه شدم و خودم همچین بلایی سر خودم آوردم !
رنگ نگاه صنوبر با دیدن سرم ، رنگ غم گرفت و خواست جیزی بگه که سکینه پیش دستی کرد و گفت : چرا لالمونی گرفتی صنوبر ! خب حرف بزن
مگه نمی بینی این دختره عمارت رو گذاشته روی سرش . جوابش رو بده !
با تموم شدن حرف سکینه ، صنوبر با تردید گفت : چرا من باید لباس زبیده رو بپوشم ! اصلا اگر پوشیده باشم هم کی عوضش کردم ! کجا عوض کردم !
هنوز حرف صنوبر تموم نشده بود که بهادر با صدای بلندی گفت : بسه دیگه مهربانو . تمومش کن . تا بیشتر از این عمارت رو بهم نریختی بیا بالا .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام وقت بخیر من از کودکی با این مشکل درگیر هستم. در جمعها احساس استرس میکنم، احساس میکنم مدام توسط دیگران قضاوت
میشوم و این موضوع باعث میشود در انجام کارها یا صحبت کردن با دیگران دچار مشکل شوم (مانند خراب کردن کارها در جمع).
این موضوع باعث شده که تمایل بیشتری به تنهایی داشته باشم.
هنگام صحبت با افراد ناآشنا یا در شرایط استرسزا،
دچار لکنت و پتهتپه میشوم و گاهی انگار زبانم بند میآید.
همواره احساس میکنم چیزی در گلویم گیر کرده است که با استرس بیشتر میشود.
سوزش مچ دست: هر چند روز یکبار، احساس سوزش شدید (مانند آتش گرفتن) در قسمت بالای مچ دست چپ دارم که نمیدانم علت آن استرس است یا مساعل دیگر
میخواهم یاد بگیرم چطور استرسهای اجتماعیام را مدیریت کنم، ترس از قضاوت شدن را کاهش دهم و بتوانم بدون لکنت و با اعتمادبهنفس
بیشتری با دیگران ارتباط برقرار کنم.
وقت هایی که میخاستم امتحان بدم تو خونه تمام سوال هارو بلد بودم و درست جواب میدادم ولی در حضور بچه های کلاس و معلم تمام سوال هارا یادم میرفت
یا نمیتونستم درست توضیحش بدم
ممنون میشوم اگر راهنماییام کنید شرایط مشاوره رفتن اصلا ندارم💚🌱
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
و بعد مقداری سبزی خوردن و نان در یک سبد دستم داد هر لحظه که میگذشت غرورم را زیر پاهای بهرام جستجو میکردم و فکر انتقام راضیم میکرد.
روی پله نشستم و هنوز لقمه اول را نخورده بودم که بغضم از هم باز شد و اشک در چشمم جمع شد دیگر نتوانستم شام بخورم بلند شدم و به سوی باغ رفتم.
مادرم پرسید: پری کجا میری؟ باز که کیفت را دستت گرفتی.
جوابش را ندادم و قدمهایم را تندتر کردم ته باغ تاریک بود، از شدت عصبانیت نمیترسیدم. از هیچ چیز وحشت نداشتم صدای کشیده شدن پاهایم روی برگها سکوت را میشکست. به اصطبل رسیدم یک چراغ کوچک روشن بود، برگشتم و با دقت نگاه کردم بعد آهسته گفتم: بهرام؟ مادر؟ فرانک؟
وقتی مطمئن شدم هیچ کس پشت سرم نیامده آهسته در اصطبل را باز کردم و وارد شدم. به به عجب اسب آرامی چه پسر خوبی بیا عزیزم بیا جلو.
با عجله دستم را داخل کیف بردم و داروی خواب مادرم را درآوردم دهن اسب را گرفتم و با هر بدبختی بود شیشه دارو را در دهان اسب خالی کردم همه را تا آخرین قطره. بعد نفس راحتی کشیدم و شیشه خالی را در کیفم گذاشتم و پاورچین پاورچین از اصطبل خارج شدم در را بستم و سوت زنان در باغ قدم زدم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.
خوشحال بودم راضی شده بودم دلم خنک شد حالا قیافه بهرام دیدن دارد وقتی صبح به سراغ اسبش میآید تا برای مسابقه حاضر شود، وای که چه لذتی دارد!
شب از خوشحالی خوابم نمیبرد. در رختخواب غلت زدم و به فردا فکر میکردم به چهره درهم بهرام چه قیافهای به خود میگیرد تماشایی است.
صبح با صدای پرندههای باغ بیدار شدم هنوز همه خواب بودند دست و صورتم را شستم و رفتم مقداری میوه چیدم میوهها را در سبد گذاشتم و برگشتم. در بین راه بهرام را دیدم که به سوی اصطبل میرفت هنوز چشمهایش خوابآلود بود نه من سلام کردم و نه او حرفی زد، فقط از کنارم هم گذشتیم...
#مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امروز هوس کردم کیک بپزم.
همین که گذاشتمش توی فر، کمکم بوی کیک پیچید توی خونه و منم هی میرفتم سراغش ببینم آماده شده یا نه. 😄
وقتی از فر درش آوردم، یه تیکهش رو بریدم و گذاشتم توی یه ظرف قشنگ.
گفتم اینم ببرم برای آقای خونه، خستگیش در بره.
شاید یه تیکه کیک چیز خاصی نباشه، ولی وقتی با ذوق درستش میکنی و میبری میذاری جلوی کسی که دوستش داری، خودش یه حس خوب داره.
حالا مونده بیاد خونه و در ظرف رو باز کنه و بوی کیک تازه بهش بخوره…
همین لحظههای کوچیکن که خونه رو دوستداشتنی میکنن. 🍰🤍
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊