🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام به سایهی عزیز و همهی اعضای کانال
امیدوارم حال همگی خوب باشه
سوالی داشتم از خدمتتون
من ۲۸ساله هستم و یه مدته با یه آقایی آشنا شدم که ۳سال از من کوچیکتره
من قبلا یکبار ازدواج کردم ولی تو دوران عقد جدا شدم
این آقا تازه درسش تموم شده و با برادرش فروشگاه تودوزی و روکش صندلی ماشین داره
منم کارمند اداره آموزشوپرورش هستم
از نظر اخلاقی پسر خوبیه و تو این مدت که باهم آشنا شدیم حس کردم میتونیم باهم زندگی خوبی داشته باشیم
مشکلی با ازدواج قبلی و اینکه من بزرگتر هستم نداره و بارها گفته اگه با من ازدواج نکنه دیگه سمت کسی نمیره و کلا فقط من واسه زندگی میخواد
منم به ایشون علاقهمند شدم ولی خیلی نگرانم که دوباره تو انتخابم اشتباه کنم
ممکنه بعدا به خاطر اینکه من بزرگترم مشکلی پیش بیاد؟
ممکنه از بقیه سرکوفت بشنوم؟
اینم بگم که ۷ماه پیش طلاق گرفتم و حدود ۴ماهه که با این آقا آشنا شدم
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خانم خوبی من دخترم 21 سالم من مشکلی دارم خیلی اذیتم میکنم
من با هر کسی دوست میشم حس میکنم اون طرف از من خوش نمیاد یک
جوری رفتار میکنه من خودم 21سالم یا تلفن حرف میژنم باوار نمیکنه من
21سالم میگن تو هنوز بچه سن هم کم از صدات معلوم من از صدام خیلی
بدم میاد موقع حرف زدم شاید مسخرم کنه بگن این هنوز بچه هست اصلا خیلی عزت نفسم پایین تورخدا پیام بزارین گروه
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه جون ممنون میشم پیام منم بزارید داخل گروه من پسرم ۱۴سالش هست کوچک که بود پسر
آرومی بود بزرگتر که شد اخلاق عوض شد پرخاشگر شد کلاس نهم هست اصلا درس نمی خونه
همین طور میره مدرسه شب ها با رفیق هاش تو کوچه هستن تا ساعت نه نیم
بهم بی احترامی می کنه وقتی ی حرف بهش میزنم میگم انجام بده چندبار باید تکرار کنم الان تو سن
بلوغ هست نمیدونم چطوری باهاش رفتارکنم تو کوچه نره درسش بخونه شب
که میش من همش استرس می گیرم میگم خدای نکرده نره سیگار بکشه تو را خدا خواهرا برادر ها راهنمایم کنید چیکار کنیم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
اقدس محتاطانه نگاهی به در مطبخ انداخت تا مطمئن شه مادرم هنوز بیرونه و با صدای آرومی گفت : والا چی بگم مهربانو جان . من نمیدونم تجارت زعفران دیگه چه نونی بود که پدر شوهر تو گذاشت تو کاسه ی آقا جانت !
بزنم به تخته ماشالا هزار ماشالا از در و دیوار این خونه برکت می بارید و مال و اموال آقا جانت هم کم و کسر نبود ! اما از قدیم که می گن طمع آدم رو نابود می کنه همین رو می گن !
تا جایی که از حاج مراد و بهادر شنیده بودم کار و بارآقا جانم رو به راه بود و همه از سود و منفعت تجارت کیفشون کوک بود اما حالا حرف های اقدس بوی ديگهای می داد ! برای همین ابرو در هم کشیدم و گفتم : درست حرف بزن ببینم چی شده اقدس . خدایی نکرده آقا جانم ضرر کرده ؟!
اقدس نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد و با لحن خاصی گفت : ای کاش ضرر می کرد اون وقت دلم نمی سوخت ! می گفتم این برادرها از درد ورشکست شدن این طور افتادن به جون هم اما حالا چی ! والا وقتی که تجارت نبود همه با هم خوب بودن اما از وقتی دو دو تای آقا جانت شده هشت تا و اختیار همه چيز رو داده دست این پسرها ، این برادر ها عین سگ و گربه افتادن به جون هم و هر کسی یه سر مال رو گرفته و سمت خودش می کشه !
این اولین بار بود می شنیدم برادر هام سرمال و اموال تو سر و کله ی هم می کوبن یعنی هیچ وقت آقا جانم این اجازه رو به کسی نمی داد ! شاید هم چون اختیار همه چیز دست آقا جانم بود بلد بود چطوری میانجیگری کنه و حرف بزنه که بین کسی اختلاف نیافته ! هر چند ، از وقتی آقا جانم اختیار حجره و کار هاش رو به برادرهام داده بود چند باری جسته و گریخته از ریحانه یه چیزهایی در مورد دعوا و مرافه و حرص و طعمشون شنیده بودم که بی ربط به حرف های العان اقدس نبود اما برای اطمینان با تعجب گفتم : چی داری میگی اقدس حواست هست !
اقدس پشت چشمی نازک کرد و گفت : معلومه که حواسم هست ! چه دروغی دارم بگم ! اگر اوضاع به همین منوال پیش بره صدای این سازی که برادر هات زدن ، امروز و فردا به گوش همه می رسه ! البته وسط این معرکه اون طلعت آتیش به جون گرفته هم کم مقصر نیست ه
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود.
گلدانهای شمعدانی روی پله ها
كاجهای يک اندازه
و من دخترکی بازیگوش که دل دادم به خانزاده....#پریماه🍃🍃🍃🍃🍃🍃
مَــــــــنِ آرام💜✨
اواخر بهار بود خانه غرق گل و گياه شده بود. گلدانهای شمعدانی روی پله ها كاجهای يک اندازه و من دختر
بهرام و دکتر پیاده شدند انگار در میان مه و غبار غوطه ور بودم فقط صداها را میشنیدم حالت چشمان بهرام برگشته و رگ گردنش برجسته شده بود.
سرم را به پشتی تکیه دادم و از خوشی لبخند زدم.
بهرام بی آن که توجهی به اطراف داشته باشد یا حتی مرا ببیند پشت سر دکتر تند تند راه میرفت بلند شدم و از لابلای درختان تعقیبشان کردم. صدای آنها را از دور می شنیدم بهرام می پرسید: دکتر مریض شده باشد چی؟ امروز نمیتوانم در مسابقه حاضر بشم؟ بعد صدای دکتر اومد که صبر کن جانم باید اول حیوان را ببینم.
از پشت یک درخت نگاه میکردم هر دو وارد اصطبل شدند جلوتر رفتم و دوباره پشت درخت دیگری پنهان شدم باز صدایشان به گوش می رسید بهرام می گفت: چی شده دکتر؟مرده؟
و دکتر خنده خفیفی کرد وگفت: هنوز نمرده ولی زود به دادش رسیدی.
چند دقیقه گذشت. چشمم به در اصطبل خشک شده بود. بالاخره بیرون اومدن. دکتر گفت: «خوب میشه، نگران نباش. یک نفر به او داروی خوابآور داده. گفتی امروز مسابقه داشتی؟»
بهرام سرش را تکان داد و با عجله گفت :« بله همین امروز» و دکتر خندید و گفت : « مسابقه دیگر بی مسابقه. دشمن داری پسرجان، هرکس بوده نمیخواسته امروز در مسابقه...» و بهرام داد کشید: « فهمیدم کار کیه ای لعنتی، بازی بازی با دُم شیر هم بازی.»
چشمان بهرام گرد شده و بود و مشتهایش را به یکدیگر گره کرده بود. دیگر آب از سرم گذشته بود، پی همه چیز را به تنم مالیده بودم و آمادۀ هر جواب گویی و از خود دفاع کردنی بودم.
دکتر رفت و همه در ایوان نشسته بودیم. ترسیده بودم ولی با وجود آن میشد به زور لبخند بزنم. بهرام حالتی داشت که دل من فرو می ریخت. غضب کرده بود و ابروهایش را در هم فرو برده بود. لبهایش جمع و زانوی غم بغل کرده بود.
گاهی به من نگاه میکرد و به سرعت نگاهش را به ته باغ، آنجا که اصطبل بود می چرخاند. حتماً در دلش داره به من فح.ش و ناسزا می دهد، نفرینم میکند یا شاید هم نقشه میکشد. خدا میداند دیگر چه بلایی میخواهد سرم بیاورد. باید حسابی مراقب خودم باشم...
#مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امروز با نامزدم رفتیم بیرون و یه ایسپک خوردیم. 😄
همین یه برنامهی ساده کلی چسبید؛ یه جای دنج نشستیم، نوشیدنیمونو خوردیم و از این حرف و اون حرف گفتیم و خندیدیم.
نه برنامه خاصی داشتیم، نه قرار بود اتفاق عجیبغریبی بیفته… فقط یه عصر معمولی بود که با یه خوراکی خوشمزه و چند ساعت گپ زدن، خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم بهمون خوش گذشت.
بعضی وقتا همین بیرون رفتنهای ساده، بیشتر از برنامههای شلوغ به آدم میچسبه. 🤍
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚